داستان کوتاه شاپوری نوشته مهران ذوالفقاری

2
489
داستان کوتاه شاپوری که در زیر متن آن را مشاهده
داستان کوتاه شاپوری نوشته مهران ذوالفقاریReviewed by مهران ذوالفقاری on Apr 18Rating: 5.0داستان کوتاه شاپوری نوشته مهران ذوالفقاری | داستان ایرانی | پیشنهاد کتاب | کتابیسم |کتابیسم جهت حمایت از نویسندگان جوان داستان‌های کوتاه نوشته شده توسط ایشان را منتشر می‌نماید. داستان کوتاه شاپوری که در زیر متن آن را مشاهده

کتابیسم جهت حمایت از نویسندگان جوان داستان‌های کوتاه نوشته شده توسط ایشان را منتشر می‌نماید. داستان کوتاه شاپوری که در زیر متن آن را مشاهده می‌نمایید نوشته مهران ذوالفقاری است.

 داستان کوتاه شاپوری که در زیر متن آن را مشاهده
داستان کوتاه شاپوری که در زیر متن آن را مشاهده

داستان کوتاه شاپوری نوشته مهران ذوالفقاری

بچه دروازه غاریم
اسممون شاپوره ولی شاپوری صدامون می کنن
همه فن حریف و آقا ولی تو بمیری دلمون قدره یه گنجشک
آقامون چهل ساله کله مردم و می زنه
همه تو محل سرش قسم می خورن
مام که یه دونه بچه شو نوکر در خونش
به خودمون اومدیم دیدیم شده بیست و پنج سالمون
نه کارمار درست حسابی داشتیم نه قیافه و هیکلی واسه دک و پز
سرمون تو کار خودمون بود، کاری به کسی نداشتیم
صبح به صبح می زدیم بیرون واسه هواخوری
با اهل محل هم فقط سلام و والسلام
ننه مون همیشه میگه آدم باید دستشو به زانو خودش بگیره
یه مدت وردست آقامون بودیم
یه مدت پهلو حاج سیف الله دل و روده رادیومادیو می ریختیم بیرون
یه مدت پیش ممدآقا میرزایی نون می دادیم دست مردم
هیچ کاری به ما وفا نکرد
داستان کارکردن ما شده بود داستان جن و بسم الله
یه وقتایی جلو آینه یه قیافه ای میومدیم که ما باس بازیگرشیم
مگه ما چیمون از این پسره نویدممدزاده کمتره؟
عینهو بهروز خان ادا میومدیم که اگه رضایت دادی که دادی اگه ندادی باز همدیگر رو می بینم بالاخره یه
جوری میشه دیگه… اون وقت من می مونم و تو یه ضامن دار اینقدری !
خاطرخواه دختر مش مرتضی شده بودیم
موهای فرفریش همیشه از زیر چادر گل دارش زده بود بیرون
جون به جونم کنن یه ثانیه چشم تو چشم می شدیم راه بازارچه رو گم می کردم
نه اونقدر بی حیا شده بودیم که راست راست به ننه و آقامون بگیم ما فلانی رو میخوایم نه اونقدر بی غیرت
که الاف و بیکار دست دختر مردم و بگیریم ببریم زیر سقف
کارمون شده بود پشت بوم و دید انداختن خونه مش مرتضی و دردودل با کفترامون
دور رفیق مفیق هم خیط کشیده بودیم
آقامون صبح خروس خون می زد بیرون و شب شغال خون در خونه رو می زد
هرروزم کلی آیه و بهمان مگه ما به خودمون بیایم
آفتابه لگن هفت دست، شام و نهار هیچی
یه گوشمون در بود و یه گوشمون دروازه
فقط با آب گوشت ننمون حال می کردیم
یه آق دایی داریم از اون بامرام های ته بازارچه
هفته ای یکی دوبار میومد احوال پرسی و هی زیر گوش ننه مون می خوند که این بچه باس زن بگیره
مام که از خداخواسته یه لبخند نثار ننه می کردیم و عین منار یه لنگه پا ملتفت می شدیم
رو ماه آق دایی رو هربار می بوسیدیم و در گوشش می گفتیم جمال و کمال تو قربون
ننه هربار کله تکون می داد و خاک می ریخت به سر بیکار و آسمون جورمون
تو بمیری بهمون برخورد
گفتیم یه تهرونه و یه شاپوری
از این فکل کرواتی میرزا مقوا بچه همسایه بغل کمتریم یعنی؟
