داستان کوتاه کینو نوشته هاروکی موراکامی

داستان کوتاه کینو نوشته هاروکی موراکامی

0
11979
داستان کوتاه کینو نوشته هاروکی موراکامی
داستان کوتاه کینو نوشته هاروکی موراکامی
داستان کوتاه کینو نوشته هاروکی موراکامیReviewed by هاروکی موراکامی on Jun 6Rating: 5.0داستان کوتاه کینو نوشته هاروکی موراکامی | داستان خارجی | پیشنهاد کتاب کتابیسمداستان کوتاه کینو توسط هاروکی موراکامی نوشته شده است و برای اولین بار در مجله نیویورکر در فوریه سال 2015 منتشر گردیده است.

داستان کوتاه کینو توسط هاروکی موراکامی نوشته شده است و برای اولین بار در مجله نیویورکر در فوریه سال ۲۰۱۵ منتشر گردیده است. داستان کوتاه کینو در زمره داستان‌های تخیلی موراکامی قرار دارد که به روایت زندگی فردی به همین نام می‌پردازد که صاحب یک بار است و با توجه به تاریخچه زندگی نویسنده شاید بتوان آن را جزو زندگی‌نامه‌های خودنوشت قرار داد، به هرحال نمی‌توان تأثیر تجربه چندساله موراکامی در اداره یک بار در ژاپن بر نوشتن این داستان کوتاه را نادیده گرفت.

Back

4. قسمت اول داستان کوتاه کینو نوشته هاروکی موراکامی

مرد همیشه یک جا می‌نشست، روی چهارپایه‌ای که نسبت به پیشخان در دورترین نقطه ممکن بود. وقتی کسی آنجا نشسته نبود، که البته تقریباً همیشه آزاد بود. بار به ندرت شلوغ بود و اون جای به خصوص نامحسوس‌ترین و ناراحت‌ترین جا بود. یک راه پله توی پشت، سقف را شیب دار و پایین قرار داد، طوری که به سختی می‌شد بدون اینکه سر به بالا بخورد آنجا ایستاد. مرد بلند بود و در عین حال به دلایلی آن جای باریک وبسته را ترجیح می‌داد.

کینو اولین باری که این مرد به بار او آمده بود را به خاطر می‌آورد. ظاهرش فوراً توجه کینو را جلب کرد – سر تراشیده‌ی مایل به آبی، شانه‌های لاغر و در عین حال پهن، برق تیز در چشمش، استخوان برجسته‌ی پشت چشمش و پیشانی پهن. به نظر می‌رسید که اوایل سی سالگی‌اش باشد و یک بارانی خاکستری بلند پوشیده بود، هر چند بارانی در کار نبود. اوایل، کینو برچسب یاکوزا به او می‌زد و یک نگهبان اطرافش می‌گذاشت. ساعت هفت و نیم بود، در غروب سرد یک روز میانه‌ی بهار و بار خالی بود. مرد صندلی آخر پیشخان را انتخاب کرد، کتش را درآورد و با یک صدای آهسته یک آب جو سفارش داد، بعد به آرامی یک کتاب قطور را مطالعه می‌کرد. بعد از نیم ساعت، که کارش با بار تمام شد، یکی دو اینچ دستش را بلند کرد تا به کینو اشاره کند و یک ویسکی سفارش دهد. «چه برندی؟» کینو پرسید، اما مرد گفت ترجیح خاصی ندارد.

«فقط یه نوع معمولی از اسکاچ باشه. دوبل. یه مقدار مساوی آب و یه کم یخ اضافه کنین، اگه می‌شه.»

کینو مقداری (وایت لیبل) در لیوان ریخت، به همان مقدار آب اضافه کرد و دو تکه‌ی کوچک یخ به شکل زیبا مکعبی بودند هم اضافه کرد. مرد یک جرعه نوشید، لیوان رو به دقت بررسی کرد و چشم‌هایش را باریک کرد. «این خوب جواب می‌ده.»

