بخشی از کتاب کفش باز نوشته خاطرات بنیانگذار نایکی

2
1504
بخشی از کتاب کفش باز خاطرات بنیان‌گذار نایکی نوشته فیل نایت ترجمه شورش بشیری چاپ نشر میلکان جهت آشنایی با ترجمه و متن کتاب، در زمینه راه‌اندازی کسب و کار
بخشی از کتاب کفش باز خاطرات بنیان‌گذار نایکی نوشته فیل نایت ترجمه شورش بشیری چاپ نشر میلکان جهت آشنایی با ترجمه و متن کتاب، در زمینه راه‌اندازی کسب و کار
بخشی از کتاب کفش باز نوشته خاطرات بنیانگذار نایکیReviewed by فیل نایت ترجمه شورش بشیری on Aug 8Rating: 5.0بخشی از کتاب کفش باز نوشته خاطرات بنیانگذار نایکی | خواندنی‌ها | پیشنهاد کتاب کتابیسمبخشی از کتاب کفش باز خاطرات بنیان‌گذار نایکی نوشته فیل نایت ترجمه شورش بشیری چاپ نشر میلکان جهت آشنایی با ترجمه و متن کتاب، در زمینه راه‌اندازی کسب و کار

ناگهان پای شخصیت‌های جدیدی به داخلی و بیرون دفتر باز شد. بالارفتن میزان فروش مرا قادر ساخت که فروشنده‌های بیشتر و بیشتری را استخدام کنم. بیش‌تر آنها دونده‌های سابق و آدم‌های عجیب غریبی بودند. آنقدر عجیب‌غریب که فقط دونده‌های سابق می‌توانند باشند؛ اما وقتی که بحث فروش به میان می‌آمد همه‌ی آنها فروشنده‌های بسیار خوبی بودند. از آنجا که تحت تأثیر کاری قرار گرفته بودند که ما میخواستیم انجام دهیم و از آنجا که درآمدشان تنها از کمیسیونی بود که می‌گرفتند (دو دلار برای هر جفت کفش) بسیار سختکوش و با علاقه کار می‌کردند. جاده‌ها را زیر پا می‌گذاشتند و در شعاع هزار مایلی خود را به هر دبیرستان و دانشکده‌ای که در آن مسابقه‌ی دو برگزار می‌شد، می‌رساندند. با تلاش‌های فوق العاده‌ی آن‌ها، آمار فروش ما به سرعت در حال افزایش بود.
در سال ۱۹۶۸ از مرز صدوپنجاه هزار دلار فروش گذشته بودیم و در ۱۹۶۹ در مسیری قرار داشتیم که به نزدیکی‌های سیصدهزار دلار برسیم. گرچه والاس هنوز هم از نزدیک همه‌ی کارهای مرا زیر نظر داشت و با جرو بحث می‌خواست سرعت رشد شرکت را کم کنم و از پایین بودن دارایی‌های خالص من می‌نالید، من به این نتیجه رسیدم که روبان آبی آنقدر خوب کار می‌کند که بتواند به مؤسس خودش حقوق بدهد. درست پیش از تولد سی و یک سالگی ام آن حرکت جسورانه را انجام دادم. از دانشگاه پورتلند استیت استعفا دادم و تمام وقت خودم را وقف شرکتم کردم. برای خودم حقوق سخاوتمندانه‌ی هجده هزار دلار در سال را تعیین کردم.
به خودم گفتم که بهترین دلیل برای ترک پورتلند استیت آن است که همین حالا هم بسیار بیش از آنچه امید داشتم از آن بهره گرفته‌ام. آن دانشگاه به من پنی را داده بود. چیز دیگری هم از آن دانشگاه به دست آورده بودم؛ ولی در آن زمان خودم هم خبر نداشتم. حتا خوابش را هم نمیدیدم که در آینده چقدر برایم باارزش خواهد بود.