فرداش از مشیریه و مسعودیه و افسریه گرفته تا جوادیه و آذری و امیریه رو متر کردیم
پیش هرکس و ناکس و هر مرد و نامرد سرخم کردیم
هر دخمه ای رفتیم دست رد زدن به سینمون و یاعلی
دم غروب آش و لاش و عین جنازه برگشتیم محله
مش مرتضی با کلی خنزل پنزل از سرکوچه پیداش شد
با همون پک و پوز خسته دوییدم سمتش و شروع کردیم احوال پرسی
کیسه میسه هارو من باب خودشیرینی گرفتیم و تا خونه کمکش کردیم
بین تعارف تیکه پاره کردن ها صدامونو انداختیم ته گلمون و پرسیدیم
“مش مرتضی مهمون از خارجه دارین؟ ماشاالله این همه بند و بساط نمیاد بهش واسه اهل منزل باشه”
خندید و با دستمال سبزش دور چشاماشو پاک کرد
“شاپور جان تو که مثل پسرم نداشتمی… آقاتم که خدانگهدارش باشه همیشه، غریبه نیستی پسرم، یکی دو
ساعت دیگه قراره واسه امرخیر حاج رحمت و خونوادش سر برسن، مادرپسره یک ماه تمام چسبیده به تلفن
و منزل رضا دادن بالاخره”
دیگه صداشو نمی شنیدم
لب و دهنمون انگار از کار افتاد
دنیا دور کله مون چرخید
همه جارو به والله سفید سیاه می دیدیم
حتی خداحافظی هم که کرد چیزی نگفتیم
یه تکونی دادیم به خودمون و در خونه رو زدیم
ننه مون چشمش که به هیکل ما افتاد رنگش پرید
نفهمیدیم چی گفت… یه کله رفتیم پشت بوم
دراز به دراز افتادیم و چشمامون قفل به آسمون
پسر حاج رحمت و میشناختیم
آقاش و با آقام رفیق سی سالن
تو بازارچه خودش و چهارتا داداشش قالی مالی می فروختن
موهاش خیلی قشنگه
کارمار درست حسابی و اسم و رسم آقاش که به کنار
صدقه سر همین موهام که شده دختره نه نمی گفت
تکیه داده بودیم به دیفال و چشم از خونه مش مرتضی برنمیداشتیم
یهو ننه صدامون کرد
برگشتیم نگاهش کردیم
گفت” شاپوری چی شده ننه؟”
قورت می دادیم هرچی حرف بود تو گلمون و توف تو هرچی حرف نگفته اس
ننه مون مارو تاحالا اینطوری ندیده بود
اصرار از اون و انکار از ما
یهو ته دلمون یه چیزی گفت شاپوری د بگو حرفتو زبون بسته
بغض صاحب مرده رو چپوندیم و پشت کردیم به هرچی غرور و حیاس
“ننه، یه عمر نوکر در خونت می شیم، لب تر کنی سرباز می شیم… مطرب بشی سازت می شیم و پرواز کنی
بالت. جون خودم و هرکس و چیزی که میخوای، به روح خان داداش شهیدت و همون بالاسری قسمت میدم
نذار این وصلت سر بگیره”
ننه یه لبخند زد و دست کشید به بر و رومون
“دختر مش مرتضی سه ساله خاطرخواه پسر حاج رحمته مادر، قرارمدارشون و خودشون گذاشتن و تموم شده
رفته… خونواده ها فقط واسه یه سری صحبت های آخر قراره ببینن همو… دیروز زن حاج رحمت خودش
گفت اینارو”
حرفش تموم نشده از خونه زدیم بیرون
سوز هوا رو حس نمی کردیم
هوش و حواس از کلمون پریده بود و فقط می رفتیم
دم دم های صبح برگشتیم سمت خونه
درو که باز کردیم آقامون داشت وضو می گرفت بره مسجد نماز
مارو که دید شیر آب و بست و اومد سمتمون
با همون صدای پر بغض و خستمون گفتیم” سلام حاجی”
آقامون یه نگاه به احوالاتمون انداخت
“کجا بودی تاحالا بچه؟ از حال مادرت خبر داری؟ تا همین الآن چشم رو هم نذاشت… کی میخوای آدم شی
شاپوری؟ کی میخوای اینقدر بزرگ شی که بدون فکر و ذکر موهای مردم و تا شب بزنم؟”
سرمون پایین بود و لام تا کاف هیچی نمی گفتیم
زد رو شونمون و گفت “کل دیشبو صدقه سر دختر مش مرتضی نیومدی خونه؟ سر یه دختر دنیاتو باختی؟
