داستان آن جفت چشم سبز نوشته زهرا آذر

1
360
داستان آن جفت چشم سبز نوشته زهرا آذر | | پیشنهاد کتاب کتابیسم
داستان آن جفت چشم سبز نوشته زهرا آذر | | پیشنهاد کتاب کتابیسم
داستان آن جفت چشم سبز نوشته زهرا آذرReviewed by زهرا آذر on Feb 4Rating: 5.0داستان آن جفت چشم سبز نوشته زهرا آذر | | پیشنهاد کتاب کتابیسموارد سکوی تمیز و روشن ایستگاه پانزده خرداد شد. چپ و راستش را دید زد. از مأمور خبری نبود. نفس راحتی کشید و به سمت راستش چرخید. به انتهای سکو که رسید جعبه

وارد سکوی  تمیز و روشن ایستگاه پانزده خرداد شد. چپ و راستش را دید زد. از مأمور خبری نبود. نفس راحتی کشید و به سمت راستش چرخید. به انتهای سکو که رسید جعبه را روی صندلی گذاشت. ماسک سفیدش را به صورت زد و دماغ و بيني اش را پوشاند. مقنعه اش را مرتب كرد. كيف كوچكش را كه يك بري روي شانه مي انداخت كمي جا به جا كرد. بعد با تردیدی آشنا نشست و جعبه اش را روی زانوهایش گذاشت. جنس هایش جور شده بود و از این نظر خیالش راحت بود. فروشنده ی مغازه ی توی بازار که حالا از پیش او می آمد بهش قول داده بود که درصد حاصل از فروشش را بیشتر خواهد کرد و از امروز هر چه بیشتر بفروشد ده درصدي بیشتر گیرش می آید. همین انگیزه ی درونی اش را تقویت می کرد و بی صبرانه منتظر بود تا قطار برسد و بتواند بیشتر از قبل بفروشد.

از دور اميرعلي را دید که لخ لخ کنان به سمت او می آمد و انگار دل و دماغ درست و حسابی هم نداشت. آمد و کنار دستش لاقیدانه روی صندلی ولو شد. پسر بچه ی ده دوازده ساله ی بانمکی بود. مثل همیشه جعبه ی سفید کوچکی در دست داشت که داخلش بسته های آدامس های خوش رنگی مرتب کنار هم چیده شده بودند. دسته ی اول آبي بعد به ترتیب سفید و نارنجی و صورتی.

((سلام خاله نادیا))

((سلام امیر. چطوری؟ مامانت کجاست؟))

امیرعلي سرش را برگرداند و به تابلوی بزرگ تبلیغاتی ای که روبه رویش در سکوی مقابل قرار داشت خیره شد.

((امروز نمیاد. بابام خیلی مریضه. بردش بیمارستان))

((ای وای! چرا آخه. تا دیروز که حالش خوب بود. چی شد یهو؟))

بی حوصله سرش را سمت دیگر گرفت ((قلبش درد ميكنه. مامان میگه باید عمل شه))

قطار رسید. درها باز شد و نادیا پريد داخل. آن قدر حواسش پرت سودابه خانم شده بود که دیگر برنگشت ببیند اميرعلي هم وارد شد يا نه. سودابه خانم را که او “سودی خانم” صدایش می کرد یک سالی بود می شناخت. معمولا شال و روسری می فروخت. زن خوش قلب و ساده دلي بود که با هم حسابی جور شده بودند. بارها پس از ساعات طولاني و جانفرساي فروش در اين قطار و آن قطار، كنار هم روی صندلی های ایستگاه های مختلف نشسته و ناهار خورده و سفره ی دلشان را برای هم باز کرده بودند. شوهرش همیشه مریض بود و دخترش از او مراقبت می کرد. خودش یکه و تنها چرخ های زندگانی را می چرخاند و اميرعلي را هم بر خلاف رضایت باطنی اش می فرستاد که دستفروشی کند.

