معرفی کتاب نگران نباش زندگی کن | دیل کارنگی

0
3277
کتاب نگران نباش زندگی کن یکی از بهترین کتاب‌های بهبود شخصیتی و روانشناسی است که توسط دیل کارنگی نوشته شده و با ترجمه فرخ بافنده عرضه شده است.
کتاب نگران نباش زندگی کن یکی از بهترین کتاب‌های بهبود شخصیتی و روانشناسی است که توسط دیل کارنگی نوشته شده و با ترجمه فرخ بافنده عرضه شده است.
معرفی کتاب نگران نباش زندگی کن | دیل کارنگیReviewed by مطلق on Aug 1Rating: 5.0معرفی کتاب نگران نباش زندگی کن | دیل کارنگی | روانشناسی | پیشنهاد کتاب کتابیسمکتاب نگران نباش زندگی کن یکی از بهترین کتاب‌های بهبود شخصیتی و روانشناسی است که توسط دیل کارنگی نوشته شده و با ترجمه فرخ بافنده عرضه شده است.

کتاب نگران نباش زندگی کن نوشته دیل کارنگی با ترجمه فرخ بافنده توسط نشر پندار تابان عرضه شده است. دیل کارنگی یکی از چهره‌های مشهور در زمینه موضوعات بهبود شخصیت و روانشناسی و مهارت های زندگی است که کتاب های بسیاری را در این زمینه منتشر کرده است. در ادامه ابتدا مقدمه کتاب نگران نباش زندگی کن را ارائه داده و ۹ اصلی که از نظر نویسنده برای درک بهتر کتاب نگران نباش زندگی کن باید رعایت شوند را بیان می‌داریم و سپس چند صفحه ابتدایی یکی از فصول کتاب نگران نباش زندگی کن را برای آشنایی بیشتر با محتوای کتاب و نحوه ترجمه ارائه می‌داریم.

1. کتاب نگران نباش زندگی کن چطور و چرا نوشته شد

کتاب نگران نباش زندگی کن یکی از بهترین کتاب‌های بهبود شخصیتی و روانشناسی است که توسط دیل کارنگی نوشته شده و با ترجمه فرخ بافنده عرضه شده است.

در ۱۹۰۹، یکی از بدبختترین جوانک های نیویورک بودم. برای گذران زندگی در کار خرید و فروش کامیونهای باری بودم. نمیدانستم چه چیزی باعث حرکت کامیون می شود. ولی فقط این نبود؛ نمیخواستم هم که بدانم! از شغلم بدم می آمد. از زندگی کردن در اتاق مبلهای محقری در خیابان ۵۶ غربی بدم می آمد – : اتاقی که پر از سوسک بود. هنوز به یاد دارم که یک مشت کراوات داشتم که از دیوار آویزان بودند؛ وقتی صبحها دست دراز می کردم تا کراوات جدیدی بردارم، سوسکها به همه طرف پخش می شدند. از این که مجبور بودم در رستورانهای کثیف و ارزان قیمت، که احتمالا آنها هم پر از سوسک بودند، غذا بخورم بدم می آمد. هر شب با سردرد به اتاق بیغوله‌ام برمی گشتم – سردردی که ریشه در ناامیدی، نگرانی، اوقات تلخی، و عصیان من داشت. من عاصی شده بودم، چون رؤیاهایی که در دوران تحصیلم در دانشگاه در سر پرورانده بودم تبدیل به کابوس شده بودند. اسم این زندگی بود؟ این همان ماجراجویی حیات بخشی بود که زمانی آنقدر مشتاقانه در جست‌وجویش بودم؟ آیا تمام معنای زندگی برایم همین بود و بس؟ کارکردن در شغلی که از آن بدم می‌آمد، زندگی کردن با سوسک‌ها، خوردن غذاهای تهوع آور، و نداشتن ھیچ امیدی به آیندہ؟ همیشه در آرزوی چند ساعت وقت آزاد بودم تا بتوانم مطالعه کنم و کتاب‌هایی بنویسم که در رؤیاهای دوران تحصیلم به نوشتن آنها فکر کرده بودم.