یک ساعت دیگر مطالعه کرد، بعد بلند شد و حسابش را نقد پرداخت کرد. دقیق شمرد تا نیاز نباشد سکه‌ای به او برگردانده شود. کینو به محض اینکه او از در بیرون رفت نفس راحتی کشید. اما بعد از آنکه مرد آنجا را ترک کرد، حضورش حس می‌شد. وقتی کینو پشت پیشخان ایستاد، اتفاقی نگاه کوتاهی به جایی که مرد نشسته بود انداخت، انگار انتظار داشت مرد هنوز آنجا باشد، و دستش را چند اینچ بالا ببرد تا چیزی سفارش دهد.

مرد از آن به بعد منظم به بار کینو می‌آمد. یک‌بار، تا نهایت دوبار در هفته. بدون تغییر اول یک آبجو، بعد یک ویسکی می‌خورد. بعضی اوقات منوی روز را از روی تخته سیاه می‌خواند و یک وعده‌ی غذایی سبک سفارش می‌داد.

مرد به ندرت کلامی می‌گفت. همیشه درست اوایل غروب می‌آمد، و کتاب زیر بغلش را روی پیشخان قرار می‌داد. هروقت از خواندن خسته می‌شد (حداقل، کینو حدس می‌زد که او خسته شده)، صفحه را پیدا می‌کرد و خطوط روی بطری‌های مشروبی که در قفسه‌های روبروی او قرار داشت را مطالعه می‌کرد، و درعین حال یک سری از حیوانات تاکسیدرمی شده‌ی سرزمین‌های دور را بررسی می‌کرد.

اما به محض اینکه کینو به آن مرد عادت کرد، هرگز در پیرامونش احساس ناراحتی نکرد، حتی وقتی که با او تنها بود. کینو هیچوقت خودش زیاد صحبت نمی‌کرد، و اینکه در بین دیگران ساکت بماند برایش سخت نبود. درحالیکه مرد مطالعه می‌کرد، کینو کارهایی را انجام می‌داد که وقتی تنها بود آن کارها را انجام می‌داد – مثل شستن ظرف‌ها، آماده‌کردن سس‌ها، آماده‌کردن آهنگ برای پخش یا صفحات روزنامه.

کینو اسم مرد را نمی‌دانست. او یک مشتری دائمی بود که به کافه می‌آمد، از آبجو و ویسکی لذت می‌برد، آرام مطالعه می‌کرد، نقد پرداخت می‌کرد، بعد می‌رفت. هیچوقت کسی را اذیت نکرد. کینو چه چیز دیگری باید در مورد او می‌فهمید؟

در گذشته در کالج، کینو یک دونده‌ی برتر در مسافت‌های متوسط بود، اما در سال‌های جوانی تاندون آشیلش پیچید و مجبور شد فکر پیوستن به تیم دوی امدادی را رها کند. بعد از فارغ‌التحصیلی، به پیشنهاد مربی‌اش، در کمپانی تجهیزات ورزشی یک کار گرفت و هفده سال آنجا کار کرد. در کارش، مسئول دنبال‌کردن فروشگاه‌های ورزشی بود تا روی برند کفش‌های مخصوص دویدن سرمایه‌گذاری کنند و ورزشکاران را به این سمت سوق دهند تا آنها را امتحان کنند. کمپانی، یک شرکت سطح متوسط است که دفتر مرکزی آن در (اوکایاما) است و به دور از فقدان توان مالی و شهرت نایک یا آدیداس بود که قراردادهای منحصر به فردی با بهترین دوندگان جهان تنظیم کرد. این کمپانی هنوز، با دقت برای بهترین ورزشکاران، کفش‌های دست‌ساز می‌سازد و کاملاً به محصولاتش قسم می‌خورد. «صادقانه کار انجام بده، نتیجه خودش میاد»، این شعار سازندگان کمپانی است و آن روش کم‌شدت و تاحدودی نابهنگام، مناسب شخصیت کینو بود. حتی مردی کم‌حرف و اجتماع‌گریز مثل او هم می‌توانست برای فروش برود. درواقع، به‌خاطر شخصیتش بود که مربیان به او اعتماد می‌کردند و ورزشکاران از او خوششان می‌آمد. او با دقت به نیازهای هر دونده گوش می‌داد و مطمئن می‌شد که سردسته‌ی سازندگان همه‌ی جزئیات رو گرفته‌باشند. پرداختی قابل گفتن نبود، اما او کار را هیجان‌انگیز و رضایت‌بخش یافت. هرچند او خودش دیگر نمی‌توانست بدود، اما از دیدن دویدن دوندگان دور میدان و شکل انجام حرکاتشان عشق می‌ورزید.