جمعیت کثیری در هم می لولیدند. چاره ای نبود. باید شروع می کرد و می فروخت:

((خانما آرایشی دارم. انواع رژلب. بهترین مارک. بهترین کیفیت. در رنگ هاي مختلف. بادمجوني، صورتی، نارنجي، كالباسي، گوشتی، جیگری، گلبه اي، قهوه اي روشن، قهوه اي تيره. خانما ریمل دارم. دو فرچه ای. یک فرچه اش واسه ی پر پشت کردنه، فرچه ی دیگه اش واسه ی بلند کردن مژه هاتون. خانومای با سلیقه کار با کیفیتو میشناسن! پلمپ شده، وکیوم داره. یه نمونه ی باز شده اش دستمه. هر خانومي بخواد بدم روی مژه های خودش تست کنه. خانما مداد چشمم دارم. مداد ابرو، مداد هاشور. خط چشم، خط لب …))

از بین جمعیت با احتیاط تونلي باز كرد و به قسمت دیگر واگن رفت.

((خانوما موچین، قیچی، سوهان ناخن، ناخن گیر، پد پنکک، پد رژگونه. کسی نخواست؟! خانوما نصف قیمت مغازه اس! نرو دو برابر پول بده! همین جنسو میری در ِمغازه چند برابر میخری. هیچ مغازه دار این قیمت بهت نمیده!))

یک نفر صدایش زد. سر چرخاند. ((جانم عزیزم. چی میخوای؟))

((رژ لباتونو ببینم))

جعبه را سمتش گرفت. نگاهی گذرا به صورتش انداخت. حالا ديگر بعد از این همه مدت دستفروشی توی مترو به سادگی می توانست تشخیص دهد کی خریدار است و کی فقط می خواهد وقتش را بگیرد.

((چه رنگی میخوای؟))

((روشن میخوام. کالباسی))

((بیا عزیزم. بهترین مارکه، اِم اِن فرانسه. همینو میری تو مغازه میخری ده تومن دوازده تومن. من میدم دو تومن! پرفروش ترین کاره. به اين شال سرتم كه انداختي خيلي مياد!))

صدای دعوا از سمت دیگر واگن خانم ها بلند شد. گوش سپرد. انگار صاحب صدا را می شناخت. بله. طبق معمول فريبا بود. با همه دعوا می کرد و از بس هم که بد شانس بود بارها کیفش را زده بودند و کل فروش یک روزش را برده بودند. همین که مسافرها بهش می گفتند ((خانوم هل نده)) یا مثلا ((مترو که جای جنس فروختن نیست. تو این شلوغی)) اوقاتش تلخ می شد و صدایش را می انداخت توی گلو و با آن چشم های از حدقه بیرون زده که همیشه کاسه ی خون بود، فریاد سر می داد: ((مگه مال باباته! مگه به نامت زدن! عرضه دارم جنس می فروشم. میتونی تو هم بفروش! خیلی سختته با آژانس برو! به تو چه ربطی داره. با این قیافت!)) و همین نقطه ی شروع یک جدال طولانی و کشدار بود که پایانی نداشت. آنقدر می گفت و می گفت که اوقات همه را تلخ می کرد و سر همه را می برد.

اما نادیا بعد از دو سال آمد و رفت و فروشندگی دیگر آنقدر کارکشته شده بود كه دردسرهايي از اين دست براي خودش درست نكند. سعی می کرد از پشت همان ماسک سفیدی که به صورتش می چسباند لبخند بزند و با همه خوش رفتار باشد. طوری خودش را جا به جا می کرد که کسی را هل ندهد و مزاحم كسي نباشد. درک می کرد که همه یا خسته اند یا عجله دارند. همه گرفتار و بی حوصله اند و باید مدارا کرد. اگر ناخواسته پای کسی را لگد می کرد یا هل می داد، سریعا با یک خنده و شوخی و یک عذرخواهی ساده و ((ای وای عزیزم ببخشید حواسم نبود)) قضیه را فیصله می داد و بلافاصله از آن قطار خارج می شد و به قطار بعدی می رفت. تنها ترسش مأمورین ایستگاه ها بود. تا به حال توانسته بود از دستشان قسر در برود و به دامشان نيفتد. اما بارها شاهد گرفتن جنس های دوستانش بود. مثل همین سودی خانم که چند دفعه شال و روسری هايش را گرفته بودند و ماه ها طول کشید تا بتواند پسشان بگیرد. بیچاره ها چقدر التماس مأمورین را می کردند و زار مي زدند و اشک می ریختند و تصور اينكه خودش هم روزي به اين حال و روز دچار شود مو را به تنش سيخ مي كرد.