می دانستم که با رهاکردن شغلی که از آن بدم می اید همه چیز به دست می‌آورم و هیچ چیزی از دست نمی‌دهم. علاقه ای به پول زیاد درآورن نداشتم، ولی دوست داشتم حسابی زندگی کنم.  در یک کلام، به جایی رسیدم که باید به همه چیز پشت پا می‌زدم – به آن لحظه‌ی تصمیم‌گیری که بسیاری از جوان‌ها رودرروی آن قرار می گیرند، همان لحظه ای که قرار می شود سرنوشت زندگی شان را در دست بگیرند. بنابراین، تصمیمم را گرفتم و آن تصمیم آینده‌ی مرا کاملاً تغییر داد، از آن به بعد زندگی ام را لبریز از شادی کرد و پاداش هایی فراتر از آرمانی ترین بلندپروازی هایم نصیبم کرد.

تصمیم این بود: از شغلی که از آن متنفر بودم دست می کشیدم و از آنجایی که چهار سال در مرکز تربیت معلم وارنزبورگ میسوری درس خوانده و آماده‌ی تدریس بودم، میتوانستم با درس دادن به بزرگسالان در مدارس شبانه خرج زندگی خودم را درآورم؛ آن وقت در طول روز آزاد می شدم و می توانستم کتاب بخوانم، کنفرانس‌هایم را آماده کنم، و رمان و داستان کوتاه بنویسم.  می‌خواستم «زندگی کنم که بنویسم و بنویسم تا زندگی کنم».

ولی چه موضوعی را باید در کلاس های شبانه به بزرگسالان درس می‌دادم؟ وقتی دوران تحصیل خودم را ارزیابی کردم، دیدم که آموزش و تجربه‌ای که در سخن گفتن در جمع داشته‌ام، در مقایسه با تمام چیزهایی که مجموعا در مرکز تربیت معلم یاد گرفته بودم،  بیشتر از هر چیز دیگری در کار و در زندگی به دردم خورد. چرا؟ چون ترس و عدم اعتماد به نفس را در من کاملاً از میان برد و شهامت و توانایی رویارویی با آدم‌ها را به من داد. همچنین برایم روشن کرد که رهبری و موفقیت معمولاً به سمت آدمی جذب می‌شود که می‌تواند بلند شود و چیزی را که فکر می‌کند به زبان بیاورد.

به این ترتیب برای تدریس واحدهای اصول و مبانی سخن گفتن در جمع، برای کلاس‌های آزاد شبانه‌ی دانشگاه کلمبیا و دانشگاه نیویورک، درخواست دادم، ولی هر دو دانشگاه به این نتیجه رسیدند که یک جورهایی بدون کمک من هم می توانند کارشان را پیش ببرند.

آن موقع سرخورده شدم، ولى حالا خدا را شکر می کنم که آنها درخواستم را رد کردند، چون شروع به تدریس در کلاس های شبانه‌ی YMCA کردم؛ کلاس هایی که در آن مجبور بودم شاگردانم را به نتایج عینی و ملموس برسانم، و البته خیلی سریع هم این کار را بکنم. عجب مبارزه‌ای بود! این بزرگسالان برای مدرک دانشگاهی یا پرستیژ اجتماعی به کلاس من نمی‌آمدند. آنها فقط به یک دلیل می‌امدند: می‌خواستند مشکلاتشان را حل کنند. می‌خواستند روی پاهای خودشان بایستند و بدون این که احساس کنند دارند از ترس غش می‌کنند، چند کلمه‌ای در جلسه‌ای کاری صحبت کنند. فروشنده‌ها می‌خواستند قادر باشند به دیدار مشتری سرسختی بروند – بدون این که مجبور باشند سه دور ساختمان را دور بزنند تا شهامت این کار را بیابند؛ آنها می‌خواستند آرامش و اعتماد به نفس خود را افزایش دهند، در کسب و کارشان پیشرفت کنند، و پول بیشتری برای خانواده‌هایشان در بیاورند. از آنجا که این افراد شهریه ی خود را قسطی پرداخت می‌کردند – و اگر نتیجه نمی گرفتند، دیگر پول نمی‌دادند – و از آن جایی که به من نه یک حقوق ثابت، بلکه درصدی از سود حاصله را می‌دادند، اگر می خواستم شکمم را سیر کنم، باید حرف‌هایم به درد بخور می‌بود.

آن زمان احساس می کردم تحت عاملی بازدارنده درس می دهم، ولی حالا می فهمم که داشتم آموزش بی نهایت گران بهایی میدیدم. باید به دانشجویان انگیزه می دادم؛ باید به آنها کمک می کردم مشکلاتشان را حل کنند، باید هر جلسه را چنان الهام بخش می‌کردم که بخواهند به آمدن ادامه دهند.

