داستان تپه پرش میمون نوشته آدیچی چیما ماندا انگوزیReviewed by محمدهادی علیپورمطلق on Oct 16Rating:

سقف همه کلبه‌ها کاهگلی بود. در کنار درهایی چوبی که به سوی راه‌های سنگی باز می‌شدند، اسم‌هایی مانند کلبه بابون و محل جوجه‌تیغی با دست نوشته شده بود، پنجره‌ها را باز گذاشته بودند تا مهمان‌ها با خش خش برگ‌های درخت جوالدوز و صدای آرامش‌بخش امواج دریا بیدار شوند. سینی‌های حصیری، گزیده‌ای از چای‌های مرغوب را در خود جای می‌دادند. اواسط صبح، خدمتکاران سیاه‌پوست، تخت‌ها را مرتب می‌کردند، وان‌های ایستاده و شیک حمام‌ها را تمیز می‌کردند، موکت‌ها را جارو می‌زدند و دسته‌ای از گل‌های وحشی را درون گلدان‌های دست‌ساز می‌گذاشتند. در نظر یوجانوا عجیب بود که کارگاه نویسندگان آفریقایی، این‌جا در تپه پرش میمون برگزار می‌شد. نام این کارگاه با محیطش همخوانی نداشت و اقامتگاه نیز رنگ و بوی خودبینی مرفهان را به خود گرفته بود، مکانی که او به تصور او گردشگران خارجی ثروتمند آن‌جا پرسه می‌زنند و از مارمولک‌ها عکس می‌گیرند و بعد بدون اطلاع از این‌که تعداد سیاه‌پوستان آفریقای جنوبی از مارمولک‌های قرمز آن بیشتر است به خانه برمی‌گردند. او بعداً متوجه شد که انتخاب این محل، کار ادوارد کمپل بوده است، او سال‌ها پیش وقتی استاد دانشگاه کیپ تاون بود، آخر هفته‌ها را در این مکان سپری می‌کرد.

اما او نمی‌دانست این ادوارد بود که عصر آن روز در فرودگاه به دنبالش آمده بود، پیرمردی با کلاه تابستانی که وقتی لبخند می‌زد دو دندان جلویی‌اش به رنگ کپک نمایان می‌شد. ادوارد هر دو گونه او را بوسید. از او در مورد راحتی سفرش در لاگوس با بلیط از پیش پرداخت شده پرسید، از او خواست اگر اشکالی ندارد برای یک اوگاندایی که پروازش به زودی می‌نشیند صبر کنند و پرسید که او گرسنه است یا نه. او گفت که همسرش هیلاری، قبلاً بیشتر شرکت‌کنندگان کارگاه را رسانده و این‌که دوستانشان جیسون و سارا که به عنوان کارکنان حقوق‌بگیر از لندن همراه آن‌ها آمده بودند، در اقامتگاه برای مراسم خوشامدگویی، در حال تدارک ناهار هستند. آن‌ها نشستند. ادوارد علامتی که اسم آن مرد اوگاندایی رویش نوشته شده بود را روی شانه‌اش تنظیم کرد و از رطوبت کیپ‌تاون در این موقع سال و رضایتش از روند اجرای کارگاه برای او صحبت کرد. او کلماتش را می‌کشید. لهجه‌اش طوری بود که انگلیسی‌ها آن را با کلاس و به روز می‌دانستند، لهجه‌ای که بعضی از نیجریه‌ای‌ها سعی داشتند از آن تقلید کنند که باعث می‌شد به طور ناخواسته خنده‌دار به نظر برسند.

یوجانوا می‌خواست بداند که آیا او برای کارگاه انتخابش کرده است. احتمالاً نه، این شورای انگلیس بود که درخواست ورودی داده و بعد بهترین‌ها را انتخاب کرده بود. ادوارد روی نیمکت فرودگاه، کمی به او نزدیک‌تر شد. او از یوجانوا پرسید که در نیجریه مشغول چه کاری بوده است. یوجانوا خمیازه‌ای مصنوعی کشید تا حرف زدن او را متوقف کند. ادوارد سؤال خود را تکرار کرد و پرسید که آیا او برای شرکت در کارگاه، کارش را رها کرده است یا خیر و به دقت به یوجانوا نگاه کرد. او می‌توانست بین شصت و پنج تا نود سال سن داشته باشد. یوجانوا قادر نبود از روی چهره، سن او را تشخیص دهد. ادوارد چهره دلنشین اما ناهمگونی داشت، انگار که خدا هنگام خلقت، او را به دیوار کوبیده و بعد اجزای صورتش را چسبانده بود. یوجانوا لبخند مبهمی زد و گفت قبل از آمدنش به این‌جا شغلش را از دست داده است، – شغلی در بانک – و نیازی به رها کردن شغلش نبوده است. او دوباره خمیازه کشید. به نظر می‌رسید ادوارد مشتاق است بیشتر بداند و یوجانوا نمی‌خواست بیشتر حرف بزند به همین دلیل وقتی سرش را بالا گرفت و آن مرد اوگاندایی را دید که به سمتشان می‌آید نفس راحتی کشید.