وقتی کینو از کارش کنار کشید، به خاطر این نبود که آن رضایت را نداشت، بلکه به این خاطر بود که فهمید، زنش با بهترین دوستش در کمپانی رابطه برقرار کرده است. کینو اکثر اوقاتش را به جای اینکه در خانه‌اش در توکیو سپری کند در جاده‌ها می‌گذراند. او یک کیف بزرگ ورزشی پر از نمونه کفش برداشت و کل فروشگاه‌های لوازم ورزشی سراسر ژاپن را گشت، همچنین کالج‌های محلی و کمپانی‌هایی که از تیم‌های دومیدانی حمایت می‌کردند هم دیدن کرد. همسر و همکارش موقعی که او از خانه دور بود با هم رابطه برقرار می‌کردند. کینو از آن دسته آدم‌ها نبود که به راحتی نشانه‌ها را متوجه شود. فکر می‌کرد همه‌چیز در ازدواجش خوب پیش می‌رود و کارهایی که همسرش انجام می‌داد یا حرف‌هایی که می‌زد، او را به این سمت سوق نمی‌داد. اگر اتفاقی یک روز زودتر از سفر تجاری‌اش به خانه نمی‌آمد، شاید هیچ وقت نمی‌فهمید که چه اتفاقی داشت می‌افتاد.

وقتی آن روز به توکیو برگشت، مستقیم به آپارتمان خودش در (کاسای) رفت، که ناگهان همسر و دوستش را برهنه روی تخت دید که بهم پیچیده بودند، در تخت خوابی که او و همسرش می‌خوابیدند. زنش بالا بود، و وقتی کینو در را باز کرد، با او چهره به چهره شد و سینه‌هایش بالا و پایین می‌رفت. در آن موقع ۳۹ ساله بود و زنش ۳۵ ساله. فرزندی نداشتند. کینو سرش را پایین آورد، در اتاق خواب را بست، آپارتمان را ترک کرد و هرگز برنگشت. روز بعد، از کارش استعفا کرد.

کینو یک خاله‌ی ازدواج‌نکرده داشت، خواهر بزرگتر ماردش بود. از وقتی که بچه بود، خاله‌اش با او خوب بود. سال‌ها دوست پسری (معشوقه کلمه‌ی دقیق‌تری خواهد بود) بزرگ‌تر از خودش داشت و او بود که از روی سخاوت این خانه‌ی کوچک در (آیوما) را به او داد. او در طبقه‌ی دوم این خانه زندگی می‌کرد و در طبقه‌ی اول یک کافی‌شاپ راه‌اندازی کرده‌بود. در جلو یک باغ کوچک و یک درخت بید پرابهت با شاخه‌های با برگ‌هایی که کم‌تر آویزان شده‌بود، قرار داشت. خانه در خیابان باریک پشتی در پشت موزه‌ی (نزو) قرار داشت که بهترین مکان برای جذب مشتری نبود، اما خاله‌اش برای جلب توجه مردم یک هدیه در نظر گرفتند و کافی شاپش تجارت شایسته‌ای انجام می‌داد.

بعد از اینکه ۶۰ ساله شد، به پشتش آسیب وارد شد و کم کم راه‌اندازی کافی شاپ به تنهایی برای اون دشوار شد. او تصمیم گرفت که به آپارتمانی در (ایزو کوگن هایلندز) نقل مکان کند. «من تو این فکر بودم که شاید بخوام مسئولیت این کافی شاپ رو به عهده بگیرم؟» کینو پرسید. این سه ماه قبل از این بود که زنش، آن رابطه را برقرار کند. «ممنون از پیشنهادت،» به او اینطور گفت، «اما درحال حاضر از جایی که هستم راضیم.»