کار مهیجی بود. عاشقش بودم. از دیدن افزایش چشمگیر اعتماد به نفس این افراد دنیای کسب و کار و سرعتی که بسیاری از آنها ترفیع می گرفتند و حقوقشان بالا می رفت متحیر شده بودم. کلاسها خیلی بیشتر از خوشبینانه‌ترین امیدهای من با موفقیت روبه‌رو شد. در عرض سه فصل، مسئولان MCA که حاضر نبودند پنج دلار برای هر شب به من حقوق بدهند – بر اساس درصد سی دلار برای هر شب به من می دادند. ابتدا فقط واحدهای سخن گفتن در جمع را درس می دادم، ولی با گذشت سال ها، متوجه شدم که این بزرگسالان نیاز به توانایی در جلب دوستان و تأثیرگذاری روی آدم‌ها هم دارند. از آنجایی که نتوانستم کتاب درسی مناسبی دربارہ‌ی موضوع روابط انسانی پیدا کنم، خودم یکی نوشتم، البته نه به شیوه‌ای معمول. کتاب من از تجربه‌های بزرگسالان این کلاس ها شکل گرفت و تکامل یافت و آن را آیین دوست یابی روشهای پیدا کردن دوست و تاثیرگذاشتن بر دیگران نامیدم.

از آنجایی که این کتاب فقط به عنوان کتاب درسی برای کلاس‌های بزرگسالان خودم نوشته شده بود و از آنجایی که چهار کتاب دیگر هم نوشته بودم که هیچ کس اسمشان را هم نشنیده بود، به خواب هم نمیدیدم که این کتاب فروش بالایی داشته باشد. احتمالاً من اکنون یکی از بهت زده ترین نویسندگان دنیا هستم.

در گذر سالیان، متوجه شدم مشکل بزرگ دیگر این بزرگسالان نگرانی است. بیشتر شاگردان من در عالم کسب و کار بودند – مدیران، فروشندگان مهندسان، حسابداران – خلاصه برشی از تمامی مشاغل و حرفه ها – و بیشتر آنها هم مشکل داشتند! خانم‌ها هم در کلاس‌هایم شرکت می‌کردند، زنان شاغل و زنان خانه دار. آنها هم مشکل داشتندا واضح بود چیزی که لازم داشتم کتابی درباره‌ «غلبه بر نگرانی » بود ( نگران نباش زندگی کن )؛ این بار هم، مثل دفعه قبلی، سعی کردم آن را در میان کتاب‌های منتشر شده پیدا کنم. به کتابخانه‌ی عمومی بزرگ نیویورک در بولوار پنجم، خیابان چهل و دوم رفتم ولی در کمال حیرت کشف کردم که این کتابخانه فقط بیست و دو کتاب در زیر مجموعه‌ی عنوان نگرانی دارد. همچنین در کمال حیرت متوجه شدم که صد و هشتاد و نه کتاب در زیرمجموعه‌ی کرم وجود دارد. کتاب‌هایی با موضوع انواع و اقسام کرم‌ها و مسائل مربوط به این جانور تقریباً نُه برابر کتاب‌های درباره‌ی موضوع نگرانی بودند! حیرت آور است، نه؟ از آنجایی که نگرانی یکی از بزرگترین مشکلاتی است که بشر با آن روبه روست، لابد فکر می کنی قاعدتا باید در هر دبیرستان یا دانشکده‌ای واحدی درباره‌ی «غلبه بر نگرانی » ارائه شود. ولی من هرگز حتی اسمی هم نشنیده‌ام. تعجبی ندارد که دیوید سیبری در کتابش گفته است: «ما همان قدر ناآماده با فشارهای مربوط به دوران بلوغ و پختگی روبه‌رو می شویم، که یک خوره‌ی کتاب بارقصں باله».

نتیجه؟ بیش از نیمی از تخت‌های بیمارستانهای ما را کسانی اشغال کرده‌اند که مشکلات عصبی و عاطفی دارند.