مرد اوگاندایی خواب آلود به نظر می‌آمد. او چهره‌ای مربعی، پوست تیره و موی نامرتبی داشت که آن را گره زده بود. او با هر دو دست خود، دستان ادوارد را فشرد، سپس برگشت و زیرلب به یوجانوا سلام کرد. او در صندلی جلوی رنو نشست. راه اقامتگاه طولانی بود و جاده شیب‌دار و پر پیچ و خمی داشت که به سمت تپه پرش میمون می‌رفت. یوجانوا نگران بود ادوارد پیرتر از آن باشد که بتواند با این سرعت رانندگی کند. او تا زمانی که به راه‌های تزیین شده و کلبه‌هایی با سقف‌های کاهگلی رسیدند نفس خود را حبس کرده بود. زنی بلوند و خوش‌رو، او را به کلبه‌اش با نام آشیانه گورخر راهنمایی کرد. او روی تخت نشست و رایحه خنک سنبلی که از پارچه کتان می‌آمد را استشمام کرد، سپس بلند شد تا چمدانش را باز کند. گاهی نیز از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد و در میان شاخه‌های بلند درختان به دنبال میمون‌های پنهان می‌گشت. ادوارد در طول ناهار به شرکت‌کنندگانی که در زیر چترهای صورتی تراس نشسته بودند گفت که متاسفانه میمونی آن‌جا نیست، میز آن‌ها نزدیک نرده‌ها چیده شده بود تا بتوانند از منظره زیبای دریای فیروزه‌ای لذت ببرند. او به تک تک اشخاص اشاره و آن‌ها را جداگانه معرفی کرد. زن سفید پوست اهل آفریقای جنوبی از دوربان آمده بود، درحالی‌که مرد سیاه‌پوست از ژوهانسبورگ به آن‌جا سفر کرده بود. مرد تانزانیایی از دارالسلام، مرد اوگاندایی از کامپالا، زن زیمبابوه‌ای از حراره و مرد کنیایی از نایروبی آمده بودند، جوان‌ترین فرد جمع نیز که یک زن سنگالی با بیست و سه سال سن بود، از محل تحصیلش پاریس، به آن‌جا سفر کرده بود.

ادوارد، یوجانوا را آخر از همه معرفی کرد. “یوجانوا اوگاندو شرکت‌کننده نیجریه‌ای ما است که در لاگوس زندگی می‌کند.” یوجانوا به دور میز نگاهی انداخت تا ببیند با چه کسی می‌تواند همراه شود. به نظر می‌رسید که زن سنگالی با آن درخشش چشمانش، لهجه فرانسوی و رگه‌های نقره‌ای میان موهای بافته شده‌اش، بهترین گزینه باشد. زن زیمبابوه‌ای موهای بلندتری داشت و آن‌ها را نازک‌تر بافته بود و هنگامی که سرش را از یک سو به سوی دیگر می‌چرخاند، مهره‌های میان موهایش به صدا در می‌آمدند. او پر جنب و جوش و بسیار فعال به نظر می‌رسید و یوجانوا با خود فکر کرد که ممکن است از او خوشش بیاید اما همان‌طور که از الکل خوشش می‌آمد، به مقدار کم. مرد کنیایی و مرد تانزانیایی عادی به نظر می‌آمدند و تقریباً تفاوتی بینشان دیده نمی‌شد. قدبلند، با پیشانی پهن، ریش نامرتب و پیراهن‌های آستین کوتاه. او با خود فکر کرد که فقط به عنوان افرادی بی‌خطر از آن‌ها خوشش می‌آید. شرکت‌کنندگان آفریقای جنوبی به دل او ننشستند، زن سفیدپوست چهره‌ای بیش از حد جدی، سرد و عاری از آرایش داشت و در چهره مرد سیاه‌پوست اهل آفریقای جنوبی نیز صبوری زاهدانه‌ای دیده می‌شد، مانند یکی از شاهدان یهوه که به درب خانه‌ها می‌رفت و درحالی‌که همه درها به روی او بسته می‌شد همچنان لبخند می‌زد. یوجانوا از همان فرودگاه از مرد اوگاندایی بدش آمده بود و با پاسخ‌هایی که او امروز به سؤالات ادوارد داده بود و نحوه خم شدن و صحبت کردنش با ادوارد و نادیده گرفتن دیگران، این حس او تشدید شد. بقیه افراد نیز زیاد با مرد اوگاندایی صحبت نکردند. او برنده آخرین جایزه پانزده هزار پوندی نویسندگان آفریقایی لیپتون بود. آن‌ها هنگام صحبت در مورد پروازشان او را نادیده گرفتند.

پس از که این‌که آن‌ها مرغ خامه‌ای تزیین شده با سبزیجات را خوردند و از آب شفاف درون بطری‌های براق نوشیدند، ادوارد ایستاد تا نطق سخنرانی را ایراد کند. او در هنگام حرف زدن به اطراف نگاه می‌کرد و موهای نازکش با نسیمی که بوی دریا می‌داد تکان می‌خورد. او صحبت‌هایش را با مواردی که شرکت‌کنندگان از قبل می‌دانستند شروع کرد، این‌که مدت کارگاه دو هفته خواهد بود، این‌که این کارگاه فکر او بوده ولی به لطف سرمایه‌گذاری بنیاد هنر چمبرلین برپا شده است، درست مانند جایزه نویسندگان آفریقایی که فکر او بود و آن هم توسط بنیاد هنر چمبرلین اجرا شد، این‌که از همه آن‌ها انتظار می‌رود برای انتشار احتمالی در کلیسا داستانی بنویسند، این‌که در کلبه‌ها لپ‌تاپ در اختیار آن‌ها قرار خواهد گرفت، این‌که آن‌ها در طول هفته اول می‌نویسند و در هفته دوم، نوشته‌های شرکت‌کنندگان دیگر را مرور می‌کنند و این‌که مرد اوگاندایی مدیر کارگاه خواهد بود. سپس از خودش گفت، ازاین‌که چطور ادبیات آفریقایی چهل سال انگیزه کارش شده بود و از شور و اشتیاق همیشگی‌ای که از آکسفورد آغاز شد. او میان صحبت‌هایش بیشتر به مرد اوگاندایی نگاه می‌کرد. مرد اوگاندایی نیز با هر نگاه او مشتاقانه سر تکان می‌داد. او سرانجام همسرش هیلاری را معرفی کرد، هرچند همگی با او ملاقات کرده بودند. او به آن‌ها گفت که همسرش یک فعال حقوق حیوانات است، یکی از یاران قدیمی آفریقا که سال‌های نوجوانی‌اش را در بوتسوانا گذرانده است. هنگامی که همسرش ایستاد ادوارد سرافراز به نظر می‌رسید، انگار که قدبلندی و لاغری همسرش، کمبودهای ظاهری او را جبران می‌کرد. موهای هیلاری قرمز تیره بود و طوری اصلاح شده بود که چارچوب صورتش را می‌پوشاند. او همان‌طور که به موهایش دست می‌کشید گفت، “ادوارد، واقعاً؟ معرفی لازم بود؟” یوجانوا تصور کرد که خود هیلاری این معرفی را خواسته است، شاید حتی او به ادوارد یادآوری کرده باشد که “حالا عزیزم، یادت باشد هنگام ناهار من را درست و حسابی معرفی کنی.” او لحن آرامی داشت. روز بعد هنگام خوردن صبحانه کنار یوجانوا نشست و با همان لحن گفت که یوجانوا با آن استخوان‌بندی عالی، حتماً به خاندانی سلطنتی در نیجریه تعلق دارد. اولین چیزی که به ذهن یوجانوا خطور کرد این بود که از هیلاری بپرسد آیا او برای توصیف ظاهر زیبای دوستانش در لندن نیز به نژاد سلطنتی نیاز داشته است؟ اما او این کار را نکرد، اما چون نتوانست جلوی خود را بگیرد در عوض تأیید کرد که او پرنسی با اصل و نسب باستانی است و یکی از اجدادش در قرن هفدهم، یک بازرگان پرتغالی را به اسارت گرفته و او را با ناز و نعمت در یک قفس سلطنتی نگه داشته بود. او از نوشیدن آب زغال اخته‌اش دست کشید و پشت شیشه لیوانش لبخند زد. هیلاری با اشتیاق گفت که او همیشه می‌تواند نژاد سلطنتی را تشخیص دهد و امیدوار است که یوجانوا از کمپین ضد شکار غیرقانونی او حمایت کند و وحشتناک است که تعداد بسیاری از میمون‌های در خطر انقراض توسط انسان‌ها کشته شده و حتی خورده نمی‌شوند، این شکارچی‌ها گوشت آن‌ها رها کرده و فقط از بعضی اجزای آن برای تزیینات استفاده می‌کنند. بعد از صرف صبحانه، یوجانوا با مادر خود تماس گرفت و در مورد اقامتگاه و هیلاری با او صحبت کرد و از صدای خنده مادرش خوشحال شد. او گوشی را گذاشت، پشت لپ‌تاپ نشست و با خود فکر کرد از آخرین باری که مادرش خندیده بود چقدر گذشته است. او مدت زیادی همان‌جا نشست، موس را از یک سو به سوی دیگر حرکت می‌داد و سعی داشت تصمیم بگیرد که نام شخصیت داستانش را یک نام رایج مانند چیوما انتخاب کند یا نام عجیبی مثل ایباری.