بعد از اینکه امضای تأییدش را برای کار گرفت، به خاله‌اش زنگ زد تا از او بپرسد، مغازه را به کسی فروخته یا نه. در لیست بنگاه معاملاتی قرار گرفت، او این چنین گفت، اما هیچ پیشنهاد جدی نیامد. «من می‌خوام اگه بشه اونجا کافه باز کنم،» کینو گفت. «می‌شه ماهیانه اجاره پرداخت کنم؟»

«اما کارت چی می‌شه؟» خاله پرسید.

«چند روز پیش استعفا دادم.»

«زنت با اون مشکلی نداشت؟»

«ما داریم به زودی طلاق می‌گیریم.»

کینو دلیل را توضیح نداد و خاله‌اش هم نپرسید. از طرف مقابل مدتی سکوت حکمفرما شد. بعد خاله‌اش عددی را برای اجاره ماهانه تعیین کرد، خیلی کمتر از آن چیزی که کینو انتظارش را داشت. «فکر کنم بتونم از پسش بربیام،» به خاله‌اش گفت.

او و خاله‌اش هرگز اینقدر زیاد حرف نزده بودند (مادرش از اینکه با خاله‌اش نزدیک شود او را دلسرد کرده بود)، اما انگار هر دو درک متقابلی از هم داشتند. او می‌دانست که کینو از آن دسته انسان‌ها نیست که زیر قولش بزند.

کینو نصف پس‌اندازش را برای تبدیل کافی‌شاپ به بار هزینه کرد. او مبلمان ساده‌ای خرید و یک بار استوار و بلند نصب کرد. کاغذ دیواری‌های جدید با رنگ‌های آرامش‌بخش قرار داد، کلکسیون ضبطش را از خانه آورد و در قفسه‌ای درون بار مرتب کرد. یک استریو شایسته‌ای خرید – یک صفحه‌ی گردان (تورنس)، یک تقویت‌کننده‌ی (لوکسمن) و اسپیکرهای دوطرفه‌ی (جی.ال.بی) کوچک – که وقتی مجرد بود آنها را خریده‌بود، که در آن زمان انصافاً ولخرجی بود. اما همیشه از گوش‌دادن به رکوردهای جاز قدیمی لذت می‌برد. تنها سرگرمی او بود، چیزی که نمی‌توانست با کسانی که می‌شناخت به اشتراک بگذارد. در کالج، نیمه‌وقت به عنوان ساقی در مشروب فروشی در (روپونگی) کار می‌کرد، پس به خوبی با هنر ترکیب نوشیدنی‌ها آشنا بود.

اسم بارش را کینو گذاشت. نمی‌توانست اسم بهتری را انتخاب کند. اولین هفته‌ای که باز کرد، یک مشتری هم نداشت، اما ناراحت نشد. بعد از همه‌ی این اتفاقات، برای مکان تبلیغ نکرده بود یا حتی نشانه‌ای که به چشم بخورد هم قرار نداده‌بود. به سادگی و با حوصله صبر کرد تا مردم کنجکاو، اتفاقی از این بار کوچک پشت خیابان دیدن کنند. با این حال او همچنان بعضی از هزینه‌های جدایی را پرداخت کرد و همسرش هیچ پشتیبانی مالی از او نخواست. او همچنان با همکار سابقش زندگی می‌کرد، و کینو و زنش تصمیم گرفتند آپارتمانشان در (کاسای) را بفروشند. کینو در طبقه‌ی دوم خانه‌ی خاله‌اش زندگی می‌کرد، هر چند مثل موقعی به نظر می‌رسید که می‌توانست به آنجا سر بزند.

همانطور که به اولین مشتریش خدمت ارائه می‌کرد، کینو از هر موسیقی که پخش می‌شد لذت می‌برد و کتابهایی که دوست داشت بخواند را مطالعه می‌کرد. مثل زمین خشکی که از باران پذیرایی می‌کند، اجازه داد جای خلوت، سکوت و تنهایی با آن آمیخته شود. او به قطعه‌های زیادی از تک‌نوازی‌های پیانوی (آرت تیتم) گوش داد. تاحدودی به نظر می‌رسد حالتش را تنظیم می‌کرد.