من تمام این بیست و دو عنوان کتاب مربوط به موضوع نگرانی را – که روی طبقه‌های کتابخانه‌ی عمومی نیویورک خاک می‌خورد – مطالعه کردم؛ به علاوه، تمام کتابهای‌ی را که به نوعی به مسئله‌ی نگرانی پرداخته بودند، پیدا کردم و خریدم؛ با این حال نتوانستم حتی یک کتاب را پیدا کنم که بتوانم به عنوان کتاب درسی برای شاگردانم در کلاس استفاده کنم. بنابراین، تصمیم گرفتم که این بار هم باز خودم کتابی بنویسم. هفت سال پیش شروع به آماده کردن خودم برای نوشتن این کتاب کردم. چطوری؟ با خواندن آنچه فیلسوف‌های تمام اعصار درباره‌ی نگرانی گفته بودند. همچنین صدها زندگی نامه – از کنفوسيوس گرفته تا چرچیل – خواندم به علاوہ، با عده‌ی زیادی آدم‌های موفق در حوزه‌های مختلف و متعدد زندگی مصاحبه کردم، افرادی مانند جک دمپسی، ژنرال برادلی، ژنرال مارک کلارک هنری فورد، الئنور روزولت، و دروتی دیکس، ولی این فقط آغاز راه بود.

به علاوه کار دیگری کردم که به مراتب مهم تر از مصاحبه‌ها و مطالعاتم بود. به مدت پنج سال در آزمایشگاهی در مورد موضوع غلبه بر نگرانی کار کردم. آزمایشگاهی که در کلاس‌های بزرگسالان خودمان راه اندازی شده بود. تا جایی که من میدانم این اولین و تنها آزمایشگاه از این نوع در دنیا بود. کاری که ما کردیم این بود که یک سری دستورالعمل‌ها درباره‌ی این که چطور دانشجویان جلوی نگرانی و اضطرابشان را بگیرند در اختیارشان گذاشتیم؛ سپس از آنها خواستیم این دستورالعمل‌ها را در زندگی شان به کار بگیرند و بعد درباره‌ی نتایجی که به دست آورده بودند با بقیه دانشجویان کلاس صحبت کنند. تعدادی هم تکنیک‌هایی را که در گذشته استفاده کرده بودند، ارائه می‌دادند.

به گمانم، در نتیجه‌ی این تجربه، من بیشتر از همه ی انسان هایی که پا بر سیاره‌ی زمین گذاشته اند، به سخنان آدم‌ها دربارهی این که چطور بر نگرانی‌شان غلبه کرده‌اند. گوش داده‌ام؛ علاوه بر آن، صدها مطلب دیگر درباره‌ی نحوه غلبه بر نگرانی خواندم – مطالبی که به صندوق پست من ارسال شده بود. صحبت هایی که در کلاس‌های ما، که در سرتاسر دنیا برگزار می شد، برنده‌ی جایزه شده بودند. این کتاب از برج عاج بیرون نیامده است؛ همچنین یک سخنرانی علمی محض درباره‌ی این که چطور ممکن است بر نگرانی غلبه کرد هم نیست. برعکس سعی کردهام گزارش موجز و مستندی از این که هزارازن بررگسال نگرانی و اضطراب را شکست داده‌اند بنویسم. یک مسئله قطعی است: اینکه کتابی که در دست داری کتابی کاربردی و به درد بخور است و میتوانی روی نکاتی که در آن آمده حساب باز کنی.

والری، فیلسوف فرانسوی، گفته است: «علم، مجموعه‌ای از نسخه‌های موفق است ». این کتاب هم چنین است؛ مجموعه‌ای از نسخه‌های موفق که امتحان خود را در گذر زمان پس داده‌اند تا زندگی ما را از شر نگرانی خلاص کنند. با این حال بگذار هشداری به تو بدهم :در این کتاب هیچ چیز تازه‌ای پیدا نمی‌کنی، ولی چیزهای بسیاری پیدا می‌کنی که عموماً استفاده نشده‌اند. وقتی پای قضیه نگرانی به میان می‌آید، من و تو نیازی نداریم چیز جدیدی به ما گفته شود. همین الان هم آنقدر می‌دانیم که با کمک دانسته‌هایمان زندگی‌های عالی داشته باشیم. همه‌ی ما قانون طلایی و موعظه روی تپه را شنیده‌ایم. مشکل ما بی‌خبری نیست؛ مشکل ما بی‌عملی است. هدف این کتاب بیان دوبارہ، توضیح شفاف‌تر و ساده‌تر و ارج نهادن بر بسیاری از حقایق باستانی و اساسی است – و همچنین تلنگر زدن و واداشتن تو به اقدام عملی به استفاده از این حقایق.