در آخرین هفته‌ای که در دانشگاه بودم، در راهروها راه می رفتم که متوجهی گروهی از زنان جوان شدم که در اطراف یک سه پایه‌ی نقاشی ایستاده بودند. یکی از آنها داشت روی بوم بزرگی رنگ می مالید و من همانطور که از کنارش رد می‌شدم، شنیدم که با افسوس می‌گفت برای شرکت در کلاس نقاشی رنگ روغن به مشکل برخورده است. ایستادم و از نقاشی روی بوم تعریف کردم. بعد گفتم: «شرکت من در نظر داره از یه هنرمند استفاده کنه.»
گفت: «چی؟»
«شرکت من به یه نفر احتیاج داره که بعضی کارهای تبليغاتی روانجام بده. شما مایلین کمی پول در بیارین؟»
هنوز به ارزشمندی تبلیغات اعتقاد چندانی نداشتم؛ اما کم کم داشتم به این نتیجه می‌رسیدم که نمی‌توانم آن را کلا نادیده بگیرم. شرکت بیمه‌ی استاندارد به تازگی آگهی تمام صفحه‌ای در وال استریت ژورنال به چاپ رسانده و از روبان آبی به عنوان یکی از شرکت‌های پویا و جوان در میان مشتری‌های خود نام برده بود. در آن تبلیغ، عکسی از من و باورمن چاپ کرده بودند که خیره به یک کفش نگاه می کردیم؛ اما نه مثل نگاه کردن انسان‌هایی که در عرصه‌ی کفش نوآوری‌هایی داشتند، بلکه بیشتر مانند کسانی که در عمرشان کفش ندیده‌اند. مثل عقب مانده‌ها بودیم. خجالت‌آور بود.
مدل بعضی از تبلیغ‌های مان کسی نبود جز جانسون، جانسون در حال تکان دادن یک گرم کن آبی، جانسون در حال تکان دادن یک نیزه‌ی ورزشی، رویکرد ما در مورد تبلیغات، ابتدایی و سرسری بود؛ اما در طی مسیر خود به تدریج درحال یادگرفتن مسائل مربوط به آن بودیم. در یکی از تبلیغ‌ها – فکر می‌کنم برای کفش تایگر مخصوص ماراتن – از پارچه‌ی جدید آن با عنوان سووش فیر یاد کرده بودیم. تا به امروز هیچ کدام از ما به یاد نمی آورد که چه کسی اولین بار این کلمه را مطرح کرد یا چه معنایی برای آن در ذهن مان بود؛ اما آهنگ جالبی داشت.
همه مرتب به من می‌گفتند که تبلیغات اهمیت زیادی دارد و موج آینده‌ی دنیای کسب وکار را ایجاد خواهد کرد. من همیشه در جواب چشم می‌چرخاندم؛ اما با راه یافتن عکس‌های ناخوشایند و کلمات من درآوردی به درون تبلیغ‌های مان – و جانسون با آن فیگورهای اغواگرانه‌اش روی نیمکت – احساس می‌کردم که باید به این مسئله توجه بیشتری نشان دهم. به آن هنرمند محرومیت کشیده در راهروی دانشگاه پورتلند استیت گفتم: « ساعتی دو دلار به شما می‌دم.» پرسید: «برای انجام چه کاری؟» گفتم: «برای کارهای گرافیکی و تبلیغاتی، طراحی حروف و لوگو و شاید چند تایی نمودار و گراف برای ارائه.»
پیشنهاد چندان هیجان انگیزی نبود؛ اما دختر بیچاره به کار احتیاج داشت. اسمش را روی تکه کاغذی نوشت و به من داد. کارولین دیویدسون. شماره تلفنش را هم نوشته بود. کاغذ را توی جیبم انداختم و بعد کلاً داستان را فراموش کردم.