چیما ماندا آدیچی انگوزی
چیما ماندا آدیچی انگوزی

چیوما با مادرش در لاگوس زندگی می‌کند. او از دانشگاه انسوکا مدرک اقتصاد دارد و اخیراً خدمت ملی جوانان خود را به پایان رسانده است، او پنج‌شنبه‌ها روزنامه گاردین می‌خرد و بخش استخدامی‌های آن را جستجو می‌کند و رزومه خود را در پاکت‌هایی قهوه‌ای از جنس مانیل می‌فرستد. او چندین هفته خبری نمی‌شنود. بالاخره با او تماس گرفته می‌شود و او را برای مصاحبه دعوت می‌کنند. پس از چند سؤال اول، مرد می‌گوید که او را استخدام می‌کند، سپس پشت او می‌ایستد و دستانش را از روی شونه او برای گرفتن سینه‌اش دراز می‌کند. او جیغ کوتاهی می‌زند، “مرد نادان! احترام سرت نمی‌شود!” و بعد آن جا را ترک می‌کند. تا هفته‌ها بعد خبری نمی‌شود. او در بوتیک مادرش به او کمک می‌کند و همچنان نامه‌های بیشتری می‌فرستد. در مصاحبه بعدی، زن به او می‌گوید فردی را می‌خواهد که تحصیل کرده خارج باشد و با لهجه ساختگی و مسخره‌ای که چیوما هرگز آن را نشنیده بود صحبت کند، او درحالی‌که نزدیک بود بخندد آن‌جا را ترک می‌کند. باز هم هفته‌ها بی‌خبری. ماه‌هاست که چیوما پدرش را ندیده است اما تصمیم می‌گیرد به دفتر کار جدید او در ایکویی برود تا برای پیدا کردن کار از او درخواست کمک کند. جوّ ملاقات آن‌ها متشنج است. پدرش تظاهر به عصبانیت می‌کند و می‌پرسد “چرا زودتر نیامدی، ها؟” چیوما می‌داند برای پدرش راحت‌تر است که عصبانی باشد، همیشه برای کسانی که آزارشان داده‌اید راحت‌تر است که عصبانی باشند. او با چند نفر تماس می‌گیرد. به دخترش یک دسته اسکناس ۲۰۰ نایرایی می‌دهد و سوالی در مورد مادرش نمی‌پرسد. چیوما متوجه عکس زن زرد روی میز او می‌شود. مادرش او را به خوبی توصیف کرده بود، “او پوست خیلی روشن و ظاهر دورگه‌ای دارد و جالب این‌جا است که او اصلاً زیبا نیست و شبیه یک پاوپاو زرد بیش از حد رسیده است.”

 