این کتاب در دست تو نیست که بخوانی چطور نوشته شده است، بلکه تو در آن در جستجوی ساز و کاری برای غلبه بر نگرانی‌ات می گردی، بنابراین، لطفاً بخش‌های اول و دوم این کتاب را بخوان. اگر تا آن موقع احساس نکردی که نیرو و انگیزه‌ای جدید برای دست برداشتن از نگرانی و لذت بردن از زندگی در خود احساس می‌کنی، آن را دور بینداز؛ زیرا به دردت نمیخورد.

نگران نباش زندگی کن – دیل کارنگی

2. نه پیشنهاد برای استفاده صحیح و بهینه از کتاب نگران نباش زندگی کن

کتاب نگران نباش زندگی کن یکی از بهترین کتاب‌های بهبود شخصیتی و روانشناسی است که توسط دیل کارنگی نوشته شده و با ترجمه فرخ بافنده عرضه شده است.
  1. یک تمایل عمیق و قوی برای مهارت یافتن در اصول غلبه بر نگرانی در خودت به وجود بیاور.
  2. هر فصلی را، قبل از رفتن به فصل بعد، دو بار بخوان،
  3. همینطور که داری میخوانی، مدام توقف کن و از خودت بپرسی چطور می‌توانی این پیشنهادها را به کار ببری.
  4. زیر هر ایده ی مهمی خط بکش.
  5. هر ماه این کتاب را مرور کن.
  6. در هر فرصتی این اصول را به کار ببر. این کتاب را به عنوان یک کتاب تمرین استفاده کن تا کمکت کند مشکلات روزمره‌ات را حل کنی.
  7. به دوستی بگو هر بار مچت را حین زیر پا گذاشتن یکی از این اصول گرفت، سکه ای به او می دهی؛ به این ترتیب، فرآیند یادگیری ات را تبدیل به بازی پرشور و حرارتی میکنی.
  8. هر هفته پیشرفتت را چک کن. از خودت بپرس چه اشتباهاتی کرده‌ای، چه پیشرفت‌هایی داشته‌ای، چه درس‌هایی برای آینده گرفته‌ای.
  9. در کنار این کتاب، یک دفتر یادداشت روزانه داشته باش که نشان دهد چطور و کی از این اصول را استفاده کرده‌ای.

 

3. بخش هفتم از کتاب نگران نباش زندگی کن نوشته دیل کارنگی

کتاب نگران نباش زندگی کن یکی از بهترین کتاب‌های بهبود شخصیتی و روانشناسی است که توسط دیل کارنگی نوشته شده و با ترجمه فرخ بافنده عرضه شده است.

نگذار موریانه‌ها زمینت بزنند

ماجرایی که در ادامه می آید داستان مهیجی است که احتمالاً تا موقعی که زنده هستم، آن را به یاد خواهم داشت. رابرت مور، از اهالی مپل وود، نیوجرسی، آن را برایم تعریف کرده است:

« بزرگترین درس زندگی ام را در مارس ۱۹۴۵ آموختم. آن را در ۲۷۶ پایی زیر آب در ساحل هندوچین یاد گرفتم. آن زمان یکی از هشتاد و هشت مرد توی زیردریایی بایا اس، اس ۳۱۸ بودم. از طریق رادار متوجه شده بودیم یک کاروان دریایی کوچک ژاپنی دارد به سوی ما می آید. با نزدیک شدن سپیده‌دم، برای حمله کردن به زیر آب رفتیم. از توی پریسکوپ، یک ناوشکن اسکورت، یک نفت کش، و یک کشتی مینگذار ژاپنی را دیدم. ما سه اژدر به ناوشکن اسکورت شلیک کردیم، ولی به هدف نخورد. مشکلی حین شلیک پیش آمده بود. ناوشکن که متوجه نشد بهش حمله شده به راه خودش ادامه داد. در حال آماده شدن برای حمله به کشتی آخر، یعنی کشتی مین‌گذار، بودیم که ناگهان چرخید و _

مستقیم به سوی ما آمد. (یک هواپیمای ژاپنی ما را در عمق شصت پایی زیر دریا شناسایی کرده بود و موقعیت ما را با رادیو به مین‌گذار ژاپنی مخابره کرده بود.) برای اینکه ردمان را نگیرد، به عمق ۱۵۰ پایی فرو رفتیم و آماده یک بمب زیر آبی شدیم. برای این که هیچ صدایی از زیردریایی مان در نیاید، تمام فن‌ها، سیستم خنک کننده و لوازم الکتریکی را خاموش کردیم.