استخدام نمایندگان فروش و هنرمندان گرافیست ظاهراً نشانه‌ی خوش بینی فراوانی بود؛ اما من ذاتا چندان خوش بین نبودم. البته بدبین هم نبودم. معمولا بین این دو حالت شناور بودم و سعی می کردم به هیچ کدام زیاد نزدیک نشوم؛ اما با شروع سال ۱۹۶۹ گاهی می‌شد که به آسمان خیره می‌شدم و با خودم فکر می‌کردم که آینده‌ی درخشانی پیش روی مان است. بعد از یک خواب شبانه‌ی خوب، بعد از یک صبحانه‌ی دلچسب، دلائل زیادی برای امیدواری می‌یافتم. جدا از فروش عالی و روبه رشدمان، اونیتسوکا هم به زودی چندین مدل هیجان انگیز، از جمله او بوری که رویه‌ی بالایی آن از یک نوع نایلون بسیار سبک بود، به بازار عرضه می کرد. همچنین مدل ماراتن که آن هم نایلونی بود و خطوطی نرم و صیقلی مثل فولکسواگن کارمان گیا داشت. بارها در حالی که این کفش‌ها را روی پنل چوبپنبه‌ای قرار می‌دادم، به وودل می‌گفتم که این کفش‌ها برای فروش نیاز به کسی ندارند.
باورمن هم از مکزیکوسیتی برگشته بود. او دستیار مربی تیم المپیک ایالات متحده بود و نقشی اساسی در موفقیت‌های خیره کننده‌ی تیم داشت. تیم دوومیدانی ایالات متحده در آن سال از هر تیم دیگری از هر کشور دیگری در تمام دوران‌ها، مدال طلای بیشتری کسب کرد. شریک من حالا به مرحله‌ای فراتر از معروفیت رسیده بود. او اسطوره شده بود.
مشتاقانه به باورمن تلفن کردم تا نظر کلی‌اش را درباره‌ی بازی‌ها و مخصوصاً آن لحظه‌ی ماندگار حرکت اعتراض آمیز جان کارلوس و تامی اسمیت بر روی سکو سؤال کنم. آن دو در هنگام نواخته شدن سرود ملی ایالات متحده در هنگام دریافت مدال‌های شان، سرهای خود را پایین انداخته و مشت‌های گره کرده شان را با دستکش‌های سیاه رو به آسمان نشانه رفتند. حرکتی تکان دهنده که برای جلب توجه به نژادپرستی، فقر و پایمال شدن حقوق بشر صورت گرفت. آنها هنوز به خاطر آن کار مورد سرزنش قرار می‌گرفتند؛ اما باورمن همانطور که انتظار داشتم، از آنها حمایت می کرد. او از همه ی دونده ها حمایت می کرد.
کارلوس و اسمیت در هنگام اعتراض کفش به پا نداشتند. آنها آشکارا کفش‌های پومای‌شان را از پا بیرون آوردند و کنار سکو گذاشتند. به باورمن گفتم نمی‌دانم آیا این حادثه برای پوما خوب بود یابد. آیا هر معروفیتی خوب است؟ آیا معروفیت مثل تبلیغات است؟ آیا آن هم وهم و خیال است؟
باورمن خنده ای کرد و گفت که مطمئن نیست.
او درباره‌ی رفتار شرم آور پوما و آدیداس در طول بازی‌ها برایم گفت. این بزرگترین تولیدکننده‌های کفش‌های ورزشی در جهان – که توسط دو برادر آلمانی متنفر از هم اداره می‌شدند – مانند پلیس‌های فیلم‌های کیستون کاپس، در دهکده‌ی المپیک یکدیگر را تعقیب و در مورد تک تک قهرمان‌ها با هم رقابت کرده بودند. آنها مبالغ هنگفتی پول نقد را که اغلب در داخل کفش‌ها یا پاکت‌های نامه گذاشته شده بود، به این و آن داده بودند. یکی از نمایندگان فروش پوما حتا به زندان افتاده بود. (شایعاتی بر سر زبان ها بود که گویا آدیداس برای او پاپوش دوخته بود.) آن نماینده‌ی فروش با یکی از دوندگان سرعت زن حاضر در مسابقات ازدواج کرده بود و باورمن به شوخی می‌گفت او این کار را فقط به خاطر جلب حمایت آن قهرمان دو از کفش‌های پوما انجام داده بود.