تالار غذاخوری اصلی تپه پرش میمون چلچراغ‌هایی داشت که با ارتفاعی کم از یک میز ناهارخوری طولانی با رومیزی سفید آویران بودند. ادوارد در یک سمت، هیلاری در سمت دیگر و بقیه شرکت‌کنندگان بین آن‌ها می‌نشستند. کفپوش‌های چوبی، با قدم‌های پیشخدمت‌هایی که در حال پخش کردن منو بودند به صدا در می‌آمدند. مدالیون شترمرغ. سالمون دودی. جوجه با سس پرتغال. ادوارد همه را به خوردن شترمرغ تشویق کرد. یوجانوا از فکر خوردن شترمرغ بدش آمد، او حتی تا آن زمان نمی‌دانست که مردم شترمرغ می‌خورند و وقتی این موضوع را مطرح کرد، ادوارد لبخندی زد و گفت که شترمرغ بخش مهمی از غذای آفریقایی است. بقیه افراد شترمرغ سفارش دادند و وقتی جوجه یوجانوا آمد مزه بسیار تندی داشت، او فکر کرد که شاید بهتر بود مثل دیگران شترمرغ سفارش می‌داد. به هرحال ظاهرش که شبیه گوشت گاو بود. او بیش از هر وقت دیگر در زندگی‌اش الکل نوشید، دو لیوان شراب. احساس آرامشی به او دست داد و با زن سنگالی در مورد بهترین شیوه‌های نگهداری از موی طبیعی مشکی مشغول صحبت شد. او صدای ادوارد را شنید که در مورد شراب حرف می‌زد، “شاردونه اصلاً جالب نبود.” بعد از غذا، شرکت‌کنندگان در آلاچیق جمع شدند، به غیر از مرد اوگاندایی که با ادوارد و هیلاری در جای دیگری نشست. آن‌ها با کف دست، حشرات را در هوا می‌زدند، شراب نوشیدند، خندیدند و یکدیگر را دست می‌انداختند. شما کنیایی‌ها خیلی مطیع هستید! شما نیجریه‌ای‌ها زیادی پرخاشگر هستید! شما تانزانیایی‌ها چیزی از مد سرتان نمی‌شود! شما سنگالی‌ها توسط فرانسوی‌ها شستشوی مغزی شده‌اید! آن‌ها در مورد جنگ سودان، کاهش تعداد نوشته‌های نویسنده‌های آفریقایی، کتاب‌ها و نویسنده‌های مختلف صحبت کردند. آن‌ها اتفاق نظر داشتند که دمبوزو ماریشرا شخصی فوق‌العاده تأثیر گذار است، که آلن پتن فرد متکبری است، که آیزاک دینسن بخشودنی نیست. مرد کنیایی در فواصل سیگار کشیدن خود با لهجه اروپایی، حرف آیزاک دینسن را که گفته بود تمام کودکان کیکویو در سن نه سالگی عقب مانده ذهنی می‌شوند را تکرار کرد. همگی خندیدند. زن زیمبابوه‌ای گفت که آچه‌به فرد خسته‌کننده‌ای است و صاحب سبک نیست و مرد کنیایی گفت این حرف او توهین محسوب می‌شود و به لیوان شراب زن زیمبابوه‌ای زد تا او اظهار پشیمانی کرد و گفت البته که آچه‌به مرد بزرگی است.

زن سنگالی گفت وقتی یکی از استادان دانشگاه سوربن به او گفته بود که کانرد واقعاً طرف اوست نزدیک بود حالش بهم بخورد، انگار خودش نمی‌توانست تصمیم بگیرد چه کسی طرفش باشد. یوجانوا شروع کرد به بالا و پایین پریدن و مهملاتی گفت تا ادای آفریقایی‌های کانرد را در آورد، او سبکی حاصل از نوشیدن شراب را در سرش حس می‌کرد. زن زیمبابوه‌ای خندید، تلوتلو خورد و به درون چشمه آب افتاد، بعد با تقلا از آب بیرون آمد، موهایش خیس شده بود و می‌گفت که وجود چند ماهی را آن‌جا حس کرده است. مرد کنیایی گفت از آن‌جایی که هنوز نمی‌داند در مورد چه چیزی می‌خواهد بنویسد از این اتفاق در داستانش، یک ماهی در چشمه خیال، استفاده می‌کند. زن سنگالی گفت که داستان او در مورد خودش است، در مورد غم از دست دادن دوست دخترش و این‌که چطور این غم باعث شد که موضوع همجنس‌گرایی خود را با پدر و مادرش در میان بگذارد، هرچند پدر و مادرش این موضوع را شوخی گرفتند و همچنان در مورد مردان جوان و مناسب او صحبت می‌کنند. زن اهل آفریقای جنوبی وقتی کلمه همجنس‌گرا را شنید، مضطرب به نظر می‌آمد. مرد کنیایی گفت که آن مرد او را به یاد پدرش می‌اندازد که به یک کلیسای احیای روح‌القدس حضور پیدا کرده بود و در خیابان با هیچ‌کس صحبت نمی‌کرد. زن زیمبابوه‌ای، مرد تانزانیایی، مرد اهل آفریقای جنوبی، زن سنگالی، همگی در مورد پدرانشان حرف زدند. آن‌ها به یوجانوا نگاه کردند و او متوجه شد تنها کسی است که چیزی نگفته است، برای یک لحظه اثر شراب از سرش پرید. شانه‌ای بالا انداخت زیر لب گفت که چیز خاصی در مورد پدرش وجود ندارد و او یک مرد معمولی است. زن سنگالی با لحن آرامی پرسید، “او در زندگی‌ات نیست؟” رنجش یوجانوا از این پرسش او را غافلگیر کرد. او به آرامی گفت، “پدرم در زندگی من هست. او بود که وقتی بچه بودم برایم کتاب می‌خرید و اولین شعرها و داستان‌هایم راخواند.” او مکثی کرد، همه نگاه‌ها به او بود، ادامه داد “او کاری انجام داد که من را غافلگیر کرد و همچنین آزارم داد، اما بیشتر غافلگیرم کرد. زن سنگالی طوری به او نگاه می‌کرد که انگار قصد دارد سؤالات بیشتری بپرسد، اما نظرش عوض شد و گفت که شراب بیشتری می‌خواهد. مرد کنیایی پرسید “در مورد پدرت داستان می‌نویسی؟” و یوجانوا با تاکید پاسخ داد نه، زیرا هیچ‌گاه داستان را به عنوان یک درمان باور نداشته است. مرد تانزانیایی به او گفت که تمام داستان‌ها تأثیر درمانی دارند و به نحوی معالجه‌گر هستند و حرف دیگران این موضوع را تغییر نمی‌دهد. عصر آن روز یوجانوا سعی کرد بنویسد اما چشمانش توان نداشتند و سرش درد می‌کرد، به همین خاطر به تخت خواب رفت. او پس از خوردن صبحانه پشت لپ‌تاپ نشست و فنجان چایی را در دست گرفت.