داستان مصور

«همیشه، جوان عیاش میلیاردر. نابغه میلیاردر هرگز.»

مطمئن نبود چرا، ولی هیچ احساس عصبانیت یا تلخی نسبت به زنش نداشت، یا نسبت به همکاری که با او رابطه برقرار کرد. خیانت مطمئناً برای او شوک آور بود، اما با گذشت زمان، انگار فهمید کاری نمی‌توانست انجام دهد، انگار سرنوشتش این بود. در زندگی‌اش، بعد از این همه، به هیچ‌چیزی نرسید، کاملاً بیحاصل شده بود. هیچ کسی را نمی‌توانست خوشحال کند، و البته، حتی خودش را هم نمی‌توانست خوشحال کند. او حس واضحی نداشت، حتی احساساتی مثل درد یا عصبانیت، ناامیدی یا کناره‌گیری، ئ اینکه باید چه احساسی داشته باشند. بیشترین کاری که می‌توانست انجام دهد این بود که جایی در قلبش قرار دهد – که از همین الان از هر عمق یا وزنی دوری کند – که به آن افسار بزند تا آن را از بی‌هدف به این طرف و آنطرف چرخیدن نگه دارد. این بار کوچک، کینو، که در پشت خیابان قرار دارد، تبدیل به آن مکان شد. و همچنین – نه دقیقاً با طراحی – تبدیل به فضایی شد که به شکل عجیبی راحت است.

اولین بار یک شخص نبود که کشف کرد کینو مکان راحتی است بلکه یک گربه‌ی ولگرد بود. یک گربه‌ی مؤنث جوان خاکستری با دم بلند و زیبا. گربه از غرق نمایش چیزی در گوشه‌ی بار شد و دوست داشت آنجا کز کند و بخوابد. کینو توجه زیادی به گربه نشان نداد، فکر کرد که می‌خواهد تنها باشد. در روز یک بار به او غذا می‌داد و ابش را عوض می‌کرد، اما کاری بیش از این انجام نمی‌داد. و یک در کوچک مخصوص حیوانات اهلی درست کرد تا هر وقت که خواست داخل برود و بیرون بیاید.

شاید گربه برای او خوش‌شانسی آورده باشد، چون بعد از اینکه سر و کله‌اش پیدا شد، مشتری‌ها به‌صورت پراکنده می‌آمدند. بعضی از آنها مشتری ثابت شدند – کسانی که از این بار کوچک پشت خیابان با آن درخت بید شگفت‌انگیز قدیمی و مالک تقریباً میان‌سالش، رکوردهای که روی صفحه‌ی گردان می‌چرخید، و گربه‌ی خاکستری که گوشه بار جا خشک کرده‌بود، خوششان آمده بود. و این افراد گاهی اوقات مشتری‌های جدید دیگری هم با خودشان می‌آوردند. هنوز با پیشرفت فاصله داشتیم، و بار حداقل اجاره را برمی‌گرداند. برای کینو، همین کافی بود.

مرد جوان که سرش را می‌تراشید بعد از حدود دو ماه که بار باز شد به آنجا می‌امد. و دو ماه دیگر طول کشید تا کینو اسمش را یاد گرفت.

آن روز باران نرمی می‌بارید، از آن باران‌هایی که نمی‌دانید واقعاً باید چتر بردارید یا نه. فقط سه مشتری در بار بودند، (کامیتا) و دو مرد کت شلواری. ساعت هفت و نیم بود. مثل همیشه، (کامیتا) در دورترین نقطه نسبت به پیشخان روی چارپایه نشسته بود، و یک بطری (پینات نویر) می‌نوشید. آن‌ها با خودشان بطری را آورده بودند و از کینو پرسیدند که آیا می‌توانند نوشیدنی‌شان را آنجا بنوشند، و ۵۰۰۰ ین هم بپردازند. این برای کینو اولین بار بود، اما دلیلی برای مخالفت نداشت. در بطری را باز کرد و دو لیوان شراب را گذاشت و یک کاسه آجیل مخلوط هم بیرون آورد. اصلاً مشکل خاصی نبود. اما دو مرد خیلی سیگار می‌کشیدند، که کینو که از دود سیگار متنفر بود، کمتر از آنها خوششان آمد. چون کار کوچکی داشت، کینو روی چارپایه نشست و به آهنگ «(جاشوا) جنگ چریکی رو برپا کن» از (کولمن هاوکینز) گوش داد. او تک‌نوازی بأس که توسط (میجر هالی) اجرا می‌شد را شگفت‌انگیز می‌دانست.