مرد باس مرد تر این حرفا باشه که واس خاطر یه دختر خم نیاره به ابروش شاپوری… از فرداهم اگه همین
بود وضعت، صبح سحرش سبیلتو می زنی و وردست ننت آشپزی می کنی… چون خوش ندارم جلو اهل
محل بگم پسر دارم دوباره”
صداش تو مغزمون پیچید
وضوشو کامل کرد و زد بیرون
ننه مون یه گوشه از خونه خوابش برده بود
کله شو آروم ماچ کردیم و رفتیم بالا پشت بوم
حرف های آقامون بدجوری رفته بود تو کتمون
پلک هامون سنگین شد
آفتاب که زد اومدیم پایین
یه سلام دادیم به ننه و رفتیم لب حوض
ننه انگار می خواست یه چی بگه ولی حرفشو می خورد
یه آب زدیم به خودمون و یه راست رفتیم سمت مغازه خان دایی ته بازارچه
نزدیک که شدیم یهو صدا آژیر ماژیر پیچید همه جا
یه مشت آژان از ماشین ریختن پایین و زدن تو بازارچه
الله وکیلی کپ کرده بودیم
رفتیم جلوتر
خان دایی رو چپوندن تو ماشین و دوتا شاگردشو چپ و راست کردن
انگاری مامورها مواد پواد پیدا کرده بودن
چشمامون از حدقه زده بود بیرون
همه سوراخ سمبه هارو زیر و رو کردن
تو بمیری اندازه یه نیسان جاساز درآوردن
در مغازه رو بستن و گاز ماشین هارو گرفتن
نمی دونستیم باس چیکار کنیم
دوییدیم سمت سلمونی آقامون و کشیدیمش بیرون
گذاشتیم کف دستش همه چی رو
آقامون در سلمونی رو بست و رفت سمت کلانتری
کل محل همهمه شده بود
همه یه جوری نگاه مون می کردن
از زیر نگاه های سنگین اهل محل فرار کردیم و رفتیم سمت خونه
درو نبستیم کامل و رفتیم پهلو ننه
آخه چجوری باس بهش می گفتیم
یه نگاه انداخت بهمون و گفت” باز چی شده ننه؟ لابد یه خواستگار دیگه پیدا شده واسه دختر مش مرتضی…
هان؟”
تا اومدیم لب بجنبونیم زن همسایه اومد تو
“والا قباهت داره عفت خانوم، ما از شما آقاتون یه توقع دیگه داشتیم تو این محل… خان داداشتونم که تو
زرد از آب در اومد… یه عمره ته بازارچه با بدبخت کردن جوون های مردم اسم و رسم راه انداخته واسه
خودش؟ نه به اون خان داداش شهیدت نه به این یکی عفت خانوم… خوش نداریم همه حتی یه دقیقه دیگه
هم بمونید تو محل”
در خونه رو بست و رفت
ننه مون خشکش زد
رنگش شده بود عینهو دیفال
آب دهنش و قورت داد و گفت این چی می گفت شاپوری؟
تا اومدیم الف و ب سرهم کنیم ننه مون از حال رفت
سرشو بلند کردیم و هرچی صداش می زدیم بلند نمی شد
نفهمیدیم چی شد
هرطوری بود سریع رسوندیمش پهلو طبیب
این پرستار مرستارا کلی چیزمیز چپوندن تو دستش
نذاشتن بمونیم پیشش
با هزارویک فکر و سوال بی جواب نشستیم تو راه روی مریض خونه
داشت یادمون می رفت ما شاپوری هستیم
شاپوری اهل بغض و گریه و این ادا اطفارا نیست
نه می ذاشتن ننه مون و ببینیم نه می تونستیم بفهمیم آقا و خان دایی دایی مون تو چه آمپاسین
زدیم بیرون از مریض خونه و رفتیم سمت کلانتری
آقامون زیرپاش علف سبز شده بود تو بمیری
پیش خودمون گفتیم نفهمه ننه چش شده باس بهتر باشه
رفتیم جلو و گفتیم “سلام آقا، چه خبر شد؟”
آقامون کله تکون داد و یه گوشه نشست
“اینا می گن مواد پیدا کردیم از مغازش شاپوری… به خیالم اندازه کف دستم بگیرن ازت حسابت با کرام
الکاتبینه… آق داییت که سوا… جواب ننه تو چی بدیم”
آقامون دست گرفت به سرش و رفت سمت خونه
یادمون رفته بود خونه نباس بره
یهو پاشدیم و داد زدیم “آقا اگه راه داره خونه نرین”
برگشت نگاهمون کرد
گفت نترس آق داییت تو خونه چیزی جاساز نکرده و رفت