از بانک اعتماد تجارت، یکی از مکان‌هایی که پدر چیوما برایش زنگ زده بود با او تماس گرفته می‌شود. پدر او رئیس هیئت مدیره آن‌جا را می‌شناسد. چیوما امیدوار می‌شود، تمام کارمندان بانکی که می‌شناسد، خودروی جدید جتا سوار می‌شوند و آپارتمان‌های خوبی در لکی دارند. معاون بانک با او مصاحبه می‌کند. او مرد سیاه‌پوست خوش‌چهره‌ای است که عینک مارک‌دار به چشم دارد و هنگام صحبت، چیوما به شدت مشتاق است که مرد نگاهی به او بیاندازد اما او این کار را نمی‌کند. او به چیوما می‌گوید که آن‌ها می‌خواهند در بخش روابط عمومی استخدامش کنند، که به معنی بیرون رفتن و افتتاح حساب‌های جدید است. او با یینکا همکار خواهد شد. اگر او بتواند در دوره آموزشی خود ده میلیون نایرا به بانک بیاورد، جایگاهش در این شغل تضمین می‌شود. همزمان با صحبت معاون، چیوما سرش را به نشانه تأیید تکان می‌دهد. چیوما به این‌که مردها به او توجه کنند عادت کرده است و این‌که این مرد مانند مردان دیگر به او نگاه نمی‌کند برایش مایه دلخوری است. او تا دو هفته بعد که کارش را شروع نکرده بود، نمی‌دانست که بیرون رفتن برای جذب حساب‌های جدید به چه معناست.

راننده‌ای با یونیفرم، او و یینکا را در یک جیپ کولردار به مقصد می‌رساند. چیوما دستش را به روی چرم صاف صندلی می‌کشد، از هوای تازه تنفس می‌کند، دلش نمی‌خواهد پیاده شود و به خانه یک حاجی در جزیره ویکتوریا برود. حاجی با لبخندی که به لب دارد، حالت دست‌ها و صدای خنده‌اش بسیار خوش‌برخورد به نظر می‌رسد. یینکا پیش از این چندین بار به دیدن او آمده است، حاجی یینکا را در آغوش می‌کشد و چیزی می‌گوید که موجب خنده او می‌شود. او به چیوما نگاه می‌کند و می‌گوید “این یکی خیلی خوب است.” خدمتکار، لیوان‌هایی پر از نوشیدنی چپ‌من یخ می‌آورد. حاجی با یینکا صحبت می‌کند اما اغلب نگاهی هم به چیوما می‌اندازد. او از یینکا می‌خواهد که جلو برود و در مورد حساب‌های پس انداز با بهره بالا به او توضیحاتی دهد و سپس از او می‌خواهد که روی پایش بنشیند، چیوما می‌پرسد او قدرت نگه داشتن تو را دارد؟ یینکا می‌گوید البته و در حالی که لبخند ثابتی بر لب دارد روی پای حاجی می‌نشیند. او جثه کوچک و پوست روشنی دارد که چیوما را به یاد زن زرد می‌اندازد. تمام چیزی که چیوما از زن زرد می‌داند همان چیزهایی است که مادرش به او گفته است. در یک بعد از ظهر آرام، آن زن زرد به بوتیک مادرش در خیابان آدنیران اوگونسانیا آمده بود. مادرش زن زرد را می‌شناخت، می‌دانست که او یک سال با شوهرش رابطه داشته است، خبر داشت که هزینه خودروی هوندا آکورد و آپارتمان او در ایلوپجو را شوهرش پرداخته است. اما چیزی که مادرش را دیوانه کرد، این توهین او بود: زن زرد به بوتیک او آمده بود و به کفش‌هایی نگاه می‌کرد که قصد داشت با پول شوهر او خریداری کند. مادر چیوما لباس زن را کشید و فریاد زد، “شوهر دزد!” و بعد دختران فروشنده نیز به دعوا اضافه شدند و آن‌قدر زن زرد را کتک زدند تا بالاخره به سمت خودرویش فراری شد. وقتی پدر چیوما از این ماجرا باخبر شد، بر سر مادرش فریاد کشید و گفت که او مانند یکی از زنان وحشی خیابان رفتار کرده و آبروی او و یک زن بی‌گناه را بی‌جهت برده است. سپس خانه را ترک کرد.

چیوما از خدمت ملی جوانان برگشت و متوجه شد که کمد لباس‌های پدرش خالی است. عمه چیکا، عمه رز، عمه اوچه همگی آمدند و به مادرش گفتند “ما آماده هستیم همراه تو پیش او برویم و التماس کنیم که به خانه برگردد یا خودمان برویم و از طرف تو خواهش و التماس کنیم.” مادر چیوما گفت، “به هیچ وجه، امکان ندارد. من به او التماس نمی‌کنم. دیگر کافی است.” عمه فانمی به آن‌جا آمد و گفت که زن زرد، یک داروی محلی به خورد پدر چیوما داده است و او کسی را می‌شناسد که می‌تواند اثر این دارو را از بین ببرد. مادر چیوما گفت “نه، این کار را نمی‌کنم.” بوتیک او در حال ورشکستگی بود زیرا پدر چیوما همیشه در واردات کفش از دوبی و ایتالیا به او کمک می‌کرد. او قیمت‌ها را پایین آورد، در مجلات شادی و مردم شهر تبلیغات کرد و کفش‌های با کیفیتی از آبا خریداری کرد. چیوما صبح روزی که در اتاق نشیمن حاجی نشسته است، یک جفت از همان کفش‌ها را به پا دارد، او به یینکا نگاه می‌کند که روی پاهای حاجی نشسته است و در مورد سود حساب پس‌انداز بانک اعتماد تجارت صحبت می‌کند.

 

در ابتدا یوجانوا سعی کرد نگاه‌های ادوارد به سینه‌اش را نادیده بگیرد. روال روزهای کارگاه به این صورت بود که ساعت هشت صبحانه، ساعت یک ناهار و ساعت شش در سالن غذاخوری شام می‌خوردند. در روز ششم، ادوارد نسخه‌هایی از داستان اول که توسط زن زیمبابوه‌ای نوشته شده بود را به افراد داد تا در مورد آن بحث شود. همه شرکت‌کنندگان روی تراس نشسته بودند و پس از این‌که او کاغذها را به دستشان داد، یوجانوا متوجه شد که هیچ‌کدام از صندلی‌های زیر چترها خالی نیست. آن روز، گرم و آفتابی بود.