در ابتدا، به می‌رسید آن دو مرد، با هم خوب بودند، از مشروبشان لذت می‌بردند، اما بعد اختلاف نظر روی بعضی موضوعات بالا گرفت – این که چه بود، کینو نظری نداشت – و آن دو مرد بیشتر تهییج شدند. یک آن، یکی از آنها ایستاد، پول میز را حساب کرد و کل خاکستر سیگار و یکی از لیوان‌های مشروب را روی زمین انداخت. کینو سریع با یک جارو خودش را به محل رساند، به هم ریختگی را جمع و جور کرد و لیوان تمیز و ظرف خاکستر را روی میز گذاشت.

(کامیتا) – که در این زمان کینو هنوز نامش را یاد نگرفته‌بود – به وضوح حالش از حرکت آن دو مرد به هم خورده بود. حالتش عوض نشد، اما به ضربه‌زدن با دست چپش روی پیشخان ادامه داد، مثل پیانیستی که کلیدها را بررسی می‌کند. باید این اوضاع را تحت کنترل می‌گرفتم، کینو اینطور فکر می‌کرد. به سمت آنها رفت. «متأسفم،» مؤدبانه گفت، «اما اگه اشکالی نداره صداتون رو یه کم پایین‌تر بیارین.»

یکی از آنها با نگاهی سرد و زودگذر به چشمش نگاه کرد و از میز بلند شد. کینو تا آن لحظه متوجه نشده‌بود، اما مرد بزرگ بود. او قد بلند، سینه‌ی سپر و دست‌های بزرگی داشت، انگار که برای کشتی (سومو) ساخته شده بود.

دیگری خیلی کوچک‌تر بود. لاغر و رنگ رو رفته، با چهره‌ای موذی، از آن دسته آدم‌هایی که در تحریک افراد خوب بود. او هم آرام از جایش بلند شد، و او خود را با هر دو چهره در چهره دید. مردها، ظاهراً تصمیم گرفته‌بودند از این فرصت استفاده کنند و دعوای خود را تمام کنند و هر دو در مقابل کینو متحد شوند. آنها کاملاً با هم همکاری داشتند، تقریباً انگار به شکل مرموزی منتظر بودند چنین موقعیتی ایجاد شود.

«پس، فکر می‌کنی همینطوری می‌تونی بیای اینجا و وسط حرف ما بپری؟»

کت شلواری که پوشیده بودند گران به نظر می‌رسید، اما بررسی دقیق‌تر نشان می‌داد که کهنه بود و فقیرانه درست شده‌بود. تکامل‌یافته‌ی یاکوزا نبودند، اما هر کاری که درگیرش بودند، واضح بود که قابل احترام نیست. مرد بزرگ‌تر، بغل مو را خالی کرده بود، در حالی که موی رفیقش قهوه‌ای رنگ شده بود و دم اسبی بلندی هم در پشت داشت. کینو خودش را برای چیزی بدی که قرار بود اتفاق بیفتد محکم آماده کرد. عرق از زیر بغلش می‌ریخت.

«ببخشید،» صدای دیگری گفت.

کینو چرخید و دید (کامیتا) پشتش ایستاده‌است.

«این‌ها رو سرزنش نکن،» (کامیتا) با اشاره به کینو گفت. «من بودم که ازش خواستم که از شما تقاضا کنه صداتون رو پایین بیارین. تمرکز رو سخت می‌کنه و نمی‌تونم کتابم رو بخونم.»

صدای (کامیتا) آرام‌تر و آهسته‌تر از حالت معمول بود. اما چیزی که ندیده‌بودیم داشت تحریک می‌شد.

«نمی‌تونم کتابم رو بخونم،» مرد کوچک‌تر تکرار کرد، انگار می‌خواست مطمئن شود، جمله مشکل گرامری نداشته باشد.