«سه دقیقه ی بعد، جهنمی به پا شد. شش بمب دریایی در اطراف ما منفجر شد و ما را به کف اقیانوس راند – به عمق ۲۷۶ پایی، وحشت وجودمان را فرا گرفته بود. هدف حمله واقع شدن در عمق کمتر از هزار پایی دریا خطرناک است – کمتر از پانصد متر که دیگر تقریباً همیشه مرگبار است. در عمق نزدیک پانصد پایی به ما حمله شد. به مدت پانزده ساعت آن مین‌گذار ژاپنی به شلیک کردن بمبهای دریایی ادامه داد. اگر بمبی در هفده پایی زیردریای‌ای منفجر شود، تکان شدید امواج آن را سوراخ می‌کند. این بمب ها در پنجاه پایی ما منفجر شدند. به ما دستور داده شد که ساکت در تخت هایمان بمانیم و آرامش خود را حفظ کنیم. چنان وحشت کرده بودم که به زور نفس می کشیدم. مرت به خودم می گفتم: «دیگر کارم تمام است! … دیگر کارم تمام است!» با خاموشی شدن فنها و سیستم خنک کننده هوای داخل زیردریایی به بالای صد رسیده بود. ولی چنان از ترس یخ کرده بودم که با بر تن داشتن یک پلیور و یک ژاکت آستر پشمی، باز هم از سرما می‌لرزیدم. دندان‌هایم به هم میخورد. عرق سرد چسبناکی بر پیشانی ام نشسته بود. حمله پانزده ساعت ادامه پیدا کرد. و بعد ناگهان متوقف شد. ظاهراً مین‌گذار ژاپنی ذخیره بمبش تمام شد و برای همین دور شد. آن پانزده ساعت حمله انگار پانزده میلیون سال طول کشید. کل زندگی ام از جلوی چشمانم گذشت. به یاد تمام کارهای نادرستی که کرده بودم افتادم – تمام آن چیزهای کوچک مسخرهای که درباره‌اش نگران بودم. قبل از این که به نیروی دریایی بپیوندم، کارمند بانک بودم. آن زمان به خاطر ساعت‌های طولانی کار حقوق پایین، پیشرفت آهسته نگران بودم. نگران بودم که نمی توانستم در خانه‌ی خودم زندگی کنم، نمی توانستم ماشین تازه‌ای بخرم، نمیتوانستم برای زنم لباس‌های خوب بخرم، چقدر از رئیس پیرم که همیشه غر می‌زد و توبیخم می‌کرد متنفر بودم! یادم آمد که چطور شب‌ها عبوس و بدخلق به خانه می‌آمدم و سر چیزهای بی‌اهمیت با همسرم دعوا می‌کردم. از جای زخمی که روی پیشانی‌ام بود، ناراحت بودم – بریدگی زشتی که یادگار یک تصادف اتومبیل بود.

« سالها قبل چقدر این نگرانی‌ها بزرگ به نظر می‌رسیدند! ولی حالا که این خطر بود که بمب‌ها مرا به آن دنیا بفرستند، چقدر مسخره به نظر می‌رسیدند! همان جا همان لحظه به خودم قول دادم اگر دوباره خورشید و ستاره‌ها را ببینم، هرگز هرگز دوباره نگران نشوم. هرگز ! هرگز ! هرگز !!! من در آن پانزده ساعت سخت و وحشتناک در آن زیردریایی بیشتر از چهار سالی که در دانشگاه درس خوانده بودم هنر زندگی کردن را یاد گرفتم».

ما اغلب با شهامت با مصیبت‌های بزرگ زندگی مان روبه‌رو می شویم – ولی اجازه می‌دهیم که مسائل بی اهمیت، آن « موی دماغها»، ما را زمین بزنند. برای مثال، ساموئل پپیس در خاطرات خود میگوید که در مراسم گردن زدن سِر هری وین در لندن حضور داشته است. سِر هری همینطور که داشت روی سکوی اعدام می رفت، برای زندگی اش التماس نمی کرد، بلکه به جلاد التماس می کرد که تبر را روی جوش دردناک روی گردنش فرود نیاورد!