بدتر آن که ماجرا فقط به پول دادن ختم نمی‌شد. پوما چندین کامیون کفش به مکزیکوسیتی قاچاق کرده بود، درحالی که آدیداس توانسته بود به شکلی هوشمندانه از زیر تعرفه‌های کمرشکن مکزیک شانه خالی کند. از این و آن شنیدم که آنها با تولید تعداد اندکی کفش در کارخانه ای در گوادالخارا موفق به این کار شده بودند.
من و باورمن به لحاظ اخلاقی ناراحت نبودیم، بلکه احساس می کردیم که جا مانده‌ایم. روبان آبی پولی برای پرداخت نداشت و بنابراین در بازی‌ها حاضر نبود. ما در آنجا غرفه‌ی محقری داشتیم و یک نفر هم آن جا کار می‌کرد. بورک. نمی دانم بورک آن جا فقط نشسته بود و کتاب‌های کمیک می‌خواند یا توانایی رقابت با حضور سنگین آدیداس و پوما را نداشت؛ اما هرچه که بود غرفه‌ی او هیچ توجهی را جلب نکرد و هیچ معامله‌ای در آن صورت نگرفت. هیچ کس به آن غرفه مراجعه نکرد.
درواقع چرا، یک نفر مراجعه کرد. بیل تامی یکی از قهرمانان نامی ورزش‌های دهگانه از امریکا، سراغ بورک رفته و از او تایگر خواسته بود تا به دنیا نشان دهد که هیچ کس نمیتواند او را بخرد؛ اما بورک کفش سایز او را نداشت. هیچ کفشی برای مسابقات مختلف او در غرفه موجود نبود.
باورمن گفت بسیاری از قهرمان‌ها با کفش‌های تایگر تمرین می‌کردند؛ اما مشکل آن بود که کسی با آن‌ها مسابقه نمی‌داد. بخشی از مشکل به کیفیت کفش‌ها مربوط می‌شد. تایگرها هنوز به اندازه‌ی کافی خوب نبودند؛ اما دلیل اصلی پول بود. ما یک پنی هم برای جلب حمایت ورزشکاران نداشتیم.
به باورمن گفتم: «ما ورشکسته نیستیم. فقط پول نداریم.»
با بی‌حوصلگی گفت: «حالا هر چی، ولی عالی نبود اگه می‌شد به قهرمانها پول بدیم؟ به شکل «قانونی؟»
باورمن در پایان گفت که در بازی‌ها اتفاقی کیتامی را دیده است. چندان به آن آدم اهمیت نمی داد. غرولندکنان گفت: «از کفش هیچی سرش نمی‌شه. زیادی زبون بازه. زیادی هم خود بینه.»
من هم داشتم همین عقیده را در مورد کیتامی پیدا می‌کردم. از آخرین تلگراف‌ها و نامه‌های او این حس را پیدا کرده بودم که آن آدمی که نشان می‌داد، نیست و آن طور که در ژاپن وانمود می‌کرد به روبان ابی علاقه‌ای ندارد. احساس می‌کردم از طرف او خبرهای بدی خواهیم شنید. شاید داشت خودش را آماده می‌کرد که قیمت‌ها را بالا ببرد. این نکته را به باورمن گفتم و گفتم اقداماتی را در دست دارم که بتوانیم از خودمان محافظت کنیم. پیش از آن که مکالمه را به پایان برسانیم، با خودستایی گفتم اگرچه پول نقد یا اعتبار کافی برای پرداخت به ورزشکارها ندارم، آنقدر اعتبار دارم که کسی را در اونیتسوکا بخرم. گفتم که یک نفر را در داخل آن شرکت دارم که به عنوان چشم و گوش من کار می کند و با دقت مراقب کیتامی است.