او گفت “نشستن زیر آفتاب برایم مساله‌ای نیست. می‌خواهی برایت بایستم ادوارد؟”

او گفت “من ترجیح می‌دهم برایم دراز بکشی”. لحظه ناراحت‌کننده‌ای بود، صدای پرنده‌ای از دور به گوش رسید. ادوارد پوزخند می‌زد. بقیه افراد سر میز صدای او را نشنیده بودند. سپس مرد اوگاندایی خندید. یوجانوا نیز خندید زیرا با خودش گفت وقتی واقعاً به این حرف فکر کنی شوخی بامزه‌ای به نظر می‌آید. بعد از صرف ناهار، او به همراه زن زیمبابوه‌ای رفت تا قدمی بزند، هنگامی که آن‌ها برای جمع کردن گوش‌ماهی‌ها کنار دریا ایستاده بودند، یوجانوا می‌خواست آن حرف ادوارد را به او بگوید. اما زن زیمبابوه‌ای پریشان به نظر می‌رسید، کمتر از همیشه حرف می‌زد، احتمالاً نگران داستانش بود. یوجانوا عصر آن روز نوشته او را خواند. به نظر او تزئینات نگارشی زیادی داشت اما از داستان خوشش آمد و در حاشیه‌های آن، نکات خوب و پیشنهادات دقیقی نوشت. داستان آشنا و خنده داری بود راجع به یک معلم مدرسه راهنمایی حراره که روحانی پنطیکاستی‌اش به او می‌گوید تا وقتی آن‌ها از جادوگرانی که رحم همسرش را بسته‌اند اعتراف نگیرند، بچه‌دار نخواهند شد. آن‌ها مطمئن می‌شوند که این جادوگران، همسایه‌های آن‌ها هستند و هر روز صبح با صدای بلند دعا خوانده و بمب‌های کلامی مقدس به آن‌سوی نرده‌ها می‌اندازند.

روز بعد، پس از این‌که زن زیمبابوه‌ای خلاصه‌ای از داستانش را خواند، پشت میز ناهارخوری سکوت کوتاهی برقرار شد. بالاخره مرد اوگاندایی به حرف آمد و گفت، “انرژی زیادی در این نوشته وجود دارد.” زن سفید پوست اهل آفریقای جنوبی با اشتیاق سرش را به نشانه تاکید تکان داد. مرد کنیایی مخالفت کرد و گفت، بعضی جملات به حدی سعی شده بود ادبی باشند که اصلاً معنی نمی‌دادند و بعد نمونه‌ای از این جملات را خواند. مرد تانزانیایی گفت باید این داستان را به صورت کلی دید نه جزیی. مرد کنیایی با نظر او موافقت کرد و گفت، اما برای به وجود آمدن یک کلِّ با معنی، هر جزء نیز می‌بایست معنی‌دار باشد. سپس ادوارد شروع به حرف زدن کرد. قطعاً این متن جاه‌طلبانه نوشته شده اما خود داستان این سؤال را به وجود می‌آورد، “که چه؟” و وقتی اتفاقاتی که تحت حکومت وحشتناک موگابه در حال رخ دادن هستند را در نظر بگیریم، یک حس بسیار قدیمی در مورد این نوشته وجود دارد. یوجانوا به ادوارد خیره شد. منظور او از قدیمی چه بود؟ داستانی که تا این حد آشناست، چطور می‌تواند قدیمی باشد؟ اما او از ادوارد نپرسید که منظورش چیست و مرد کنیایی و مرد اوگاندایی نیز چیزی نپرسیدند، زن زیمبابوه‌ای نیز تنها موهای بافته شده‌اش را از صورت خود کنار زد که با این حرکت، مهره‌های موهایش به صدا درآمدند. بقیه افراد ساکت ماندند. آن‌ها خیلی زود شروع به خمیازه کشیدن کردند، به یکدیگر شب بخیر گفتند و راهی کلبه‌های خود شدند.

روز بعد، آن‌ها از آن شب حرفی به میان نیاوردند. ادوارد در میانه‌های میز نشست. آن‌ها در مورد شل بودن املت‌ها و ترسناک بودن برگ‌های درخت جوالدوز در شب حرف زدند. پس از شام، این‌بار نوبت زن سنگالی بود تا بخش‌هایی از داستان خود را بخواند. آن شب باد شدیدی می‌وزید، آن‌ها پنجره‌ها بستند تا صدای حرکت درختان به گوش نرسد. دود پیپ ادوارد، اتاق را فرا گرفته بود. زن سنگالی، دوصفحه از صحنه مراسم تشییع جنازه را خواند، گاهی متوقف می‌شد و با نوشیدن جرعه‌ای آب، گلویی تازه می‌کرد، با احساساتی شدن او، لهجه‌اش نیز غلیظ‌تر می‌شد و حروف “ت” در کلامش به صورت “ز” به گوش می‌رسید. بعد از خواندن داستان، همگی به ادوارد چشم دوختند، حتی مرد اوگاندایی که به نظر می‌رسید فراموش کرده بود مدیر کارگاه است. ادوارد متفکرانه پکی به پیپش زد و گفت که داستان‌های همجنس‌گرایی از این قبیل، نمایانگر آفریقا نیستند.

یوجانوا ناگهان گفت “کدام آفریقا؟”

مرد اهل آفریقای جنوبی روی صندلی‌اش جابه‌جا شد. ادوارد باز هم پکی به پیپش زد. سپس به یوجانوا مانند بچه‌ای که در کلیسا سر جایش نمی‌نشیند نگاه کرد و گفت، من به عنوان یک متخصص فرهنگ آفریقا که تحصیل کرده آکسفورد است این حرف را نزدم، بلکه به عنوان کسی صحبت کردم که مشتاق شناخت آفریقای واقعی بوده، نه نفوذ تفکرات غربی به فرهنگ آفریقا. زن زیمبابوه‌ای، مرد تانزانیایی و زن اهل آفریقای جنوبی، همزمان با حرف‌های ادوارد سرشان را تکان می‌دادند.