سه چهار ساعتی از شروع کارش می گذشت. سه بار تا تجریش رفته و برگشته بود پائین و چندین دفعه هم قطارش را بین راه عوض کرده بود. حالا حسابی خسته و گرسنه بود. در ایستگاه دروازه دولت که ایستگاه بی در و پیکری بود و همیشه جمعیت بين هم می لولیدند و هیچ وقت خدا خلوت نمی شد، با بقیه مسافران پیاده شد و رفت روی آخرین صندلی بخش بانوان نشست و جعبه اش را کنار پایش روی زمین گذاشت. اول پول هایش را از جیب شلوارش در آورد و شمرد. راضی کننده به نظر می رسید. بعد كه ايستگاه خلوت شد بلافاصله ماسکش را تا زیرچانه پایین كشيد. ساندویچ نان و کتلت و خیارشوری که مادرش درست کرده بود را از كيفش در آورد و با ولع عجیبی شروع کرد به گاز زدن و تا لقمه ی آخرش را بلعيد. حسابی که سیر شد موبایلش را دست گرفت و به نويد زنگ زد.

((سلام نوید کجایی؟))

((کجا میخوای باشم؟ هفت تیر دیگه. مگه نگفتی یه جایی باشه هم دور و برش دستشویی داشته باشه و هم شلوغ باشه. هفت تیر بهترین جاس. سر قائم مقام. بعدِ پل. تو اون فضاي سبزه))

((پول میدن؟))

((بد نیست. یه سی تومنی جمع شده))

((خوبه تو دو سه ساعت))

((آره بد نیست))

((باشه. مزاحمت نمیشم. میام بهت سر میزنم. ساندویچتو بخوریا. من الان گشنم شد خوردم. آب زياد بخور. تند تند ام برو دستشویی. گیتار و پول و هر چی که داریو هم با خودت ببر توی دستشویی. به کسی اعتماد نکنی بدی دستش يه وقت))

((خب بابا. چند بار ميگي. مگه با بچه طرفی؟!))

((آفرین داداش گلم. می بینمت. فعلا خدافظ))

((خدافظ))

یادش آمد ماسکش روی صورتش نیست. به دور و برش نگاه هراساني انداخت و سریع دماغ و دهنش را پوشاند و برخاست. همیشه نگران اين بود كه نکند یکی از همکلاسی هایش او را در حال فروشندگی ببیند و آبرویش توی دانشگاه برود. این بود که ماسک می گذاشت. اتفاقا یکبار تو يكي از همين رفت و آمدها یکی از همدوره ای هایش را دیده بود. وقتی داشت به بغل دستی اش جنس می فروخت. دقیقا کنار دستش نشسته بود. خدا را شکر کرد که دوستش اصلا حواسش به او نبود و سرش را پايين انداخته و یک هندزفری دراز هم توی گوش هایش فرو کرده و داشت یکی از این فیلم های نمایش خانگی را تماشا می کرد. بعد بلافاصله از آن قطار بیرون زده و نفس عمیقی بیرون فرستاده بود. بخاطر همین کمتر به سمت غرب می رفت. چون دانشگاهش توي پونک بود و دوستانش اکثرا آن طرف ها می پلکیدند.

این بار رفت سمت شرق. در فاصله ی بین دروازه شمیران تا تهرانپارس سه چهار باری قطار عوض کرد تا این که بالاخره زانوهایش به زوق زوق افتادند. به ساعتش نگاه کرد. سه بعد از ظهر بود. بعد از جمع و جور کردن پول ها و بستن و محکم کردن جعبه ی جنس ها تصمیم گرفت برود هفت تیر و به نوید سری بزند و بعد دوباره برگردد سر کارش. خواست ماسک را از صورتش بردارد اما پشیمان شد. شاید آن جا دور و بر نوید یک وقت یکی از همکلاسی هایش مثل اجل معلق سر می رسید و می فهمید که برادرش یک نوازنده ی دوره گرد است و چي از اين بدتر!