یادداشت کوتاهی برای تمام کارکنان روبان آبی فرستادم و همه‌ی این حرف‌ها را به آنها هم گفتم. (در آن موقع حدود چهل کارمند داشتیم. ) گرچه شیفته ی فرهنگ ژاپن بودم – و مثلاً شمشیر سامورایی‌ سوغاتی‌ام را همیشه کنار میز کارم نگه می‌داشتم – به کارمندها هشدار دادم که شیوه‌های تجاری ژاپنی‌ها کاملاً گیج کننده است. در ژاپن نمی‌توانید پیش بینی کنید که رقیب یا شریک شما چه حرکتی ممکن است انجام دهد. من در این مورد دست از تلاش کشیده بودم. به آن‌ها نوشتم که به جای پیشبینی اقدام بعدی آن‌ها: «کاری کردم که به نظرم گام بلندی برای مطلع نگه داشتن مونه، یه جاسوس استخدام کردم. اون به صورت تمام وقت تو دپارتمان صادرات اونیتسوکا مشغول به کاره. بدون این که بخوام وارد جزئیات این موضوع بشم، همین قدر بدونین که احساس می‌کنم می‌شه به اون اعتماد کرد.»
«شاید این کار به نظر شما غیراخلاقی بیاد؛ اما سیستم جاسوسی به طور کامل تو دنیای کسب‌وکار ژاپن ریشه دار و پذیرفته شده‌س، اونا درواقع برای تربیت جاسوس‌های صنعتی آموزشگاه دارن، همون طور که ما برای تایپیست و تندنویس آموزشگاه داریم.»
نمی‌دانم چه چیزی باعث شد که کلمه ی جاسوس را آنقدر بی ملاحظه و گستاخانه به کار ببرم، جز این که در آن موقع فیلم‌های جیمز باند در اوج محبوبیت بود. این را هم نمیتوانم درک کنم که چرا با آن که آن همه اطلاعات مهم را فاش کرده بودم، نام جاسوس را نگفتم. او در واقع فوجیموتو بود، همان کسی که دوچرخه‌اش را برایش جایگزین کردم.
فکر می‌کنم که خودم هم جایی در عمق وجودم می دانستم که فرستادن آن یادداشت کاری اشتباه و در واقع حماقتی وحشتناک بود. و این که بعدها پشیمان می‌شوم. فکر می‌کنم می‌دانستم؛ اما اغلب می‌دیدم که خودم هم به اندازه‌ی شیوه‌های کار ژاپنی‌ها گیج کننده‌ام.
کیتامی و آقای اونیتسوکا هر دو در بازی‌های المپیک مکزیکوسیتی حضور داشتند و سپس هر دو به لس‌آنجلس پرواز کردند. من هم از اورگن به آن جا رفتم تا در رستورانی ژاپنی در سانتامونیکا، شام با هم باشیم. البته من دیر رسیدم و وقتی رسیدم آنها حسابی ساکی نوشیده بودند. مثل پسربچه‌های مدرسه‌ای در هنگام تعطیلات، کلاه‌های لبه‌دار مکزیکی سرشان گذاشته بودند و با سروصدای زیاد شادمانی خود را بروز می‌دادند.
من به سختی تلاش کردم تا همان حال و هوای سرخوشانه‌ی آنها را به نمایش بگذارم. گیلاس به گیلاس آن‌ها را همراهی کردم و کمک کردم که چندین بشقاب بزرگ سوشی را به اتمام برسانند و در مجموع با هر دورفتاری صميمانه داشتم. شب در اتاقم در همتل روی تختخواب دراز کشیده بودم و فکر در مورد کیتامی دچار پارانویا و بدگمانی شده بودم.
صبح روز بعد همگی به پورتلند پرواز کردیم تا آنها بتوانند با دارودسته روبان آبی از نزدیک آشنا شوند. فهمیدم که در نامه‌هایم به اونیتسوکا ممکن است درباره‌ی بزرگی و شکوه ساختمان مرکزی جهانی‌ مان مبالغه کرده باشم. وقتی که وارد دفتر شدیم، چهره‌ی کیتامی را دیدم که وارفت. همچنین آقای اونیتسوکا مات و متحیر اطراف را نگاه می‌کرد. برای عذرخواهی عجله کردم. «شاید به نظر کوچیک بیاد.» این‌را گفتم و با خنده‌ای کوتاه ادامه دادم: «ولی ما تو همین اتاق کارهای زیادی انجام می‌دیم!»