یک چیز دیگر هم بود که دریاسالار بیرد در سرمایی وحشتناک و تاریکی شبهای قطبی متوجه شد – این که مردانش بیشتر از « موی دماغها» های و هوی می کردند تا درباره‌ی چیزهای بزرگ. آنها بی هیچ شکایتی خطرها، سختی‌ها، و سرمایی را که اغلب هشتاد درجه زیر صفر بود تحمل می‌کردند، « ولی، » دریاسالار بیرد می‌گوید: «هم تختی هایی داشتم که اعتصاب کرده بودند و حرف نمی‌زدند چون فکر می کردند دیگری جای مخصوص آنها را اشغال کرده است. و کسی را می شناختم که نمی توانست غذا بخورد، مگر این که در غذاخوری جایی می‌نشست که قیافه‌ی آن نشخوار کننده‌ای که لقمه اش را موقرانه بیست و هشت بار قبل از قورت دادن میجوید، نبیند».

دریاسالار  بیرد می گوید: «در یکی کمپ قطبی، چیزهای کوچک اینچنینی این قدرت را دارند که حتی منضبط ترین مردان را هم به مرز جنون بکشانند»

و جناب دریا سالار بیرد، می توانی آن « چیزهای کوچک» را به ازدواج های اضافه کنی که مردم را به مرز جنون می رسانند و علت نیمی از حمله‌های قلبی در دنیا هستند.

حداقل این چیزی است که مسئولان می گویند. برای مثال قاضی جوزف سابات از شیکاگو، بعد از داوری کردن بین بیش از چهل هزار زوج ناکام اعلام کرد: «در عمق بیشتر ناکامی‌های زناشویی، چیزهای پیش ‌پا افتاده هستند». و فرانک اس، هوگان، دادستان قضایی اسبق منطقه‌ی نيويورک کاونتی می‌گوید: « تقریبا بیش از نیمی از پرونده‌های جنایی ما ریشه در چیزهای کوچک دارد. لاف زنی های توی بار، جر و بحثهای خانوادگی، یک حرف توهین آمیز، یک کلمه تحقیر کننده، یک حرکت بی ادبانه – همه این‌ها چیزهای کوچکی هستند که منتهی به خشونت و قتل می شود. در حق شمار خیلی کمی از ما ظلم‌های بزرگ می‌شود. این ضربه های کوچک به عزت نفس ما، به غرور ما، به آبروی ماست که علت نیمی از حملات قلبی در دنیاست ».

النور روزلولت در اوائل ازدواجش «مدت‌ها نگران بود» چون آشپز تازه‌اش غذای خوبی سِرو نمی‌کرد. خانم رزولت گفت: «ولی اگر این مسئله الان اتفاق می افتاد، شانه هایم را بالا می‌انداختم و فراموشش می‌کردم»، خوب است. این یعنی رفتار کردن مثل یک آدم بالغ از نظر عاطفی، حتی فرمانروای خود کامه‌ای مثل کاترین بزرگ هم وقتی که آشپز غذا را خراب می کرد، با خنده قضیه را رفع و رجوع می کرد.

من و خانم کارنگی در منزل دوستی در شیکاگو شام دعوت بودیم. حین بریدن گوشت، شوهر حرکت اشتباهی کرد. من متوجه نشدم؛ و حتی اگر هم می‌شدم، برایم مهم نبود. ولی همسرش اشتباه او را دید و درست جلوی ما به او پرید و فریاد زد: «جان، حواست باشد چه کار می کنی ! هیچ وقت یاد نمی‌گیری درست پذیرایی کنی!»

بعد رو به ما کرد و گفت: « همیشه اشتباه می کند. اصلا تلاش نمی‌کند خودش را اصلاح کند». شاید او تلاشی برای درست بریدن گوشت نمی کرد – ولی مسلماً برای تلاش در بیست سال زندگی کردن با چنین همسری باید به او جایزه داد. صادقانه بگویم ترجیح میدادم – در فضایی آرام – ساندویج هات داگ ساده با سس خردل بخورم، تا این که حین گوش دادن به توبیخ‌های او بوقلمون بخورم.

منبع مطالب فوق کتاب نگران نباش زندگی کن نوشته دیل کارنگی می‌باشد که توسط نشر پندار تابان با ترجمه فرخ بافنده منتشر گردیده است. از آنجایی که دیل کارنگی  یکی از مشهورترین نویسندگان در این زمینه است خواند کتاب نگران نباش زندگی کن کن به تمامی کتب دوستان پیشنهاد می‌شود.

5/5 (5)

امتیاز دهی

ارسال دیدگاه

کد *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.