جعبه ی اجناسش توی دستش سنگینی می کرد. پله هاي مترو هفت تير را تلوتلوخوران بالا آمد. نوید گفته بود سر قائم مقام. پس باید پل هوایی را رد می کرد. روی پله برقی ایستاد و تکانی به جعبه داد. همین که داشت به تردد بی امان ماشین هاي زير پاهايش نگاه می کرد نوای ملایم گیتار نوید گوش هایش را قلقلک داد. باز روی پله برقی ایستاد که این بار در جهت مخالف سرازير مي شد. حالا صدای گیتار را به وضوح می شنید. داشت دسپرادو را می زد. هنوز به زمین نرسیده بود که شمايل نويد پيدا شد. روی نیمکتی نشسته بود و کلاه کپ سیاهش روی سرش سايبان كوچكي درست كرده بود. تی شرت و شلوارش هم سیاه بود. سرش را پائین انداخته و به کسی نگاه نمی کرد. قوز كرده و بي اعتنا، انگار تو عالم خودش بود و براي دل خودش مي نواخت. کیف سیاه گیتارش روبه رویش با دهان باز ولو شده و توی آن تعدادی هزار تومانی و چند تا دو هزار تومانی دیده می شد. رفت جلو و کنارش ایستاد. بغل دست نوید پسر جوانی بود که گویا نوید را می شناخت. چون مدام بهش نگاههاي دوستانه ای می انداخت و می خندید و پاهایش را تکان تکان می داد. انگار لذت بخصوصی از آهنگ می برد. خوش قیافه بود.

((چطوری نوید؟))

((به! سلام. آبجي خانم! کی اومدی؟ خسته نباشی))

((مرسی)) با سر اشاره ای کرد که یعنی ((اون کیه؟))

صورت نوید به خنده ی قشنگی شكفته شد: ((باورت میشه نادیا؟ بعد از ده سال دوست دوران مدرسه ام رو پیدا کردم. اون زمان که هنرستان می رفتم. تو یادت نیست)) بعد سمت پسر برگشت و دستش را دراز كرد: ((افشین دوست دوران هنرستانم. اینم خواهرم نادیا که تعریفشو کرده بودم. یه خواهر واقعی که تو دنیا نظیر نداره. دانشجوی زبان انگلیسیه))

افشین که تا این لحظه سرش را پایین انداخته بود به سرعت از جایش جهيد و كف دستش را روي سينه چسباند و گفت: ((خیلی خوشبختم. حال شما؟))

((ممنونم))

بعد خودش را کناری کشید: ((بفرمایید. بفرمایید بنشینید))

((تشکر. راحتم))

((شما بار دستتونه. خسته شدید. بفرمائید))

حالا نادیا روی نیمکت کنار نوید نشسته و جعبه را هم بین شان گذاشته بود. افشین کمی آن طرفتر بی خیال و خندان ایستاده بود و به رفت و آمد مردم نگاههاي بي تفاوتي مي انداخت.

انگشت های بلند و باریک نوید چندباری بی هدف روی تارهای ظریف گیتار لغزیدند تا اینکه به اين نتيجه رسيدند که آهنگ “اگه یه روز بری سفر”را بنوازند.