به پنجره‌های شکسته، نیزه‌ی مخصوص بستن پنجره و تخته سه لایی تقسیم کننده‌ی اتاق نگاه کردند. به وودل و صندلی چرخدارش نگاه کردند. احساس کردند که دیوارها از صدای گرامافون سطل صورتی می‌لرزد. با شک و تردید نگاهی به یکدیگر انداختند. به خودم گفتم، خوب دیگه، همه چیز تمام شد.
آقای اونیتسوکا که متوجه‌ی شرمساری من شده بود، دستش را برای دلگرمی روی شانه‌ام گذاشت. گفت: «جای خیلی قشنگيه.»
روی دیوار آن طرف، وودل نقشه‌ی بزرگ و زیبایی از ایالات متحده آویزان کرده و هرجا که یک جفت تایگر فروخته بودیم، یک سنجاق قرمز گذاشته بود. تمام نقشه را سنجاق‌های قرمز پوشانده بود. برای یک لحظه‌ی نجاتب‌خش، توجه‌ها از وضعیت دفتر به آن نقشه جلب شد. سپس کیتامی به شرق مونتانا اشاره کرد. گفت: «این جا سنجاقی نصب نشده. معلومه که نماینده‌ی فروش این جا خوب کار نکرده.»
روزها به کندی می‌گذشت. من در تلاش بودم که شرکت و خانواده‌ام را بسازم. من و پنی داشتیم یاد می‌گرفتیم که چطور با هم زندگی کنیم. یاد می‌گرفتیم که هویت و خصوصیت‌های اخلاقی‌مان را با هم ترکیب کنیم، گرچه هر دو موافق بودیم که او هویت والاتری داشت و من خصوصیت‌های اخلاقی بیشتر، بنابراین او بود که باید بیشتر یاد می‌گرفت.
برای مثال او داشت یاد می‌گرفت که من مدت زیادی از روز در افکار خودم غوطه‌ور هستم، با کرم خوردگی‌های ذهنم سروکله می‌زنم و سعی می‌کنم مشکلی را از پیش پا بردارم و یا نقشه‌ای طراحی کنم. اغلب نمی‌شنیدم او چه می‌گوید و اگر می‌شنیدم چند دقیقه بعد فراموش می‌کردم.
داشت یاد می‌گرفت که من حواس پرتم. که ممکن است به مغازه‌ی خوار و بار فروشی بروم و دست خالی به خانه برگردم، بدون خریدن چیزی که به من سفارش داده بود؛ چون تمام راه رفت و برگشت به آخرین مشکلی که با بانک داشتم یا تازه‌ترین تاخیری که در ارسال کفش‌ها از اونیتسوکا پیش آمده بود، فکر می‌کردم.
داشت یاد می‌گرفت که من همه چیز را گم می‌کنم، مخصوصاً چیزهای مهم مثل کیف پول و کلیدها را، انگار که این‌ها کافی نباشد، مشکل دیگرم آن بود که نمی‌توانستم چند کار را با هم انجام دهم؛ اما اصرار داشتم که تلاش خودم را بکنم. اغلب موقعی که اسناد مالی را مرور می‌کردم، ناهار هم می‌خوردم یا رانندگی هم می‌کردم. ماشین کوگار تازه‌ام طولی نکشید که دیگر تازه نبود. مثل آقای مانگو از اورگن، مرتب به درخت‌ها و تیرهای برق و سپر بقیه‌ی ماشین‌ها می‌کوبیدم.
داشت یاد می‌گرفت که من آدم مرتب و منظمی نیستم. جای نشستن روی توالت را پایین نمی‌آوردم، لباس‌هایم را هرجا که می‌افتاد، رها می‌کردم و غذا را روی پیشخوان جا می‌گذاشتم. هیچ کمکی از من بر نمی‌آمد. نمی توانستم آشپزی کنم یا چیزی را تمیز کنم یا حتا کوچک ترین کارهای خودم را انجام! چون مادرم و خواهر هایم مرا لوس و بد بار آورده بودند. تمام آن سال‌ها که در بخش خدمتکارهای خانه مان زندگی کرده بودم، درواقع خدمتکار داشتم.