«چرا نمی‌ری خونه؟» مرد گنده‌تر از (کامیتا) پرسید.

«می‌رم،» (کامیتا) جواب داد. «همین نزدیکی زندگی می‌کنم.»

«چرا نمی‌ری خونه و اونجا مطالعه نمی‌کنی؟»

«از مطالعه‌کردن تو ابنجا خوشم میاد،» (کامیتا) گفت.

دو مرد به هم نگاه کردند.

«کتاب رو بده اینجا،» مرد کوچک‌تر گفت. «من برات می‌خونمش.»

«من دوست دارم که خودم آروم بخونم،» (کامیتا) اینطور گفت. «و از این متنفرم که کسی کلمه‌ای رو اشتباه تلفظ کنه.»

«واقعاً شاهکار نیستی،» مرد گنده‌تر گفت. «چه مرد بامزه‌ای.»

«اسمت چیه، به هر حال؟» دم اسبی پرسید.

«اسمم (کمیتا) ـه،» او گفت. «این کتاب با شخصیت‌هایی برای خدا– (کامی) – و زمین نوشته‌شده: زمین خدا. اما آنطور که انتظار دارید (کاندا) تلفظ نمیشه، (کامیتا) تلفظ می‌شه.»

«یادم می‌مونه،» مرد گنده گفت.

«فکر خوبیه، حافظه می‌تونه مفید باشه،» (کامیتا) گفت.

«به هر حال، چطوره که بیرون وایستیم؟» مرد کوچک‌تر گفت. «اینطوری، می‌تونیم دقیقاً اون چیزی که می‌خوایم رو بگیم.»

«من که مشکلی ندارم،» (کامیتا) گفت. «هرجا که تو بگی. اما، قبل از اینکه این کار رو بکنیم می‌شه حسابت رو پرداخت کنی؟ تو که نمی‌خوای برای بار مشکلی ایجاد کنی.»

(کامیتا) از کینو خواست که صورتحساب را برای آن‌ها بیاورد و پول دقیق برای نوشیدنی خوش را روی پیشخان گذاشت. دم اسبی، یک ده هزار ینی از کیفش در آورد و روی میز گذاشت.

«بقیه رو نمی‌خوام،» دم اسبی به کینو گفت. «اما چرا برای خودت لیوان بهتری نمی‌خری؟» این مشروب گرونه و لیوان‌هایی مثل این باعث میشن که مزه‌ی افتضاحی بده.»

«چه مواد ارزونی،» مرد گنده‌تر با ریشخند گفت.

«درسته. یک بار ارزون برای مشتری‌های ارزون،» (کامیتا) گفت. «اینجا به درد شما نمی‌خوره. شما باید جای دیگه‌ای برین که براتون مناسبه. البته من نمی‌دونم کجا می‌تونه باشه.»

«حالا، آیا آدم عاقلی نیستی،» مرد گنده گفت. «من رو به خنده میندازی.»

«فکر کنم بعد یه مدتی تموم می‌شه و یه خنده‌ی طولانی و خوبی در انتظارته.» (کامیتا) گفت.

«امکان نداره تو به من بگی که من کجا باید برم،» دم اسبی گفت. به آرامی لبش را لیسید، مثل ماری که طعمه‌اش را بررسی می‌کند.

مرد گنده در را باز کرد و بیرون رفت، دم اسبی از از پشت دنبالش رفت. شاید حس تنش در فضا، گربه را با وجود باران، به بیرون سوق داد.

«مطمئنی مشکلی نداری؟» کینو از (کامیتا) پرسید.

«نگران نباش،» (کامیتا) با یک لبخند کوچکی گفت. «نیازی نیست کاری بکنی، (آقای کینو). فقط همین‌جا بمون. زود تموم می‌شه.»

(کامیتا) بیرون رفت و در رو بست. همچنان باران می‌بارید، کمی شدیدتر از قبل. کینو روی چارپایه نشست و منتظر ماند. به طرز عجیبی هنوز بیرون بود و نمی‌توانست چیزی بشنود. کتاب (کامیتا) روی پیشخان باز بود، مثل سگ دست‌آموز خوبی که منتظر اربابش بود. حدود ده دقیقه بعد، در باز شد و (کامیتا) به تنهایی وارد شد.