نادیا اول به دست ها و بعد به صورت نوید خیره شد. نوید همیشه موقع گیتار زدن جور دیگری بود. جوری غیر از آنچه که همیشه بود. وقتی گیتار می زد خیلی عاقل تر و بزرگ تر می شد. این تصور نادیا بود یا بقیه هم همین طور فکر می کردند؟ نادیا نمی دانست. اما این را خوب می دانست که نوید در هیچ کدام یک از مراحل زندگی اش هیچ وقت ثابت قدم نبود. همیشه از این شاخه به آن شاخه می پرید و هیچ وقت نتوانست راهش را پیدا کند و مثل همه ي آدم ها به زندگاني اش سر و ساماني بدهد. به خاطر همین از نظر نادیا، نوید همیشه بچه بود، با اینکه هشت سالي از نادیا بزرگتر بود. بعد از هنرستان به دانشگاه رفت ولی همان دو سال مقطع کاردانی را چهار سال كش داد، فقط بخاطر این که سربازی نرود. دست آخر هم هر کاری کردند سربازی نرفت و ویلان و سرگران برای خودش می چرخید. مدتي در مغازه ی فروش لوازم خانگي یکی از اقوام شروع به كار كرد. یک ماه نگذشته آمد بیرون و رفت توی یک شرکت فروش قطعات كامپيوتري و به عنوان کارمند فروش استخدام شد. آنجا را هم بعد از سه چهار ماه رها کرد و با کلّی قرض و قوله یک پراید فکسنی خرید و گفت می خواهم مسافرکشی کنم. اوایل از این کار راضی بود و خوب هم پول در می آورد. تا این که با یک زن میانسالی تصادف کرد و زنک که معلم هم بود افتاد گوشه ی خانه و دو ماهی پایش توی گچ بود. نوید هر چه داشت خرج این ماجرا کرد و بعد با اصرار و ناله و نفرین های مادرشان راضی شد که پراید را بفروشد. دوباره بیکار شد، تا این که نادیا بهش پیشنهاد نوازندگی توی خیابان را داد. چون دیده بود که جوان های بسیاری در سطح شهر و مراکز پرتردد نوازندگی می کنند و ظاهرا پول خوبی هم در می آوردند. از نظر نادیا، نوید اگر توی یک چیز حقيقتا اراده داشت، آن هم نوازندگی گیتار بود. چون از سن کم آنرا آموخته بود و انصافا هم خیلی قشنگ و حرفه ای می زد. همه بر همين عقيده بودند. ولی از آن جا که هیچ وقت توانایی درست تصمیم گرفتن برای زندگی اش را نداشت، از این استعدادش هم بلد نبود چطور استفاده کند و همین طور رهایش کرده بود.

اما حالا ظاهرا راضی بود و حس مي كرد که برای دوران کوتاهی می تواند روی این کار حساب کند تا زماني كه بتواند کار خوبی دست و پا کند. وقتی ناديا اين حرف را از زبان نويد شنيد با خودش گفت: ((تو یه کار خوب اگه پیدا کردی که حداقل یه سال پاش وایسی من اسممو عوض می کنم!))

اما این دوست نوید چطور حالا یکهو پیدایش شده بود؟ تا حالا کجا بوده؟ چرا نادیا تا به حال او را ندیده و چیزی ازش به خاطر نداشت؟ نادیا چشم از نوید برداشته بود و حالا داشت افشین را زیر نظر می گرفت که آن طرف ایستاده و با اشتیاق فراوان به دستان چابک و تند و تيز نوید نگاه می کرد که چطور بی امان روی سیم های گیتار بالا و پائین می پرند و لحظه ای بی حرکت نمی ایستند. نادیا صدای افشین را شنید که داشت زیر لب ترانه ی آهنگ را زمزمه می کرد:

اگه فراموشم کنی

ترک آغوشم کنی

پرنده ی دریا میشم

تو چنگ موج رها میشم

نگاهشان به هم گره خورد. نادیا سرخ شد و رویش را برگرداند. اما مطمئن بود با این ماسک پت و پهنی که روی صورتش چسبيده چیزی از سرخی اش پیدا نیست. بعد که دوباره سر چرخاند دید که افشین هم چنان دارد نگاهش می کند. چشم های درشت و سبز رنگ افشین به دل نادیا نشست ((چقد چشماش خوش رنگن!))