ادوارد پرسید، “این‌که شخصی موضوع همجنس‌گرایی خود را با خانواده‌اش در میان بگذارد چقدر آفریقایی است؟”

زن سنگالی ناگهان با فرانسوی غیرقابل فهمی شروع به حرف زدن کرد و پس از یک سخنرانی یک دقیقه‌ای گفت، “من سنگالی هستم! من سنگالی هستم! ادوارد به فرانسوی پاسخ او را داد و سپس با یک لبخند ملایم به انگلیسی گفت، “فکر کنم او بیش از حد از آن نوشیدنی فوق‌العاده بوردو نوشیده است”، مرد اوگاندایی با صدای بلند خندید.

اولین کسی که میز را ترک کرد یوجانوا بود. در نزدیکی کلبه‌اش متوجه شد کسی او را صدا می‌زند و ایستاد. مرد کنیایی، زن زیمبابوه‌ای و زن اهل آفریقای جنوبی آن‌جا بودند و به او گفتند “بیا به بار برویم.” یوجانوا با خود فکر کرد زن سنگالی کجاست. او لیوان شرابی نوشید و به آن‌ها که در مورد نگاه مشکوک مهمانان دیگر تپه پرش میمون به شرکت‌کنندگان کارگاه صحبت می‌کردند نگاه کرد، مهمانانی که همگی سفیدپوست بودند. مرد کنیایی گفت که وقتی در راه به یک زوج نسبتاً جوان نزدیک شده بود، آن‌ها ایستاده بودند و یک قدم عقب رفتند. زن اهل آفریقای جنوبی گفت که آن‌ها به او نیز بدگمان هستند، شاید چون او فقط خفتان پوشیده بود. یوجانوا در حالی که به سیاهی شب چشم دوخته بود و به صداهای ضعیف اطراف گوش می‌داد، ناگهان نسبت به خودش احساس بیزاری کرد، او نباید هنگامی که ادوارد به او گفته بود “من ترجیح می‌دهم برایم دراز بکشی” می‌خندید. حرف خنده‌داری نبود. اصلاً خنده‌دار نبود. او از این حرف متنفر بود، از پوزخند ادوارد، از نگاه به دندان‌های زرد او و از این‌که او همیشه به جای چهره به سینه‌اش نگاه می‌کرد متنفر بود و با این‌حال مانند یک کفتار دیوانه به حرف او خندیده بود. او لیوان شراب نیمه‌پر خود را پایین گذاشت و گفت، “ادوارد همیشه به سینه من نگاه می‌کند.” مرد کنیایی، زن اهل آفریقای جنوبی و زن زیمبابوه‌ای به او خیره شدند. یوجانوا حرفش را تکرار کرد، “ادوارد همیشه به سینه من نگاه می‌کند.” مرد کنیایی گفت، از همان روز اول مشخص بود که این مرد آرزو دارد به جای همسر لاغر و مثل چوبش با یوجانوا خلوت کند. سنگینی نگاه ادوارد همیشه روی یوجانوا حس می‌شد. زن اهل آفریقای جنوبی گفت که ادوارد هیچ‌وقت این‌گونه به یک زن سفیدپوست نگاه نمی‌کند و احساسی که او نسبت به یوجانوا دارد یک علاقه بدون احترام است.

یوجانوا از آن‌ها پرسید، “شما هم متوجه شدید؟ شما هم متوجه شدید؟” احساس می‌کرد به او خیانت شده است. بلند شد و به کلبه‌اش رفت. او سعی کرد با مادرش تماس بگیرد اما صدای پشت تلفن مرتب می‌گفت، “دسترسی به مشترک مورد نظر امکان‌پذیر نمی‌باشد، لطفاً بعداً تماس بگیرید.” پس گوشی را گذاشت. نمی‌توانست بنویسد. او در تخت خواب دراز کشید و تا سحر خوابش نبرد. عصر روز بعد نوبت مرد تانزانیایی بود. داستان او در مورد قتل‌های کنگو بود که از دید یک شبه‌نظامی روایت می‌شد، مردی پر از خشونت و هرزگی. ادوارد گفت که این داستان برتر کلیسا خواهد بود، او گفت که این داستان مهم و مرتبطی است و حرف‌هایی برای گفتن دارد. در نظر یوجانوا این داستان مانند قطعه‌ای از اقتصاددان بود با تصویرگری شخصیت‌های کارتونی. اما او این فکر را به زبان نیاورد. او به کلبه بازگشت و با این‌که شکم‌درد داشت به سراغ لپ‌تاپش رفت.

چیوما با نگاه به چهره خندان یینکا احساس می‌کند که او در حال نقش بازی کردن است. چیوما در مدرسه راهنمایی نمایشنامه نوشته بود. کلاس او در جشن سالانه مدرسه به روی صحنه رفت و نمایش آن‌ها در نهایت با استقبال خوب تماشاچی‌ها مواجه شد. ناظم گفته بود “چیوما ستاره آینده ما است!” پدر چیوما نیز در کنار مادرش آن‌جا حضور داشت و لبخندزنان او را تشویق می‌کرد. اما هنگامی که چیوما تصمیم گرفت در دانشگاه، ادبیات بخواند پدرش به او گفت که این رشته پیشرفتی ندارد. او گفت که چیوما باید چیز دیگری بخواند و در کنار آن می‌تواند نویسندگی را ادامه دهد. حاجی درحالی‌که بازوی یینکا را به آرامی دست می‌کشد می‌گوید “اما می‌دانی که بانک اتحاد ساوانا نرخ‌های بهتری ارائه می‌دهد، آن‌ها هفته گذشته افرادشان را پیش من فرستادند.” یینکا همچنان لبخند می‌زند و چیوما با خود فکر می‌کند که گونه‌های او باید درد گرفته باشد. او به داستان‌های درون جعبه فلزی زیر تختش فکر می‌کند. پدرش همه آن‌ها را می‌خواند و گاهی در حاشیه آن‌ها مطالبی یادداشت می‌کرد: عالی! انگلیسی عامیانه! بسیار خوب! بدون تخیل! او بود که برای چیوما رمان می‌خرید، درحالی‌که مادرش فکر می‌کرد که او تنها به کتاب‌های درسی‌اش نیاز دارد. یینکا او را صدا می‌زند، “چیوما!” و او سرش را بالا می‌گیرد. حاجی با او صحبت می‌کند. حاجی تقریباً خجالتی به نظر می‌رسد و مستقیم به چشمان چیوما نگاه نمی‌کند. او نسبت به چیوما تردیدی دارد که در مورد یینکا دیده نمی‌شود. حاجی می‌گوید، “می‌گویم تو خیلی خوب هستی. چرا تا به حال مرد بزرگی با تو ازدواج نکرده است؟” چیوما لبخند می‌زند و چیزی نمی‌گوید. حاجی می‌گوید، “من موافقت کردم که با بانک اعتماد تجارت همکاری کنم، اما تو باید رابط شخصی من باشی. چیوما لبخندی زد، مطمئن نبود چه بگوید. یینکا می‌گوید “البته، او رابط شما خواهد بود. ما حواسمان به کارها هست. ممنون آقا” حاجی می‌ایستد و می‌گوید، “بیایید، بیایید، من از آخرین سفرم به لندن چند عطر مرغوب آوردم. اجازه بدهید چیزی به شما بدهم که دست خالی به خانه نروید.” او به داخل رفته و سپس بر می‌گردد. “بیایید، بیایید، هر دوی شما.” یینکا می‌رود. چیوما از جای خود بلند می‌شود. حاجی دوباره برمی‌گردد تا به او نگاه کند و منتظر است که او نیز دنبالش برود. اما چیوما دنبال او نمی‌رود. او به سمت خروجی می‌رود، درب را باز می‌کند و به سوی آفتاب درخشان قدم می‌گذارد، او از کنار جیپی که راننده‌اش با دری باز در حال گوش دادن به رادیو است می‌گذرد. او صدایش می‌زند، “خانم؟ خانم، اتفاقی افتاده؟” چیوما پاسخ نمی‌دهد. او قدم زنان از دروازه‌های بزرگ و بلند خانه می‌گذرد و همچنان به راه خود ادامه می‌دهد.