داشت یاد می گرفت که من دوست ندارم بازنده باشم، در هیچ چیز، و این که باختن برای من شکل خاصی از رنج و عذاب بود. اغلب سبک سرانه باورمن را به خاطر این اخلاق خودم سرزنش می‌کردم؛ اما مسئله به قبل‌تر برمی‌گشت. به پنی گفتم که وقتی پسربچه بودم با پدرم پینگ‌پنگ بازی می‌کردم و از این که هیچ وقت نمی‌توانستم او را شکست بدهم، رنج می‌کشیدم. به او گفتم که پدرم وقتی مرا شکست می‌داد گاهی می‌خندید و این مرا آتش می‌زد. چند بار پیش آمد که راکتم را انداختم و گریه کنان دویدم و دور شدم. به این خلق وخوی خودم افتخار نمی‌کردم؛ اما در وجودم ریشه دوانده بود. و رفتارهایم را توضیح می‌داد. پنی درست متوجه‌ی منظورم نشد تا این که با هم به بولینگ رفتیم. او بازیکن خوبی بود در دانشگاه اورگن استیت کلاس بولینگ رفته بود – به همین دلیل بازی با او را برای خودم مبارزه‌ای تصور کرده بودم و برایم کاملاً جدی بود. عزم خودم را جزم کرده بودم که برنده باشم و به همین دلیل هر پرتابی که کاملاً موفقیت‌آمیز نبود، غمگینم می‌کرد.
مهمتر از همه، داشت یاد می‌گرفت که ازدواج با مردی که یک شرکت نوپا دارد، به معنی زندگی با قناعت است. با این وجود او زندگی را خیلی خوب می‌چرخاند. ممکن بود در طول هفته برای خوردوخوراک فقط بیست و پنج دلار به او بدهم؛ اما او با همین مبلغ می‌توانست غذاهای خیلی خوشمزه‌ای درست کند. برای تمام وسائل و مبلمان آپارتمان مان، یک کارت اعتباری با اعتبار محدود دوهزار دلار به او دادم و او توانست با آن پول یک میز ناهارخوری، دو صندلی، یک تلویزیون زنیت و یک کاناپه‌ی بزرگ با دسته‌های نرم و مناسب برای خواب نیمروز بخرد. او همچنین صندلی راحتی قهوه‌ای رنگی برای من خرید و آن را در گوشه‌ای از اتاق نشیمن قرار داد. حالا هر شب می‌توانستم با زاویه‌ی چهل و پنج درجه به پشت صندلی تکیه بدهم و در مغزم هرآنچه را می‌خواهم، ببافم و بتنم. خیلی راحتتر و ایمن تر از ماشینم بود.
این عادت را پیدا کردم که هر شب روی صندلی راحتی ام به پدرم تلفن کنم. او هم در آن ساعت‌ها همیشه روی صندلی راحتی‌اش بود و صندلی به صندلی با هم آخرین تهدیدهای پیش روی روبان آبی را مورد بررسی قرار می‌دادیم. ظاهراً دیگر به کسب‌وکار من به چشم وقت تلف کردن نگاه نمی‌کرد. گرچه به صراحت نمی‌گفت، به نظر می‌آمد که مشکلات پیش روی مرا جالب و چالش برانگیز می‌یافت که هر دوی اینها هم برای او یکی بود.

 

در قسمت خواندنی‌ها بخش‌هایی از کتاب به منظور آشنایی با ترجمه و موضوع کتاب ارائه می‌گردد. مجموعه کتابیسم سعی دارد به صورت تدریجی ترجمه های مختلف از کتاب های محبوب را در این بخش قرار دهد تا علاقه مندان بتوانند ترجمه‌هایی که با سلیقه آنها هماهنگی بیشتری را دارند برای خرید انتخاب نمایند.

4.5/5 (2)

امتیاز دهی

2 دیدگاه

ارسال دیدگاه

کد *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.