اگه یه روزی نوم تو

تو گوش من صدا کنه

دوباره باز غمت بیاد

که منو مبتلا کنه

مردهای جوان کیف به دست، دختران زیبای خوش آب و رنگ و مو طلایی، پسرهایی که دسته جمعی با هم می گفتند و می خندیدند، دخترهایی که لباس های فرم شرکت های هواپیمایی به تن داشتند، همه و همه با عجله یا آهسته و با آرامش خیال می رفتند و می آمدند، مکث کوتاهی می کردند، بعد انگار که چیز دم دستي و بي ارزشي به چشمشان خورده باشد راهشان را ادامه مي دادند. بعضی ها دست در جیب می کردند یک هزار تومانی یا دوهزار تومانی از دسته ی پول هایشان جدا کرده توی کیف سیاه گیتار می انداختند و با تبسمی نشان از یک اعتماد قلبی دور می شدند.

به دل میگم کاریش نباشه

بذاره درد تو دوا شه

بره توی تموم جونم

که باز برات آواز بخونم

که باز برات آواز بخونم

نوید گیتار را به دست افشین داد. با غرور و صلابت یک هنرمند اصيل و كهنه كار از جایش بلند شد. پول هایش را از روی کیف برداشت. بقیه ی پول هایی را که از صبح جمع کرده بود از داخل جیب کتی که روی نیمکت انداخته بود درآورد و همه را روی هم گذاشت و دوباره توی جیب چپاند. آن را همان جا گذاشت و به نادیا گفت: ((باش تا من برم دستشوییو برگردم))

نادیا دید که نوید کوچک و کوچک و کوچکتر شد و در نقطه ی نامعلومی از نظر محو شد.

((نمی خواین ماسکتونو بردارین؟))

نادیا برگشت. یک جفت چشم سبز داشت نگاهش می کرد و مي خنديد. بی اراده دستش سمت ماسکش رفت و آن را پائین کشید.

((آهان. حالا شد))

نادیا حالا دیگر شک نداشت که سرخی صورتش از آن جفت چشم سبز پوشیده نمانده است.

((منو نوید با هم همکلاسی بودیم. تو هنرستان. بعدش ما از اون محل رفتیم. یعنی پدر و مادرم توی یه مسافرت تصادف کردن و فوت شدن. بعدش من مجبور شدم با خواهرم و شوهر خواهرم اینا زندگی کنم و از اون محل برم. حالا هم اتفاقی نویدو دیدم. داشتم رد می شدم که وقتی صدای گیتارو شنیدم و رومو برگردوندم دیدمش. انگار بهم الهام شده بود که نوازنده ی این صدا رو میشناسم. فوق العاده میزنه. من میخکوب شده بودم و اشکم دراومد. کلی با هم حرف زدیم و درد و دل کردیم. خیلی خوشحالم که پیداش کردم))

نادیا فکر کرد که الان باید سرخی صورتش پریده باشد: ((مراقبش باشید لطفا. من که رفتم بهش یادآوری کنین باید بره دستشویی. آخه چند وقته متوجه شدیم که سنگ کلیه داره))

((آره بهم گفت. خیالتون راحت))

دوباره نگاهشان به هم گره خورد و نادیا دید که همان جفت چشم سبز، اين بار بي هيچ سخني دارد بهش لبخند می زند. کمی جا به جا شد و جهت نگاهش را عوض كرد. احساس كرد لبخندي روي لب هاي خودش نشسته كه هر كاري مي كند نمي تواند پنهانش كند.

((من میرم سه تا بستنی بخرم))

((دستتون درد نکنه. واسه خودتون بخرید))

((چرا؟ تو این گرما می چسبه ها. حتما تشنتونه. نوید که اومد بگید الان میاد))

افشین رفت و نادیا دید که نوید بزرگ و بزرگ و بزرگتر شد تا اینکه روی نیمکت کنار دستش جا گرفت.

((پس افشین کو؟))
((رفته بستنی بگیره. به نظر بچه ی خوبی میاد))

((آره. خیلی. وقتی همدیگرو دیدیم تو چشماش اشک جمع شده بود. آخه دورانی با هم داشتیم. کلی حرف زدیم. از روزایی که با هم گذروندیم. از خاطراتی که با هم داشتیم. معلما و ناظمایی که از دستمون عاصی بودن و فرّاش پير مدرسه كه با جاروي درازش مي افتاد دنبالمون و خلاصه از همه چی گفتیم))

((گرسنه که نیستی؟ ناهارتو خوردی؟))

((آره خوردم))

((مطمئن باشم؟ یه وقت گرسنه نمونی؟))

((نه بابا. تو هم که شدی مث مامان! دارم میگم خوردم دیگه!))