دوباره داد زدیم “ننه خونه نیست حاجی… خونه همسایه ام نیست… سرکوچه ام نیست… بازارم نرفته”
وایساد… یکم التفات کرد و برگشت سمتمون
“عفت که چیزی نمیدونه بچه… نه؟”
“میدونه آقا… یعنی بهش گفتن”
“الآن کجاست؟”
“مریض خونه حاجی”
دوتا پا داشتیم دوتام قرض کردیم دنبالش دوییدیم
تاحالا آقامونو این فازی ندیده بودیم
رسیدیم مریض خونه
دکترش می گفت حمله عصبی و از این دری وری ها داشته
ما که نمی فهمیدیم چی میگه فقط خواستیم ببینیمش
آقامون تو اون وضعیت ننه مون و دید راستی راستی اشکش در اومد
دوتایی نشستیم پهلوش و منتظر بودیم چشم وا کنه
آقامون یه کله ای تکون داد و گفت “این محل موندن نداره شاپوری”
“کجا باس بریم آقا؟ مگه جایی داریم؟”
“تا عمر داریم باید ریچار بشنویم از این جماعت… این چه بلایی بود… چی کار کردی اکبر…”
“آقا یعنی چی میشه؟ چه قدر باس بره هلفدونی؟ اعدامش می کنن؟”
“زبونت و گاز بگیر بچه… عمر مادرت سر این دوتا داداش رفت… یه عمر چشم به راه اون یکی… حالام منتظر
حکم این یکی”
“چشم به راه؟ مگه دایی ممد شهید نشده؟”
“اون موقعی که رفتم خواستگاری مادرت خرمشهر هنوز جنگی نبود… آقاش ماهی می فروخت… رفته بودیم
یکی از رفقا رو ببینیم… چشممون افتاد تو چشمش و خاطرخواه شدیم… دستشو گرفتیم آوردیم تهرون… یه
سال بعدش جنگ شد… خرمشهر زیر پوتین بعثی ها بود… نمی تونستیم بریم پهلو ننه و آقاش… همین قدر
فهمیدیم که یکی دو سال بعد داداش کوچیکش عزم کرده بره جنگ… ممد خیلی با اکبر فرق می کرد…
وقتی فهمیدیم رفته جنگ دیگه خبری ازش نشد… هیچ وقت نه ما فهمیدیم نه ننه و آقای عفت… مادرش
دووم نیاورد… بعد کلی چشم به راهی یه سال بعد جنگ دق کرد و آقاشم یه سال بعد مرد… هیچ پلاکی
دست ما نرسید… مادرت صدقه سر مادرشم که شده هنوز چشم به راهه… داره سی سال میشه… ”
“آقا چجوری قراره بفهمین کجا میارنش اگه پیدا شد؟”
گفت نمی دونم و رفت بیرون…
دنیا واسمون یه رنگ دیگه شده بود
عادت نداشتیم به این فازش
شب نشده ننه مون چشم هارو وا کرد
رفتیم بالاسرش و قربونش رفتیم
ته چشمای ننه مون تو بمیری کلی حرف بود
همین که چشم وا کرد سراغ داداشو گرفت
ما هم بی جواب
یکی دو روز بعد مرخص شد
هر روزمون شده بود متلک گوش دادن و چشممون قفل به در
یک ماه تمام کارمون متر کردن مسیر کلانتری به خونه بود
ننه مون روز به روز ضعیف تر می شد
تا اینکه یه روز آقامون از در اومد تو
صدقه سر موادها و باقی کثافت کاری هاش واسه آق دایی مون بیست سال بریده بودن
ننه مون بعد چند روز جلو چشممون تو مریض خونه پر زد و رفت
آقامونم خونه نشین شد
به ننه قول داده بودیم تا عمر داریم منتظر دایی ممد باشیم
همون شبی که آخرین نفس هاشو می کشید دختر مش مرتضی عروس شد
زده بودیم بیرون از مریض خونه و رفتیم محله
همه جا چراغ مراغ زده بودن
ولی شاپوری اهل گریه مریه نبود
دو ماه بعدش خونه رو فروختیم
قصد کرده بودیم بریم جنوب با آقامون
شاید باس می رفتیم خرمشهر
شاید وقتش بود باقی عمرمون و تو بازار ماهی فروش ها قدم بزنیم
آقامون کله مردم و بزنه
مام بریم پی دایی مون بگردیم
شاید بیاد یه روز
امشب ساعت ده اتوبوس حرکت می کنه
نباس جا بمونیم…

5/5 (7)

امتیاز دهی

2 دیدگاه

ارسال دیدگاه

کد *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.