«می‌شه یه حوله به من بدین؟» او پرسید.

کینو یک حوله‌ی تازه به او داد و (کامیتا) سرش را خشک کرد. بعد گردن، صورت و درنهایت هر دو دستش را هم خشک کرد. «ممنون. همه‌چیز مرتبه الان،» او گفت. «اون دو نفر دیگه این طرف‌ها پیداشون نمیشه.»

«دیگه چه اتفاقی تو این دنیا می‌تونست بیفته؟»

(کامیتا) فقط سرش را تکان داد، که بگوید، «بهتر که ندونی.» رفت سراغ جای خودش، بقیه‌ی ویسکی‌اش را بالا کشید و از آنجایی که کتاب را رها کرده‌بود، بازش کرد.

ادامه‌ی آن بعدازظهر، بعد از اینکه (کامیتا) رفت، کینو بیرون رفت و دوری در آن همسایگی زد. کوچه سوت و کور بود. نشانه‌ای از دعوا و خونریزی نبود. نمی‌توانست تصور کند که چه اتفاقی افتاده است. به بار برگشت تا به مشتریان دیگر برسد، اما آن شب کس دیگری نیامد. گربه هم دیگر برنگشت. برای خودش مقداری (وایت لیبل) پر کرد، به همان مقدار آب ریخت و دو قالب یخ کوچک در آن ریخت و مزه‌اش کرد. چیز خاصی نسبت به آن چیزی که انتظار داشت اتفاق نیفتاد. اما آن شب یک شات الکل در سیستمش نیاز داشت.

حدود یک هفته بعد از حادثه، کینو با یک مشتری خانم ارتباط عاشقانه برقرار کرد. او اولین زنی بود که بعد قطع رابطه با زن قبلیاش با او رابطه‌ی جنسی برقرار می‌کرد. سی ساله یا شاید کمی مسن‌تر بود. مطمئن نبود که او را می‌شد زیبا درنظر گرفت یا نه، اما چیزهای ممتازی داشت، چیزی که او را سر پا نگه می‌داشت.

زن قبلاً بارها در بار بود، همیشه همراه با مردی هم سن خودش بود که عینک با فریم لاک‌پشتی می‌گذاشت و ریش ژولیده‌ای هم داشت. موهای نامرتب داشت و هیچوقت کراوات نمی‌بست، پس کینو متوجه شد که کارمند عادی کمپانی شما نیست. زن همیشه لباس تنگ می‌پوشید تا اندام قلمی و شکیل خود را در معرض نمایش بگذارد. در بار نشستند، در همین حین که نوشیدنی ترکیبی یا شراب شیرین یا تلخ اسپانیایی خود را بالا می‌کشیدند، کم کم یکی دو کلمه هم رد و بدل می‌کردند. هیچوقت زیاد نمی‌ماندند. کینو تصور می‌کرد قبل از عشق‌بازی چیزی می‌نوشند. یا حتی بعد از آن. نمی‌توانست بگوید چه چیزی، اما طوری که می‌نوشیدند، او را یاد سکس می‌انداخت. یا حتی سکس خشن طولانی. هر دوتا به شکل عجیبی بی احساس بودند، به خصوص زن، که کینو هیچ‌وقت لبخندش را ندید. گاهی اوقات با مرد صحبت می‌کرد، همیشه درباره موزیکی که داشت پخش می‌شد. از جاز خوشش می‌آمد و خودش هم کلکسیون خوانندگان را جمع می‌کرد. «پدرم قبلاً این آهنگ‌ها رو تو خونه گوش می‌داد،» به کینو گفت. «اینکه این آهنگ رو می‌شنوم، خاطرات زیادی رو برام زنده می‌کنه.»

از روی تن صدایش، کینو نمی‌توانست حدس بزند خاطرات، به‌خاطر موزیک بود یا به‌خاطر پدرش. اما جرأت نکرد که بپرسد.

Back

NO COMMENTS

LEAVE A REPLY

کد *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.