افشین رسید. سه تا بستنی بزرگ زعفراني خریده بود. بستنی ها را خوردند. کمی گپ زدند و تجديد خاطره كردند و قاه قاه خندیدند. افشین پیشنهاد كرد یک روز هر سه تا با هم بروند توچال. نوید سري تكان داد و نادیا گفت باید روزی باشد که او کلاس نداشته باشد. بستنی که تمام شد نادیا خداحافظی کرد و به سمت دهانه ی تاريك مترو خزید.

((خانوما رژ، ریمل، مداد ابرو، مداد چشم، پد پنکک، پد اپیلاسیون، موچین، قیچی، ناخن گیر … خانوما کسی چیزی نخواست؟))

دیگر از آن انرژی اولیه ی سر صبح خبری نبود. خودش هم نمی دانست چی دارد می گوید. به هر طرف نگاه می کرد یک جفت چشم درشت سبز داشت نگاهش می کرد و می خندید. یک آن احساس کرد کسی پشت سرش دارد می گوید ((نمی خواین ماسکتونو بردارید؟)) به سرعت برگشت. زنی دستگیره ی آویزان از میله را گرفته و خسته و خواب آلود به سیاهی پشت شیشه زل زده و اصلا به او توجهي نداشت. بعد پیش خودش فکر کرد ((یعنی چه روزي ميگه بريم كوه؟ هر وقت باشه من میرم. خیلی وقته کوه نرفتم. حتما خیلی خوش می گذره!))

حسابی خسته بود و پاهایش دیگر توان ادامه دادن نداشتند. باید می رفت خانه. دوش می گرفت و شام خورده نخورده می چپيد زیر پتو. فردا ساعت ۸ صبح کلاس داشت و باید خيلي زود از خواب بر مي خاست.

کوچه، كودك بازيگوشي را مي مانست كه حالا به خواب عميقي فرو غلتيده باشد. جز صدای مبهم بوق ماشین هایی که از خیابان های دور و اطراف می آمد و آهنگ بی رمق آب توی جوی که از زیر درخت های خواب زده رد می شد، صدای دیگری به گوش نمی رسید. یک گربه ي سياه و مردني از جلوی پایش رد شد و میوکنان رفت زیر ماشینی که کنار خانه ی همسایه پارک بود. ترسید. اما بعد از ترس بچه گانه ی خودش خنده اش گرفت. خوشحال بود. جلوی در که رسید تعجب کرد. نوید روی پله كز كرده و داشت سیگار می کشید. سرش پائین آویزان شده و كش آمده بود. تو فكر بود.

((سلام. چرا این جا نشستی؟))

((هیچی. همین طوری))

((چیزی شده؟))

((نه))

خواست سراغ افشین را بگیرد. پشیمان شد. ((مامان کجاست؟ بابا؟))

((تو خونه ان. دارن شام میخورن؟))

((تو خوردی؟))

((آره))

((خب پس چی شده؟))

((ای بابا. نادیا تورو حضرت عباس باز شروع نکن. اون از مامان اینم از تو. ول کن دیگه. چی میخوای بشه!))

نادیا دیگر ادامه نداد. نمي خواست سرخوشي دروني اش را با بحث و جدلي الكي خراب كند. رفت داخل.

نوید پک محکمی به سیگارش زد. فكر مثل خوره سلولهاي مغزش را مي بلعيد. نمي دانست چطور به نادیا بگوید وقتی همه چیز را سپرد دست افشین و رفت دستشویی، افشین گیتار به همراه پول ها را برداشته و فلنگ را بسته بود. اگر فقط پول ها را برده بود به درک، اما گیتار …

4.86/5 (7)

امتیاز دهی

یک دیدگاه

ارسال دیدگاه

کد *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.