 

یوجانوا با صدای امواج دریا و یک حس نگرانی بیدار شد. او نمی‌خواست آن شب داستانش را بخواند. به رفتن سر میز صبحانه نیز تمایلی نداشت اما به هر حال رفت. او با لبخندی بر لب، صبح‌بخیری کلی به جمع گفت و کنار مرد کنیایی نشست، مرد کنیایی به سمت او خم شد و در گوشش گفت، ادوارد به زن سنگالی گفت که رویای ناف برهنه او را دیده است. ناف برهنه. یوجانوا زن سنگالی را دید که فنجان چای خود را به آرامی به سمت لب‌هایش می‌برد و دریا را تماشا می‌کرد. یوجانوا به آرامش او غبطه خورد. این‌که ادوارد به کس دیگری توجه کرده بود موجب عصبانیت او نیز شده بود و می‌خواست بداند که این عصبانیت چه معنی‌ای دارد. آیا او به چشم‌چرانی ادوارد عادت کرده بود؟ فکر این موضوع و فکر خواندن داستانش او را ناراحت می‌کرد، او در طول ناهار از زن سنگالی پرسید زمانی که ادوارد از ناف برهنه او حرف زد، او چه جوابی داده است.

زن سنگالی شانه‌ای بالا انداخت و گفت آن پیرمرد هر رؤیایی هم که داشته باشد، او هنوز همجنس‌گرا است.

یوجانوا پرسید، “ولی چرا ما چیزی نمی‌گوییم؟” او صدایش را بالا برد و به بقیه نگاه کرد. “چرا ما چیزی نمی‌گوییم؟”

آن‌ها به یکدیگر نگاه کردند. مرد کنیایی به پیشخدمت گفت که آب گرم شده و از او خواست یخ بیشتری بیاورد. مرد تانزانیایی از پیشخدمت پرسید که اهل کجای مالاوی است. بالاخره زن زیمبابوه‌ای گفت که غذای تپه پرش میمون با آن همه خامه و گوشت، تهوع آور است. کلمات دیگری هم به گوش رسید که یوجانوا مطمئن نبود صدای چه کسی است. یک گردهمایی آفریقایی بدون برنج را تصور کنید و چرا آبجو باید سر میز شام ممنوع باشد فقط به این دلیل که ادوارد گفته شراب مناسب‌تر است، ساعت هشت صبح برای خوردن صبحانه خیلی زود است اما باز ادوارد گفته این زمان مناسب است، بوی پیپ او هم تهوع آور است و هر زمان بخواهد آن را دود می‌کند، به هرحال، و وسط پیپ کشیدن رول کردن سیگار چه معنی‌ای دارد.

تنها مرد اهل آفریقای جنوبی ساکت مانده بود و ناراحت به نظر می‌آمد. او گفت که ادوارد فقط یک پیرمرد است و قصد بدی ندارد. یوجانوا بر سرش فریاد زد، ” همین رفتار است که باعث می‌شود آن‌ها شما را بکشند، دسته‌جمعی به شهرستان بفرستند و برای راه رفتن در زمین خودتان از شما مجوز بخواهند!” سپس حرفش را قطع و عذرخواهی کرد. او نباید این حرف را می‌زد. قصد نداشت صدایش را بلند کند. مرد اهل آفریقای جنوبی شانه‌ای بالا انداخت، انگار فهمیده بود که شیطان همیشه کار خود را انجام می‌دهد. مرد کنیایی که یوجانوا را نگاه می‌کرد، متفکر و متعجب به نظر می‌رسید. او با صدای آرامی به یوجانوا گفت که او از چیزی بیشتر از ادوارد عصبانی است، یوجانوا رویش را برگرداند و با خود فکر کرد که آیا “عصبانی” کلمه درستی است.

کمی بعد او با مرد کنیایی و زن سنگالی به فروشگاه سوغاتی‌ها رفت و جواهراتی از جنس عاج مصنوعی را امتحان کرد. آن‌ها مرد کنیایی را به خاطر سلیقه جواهراتش دست انداختند و گفتند شاید او هم همجنس‌باز باشد. او خندید و گفت که احتمالات در مورد او حد و مرزی ندارند. سپس با لحن جدی‌تری گفت که ادوارد آشناهایی در لندن دارد که می‌توانند به آن‌ها کمک کنند، او گفت نیازی نیست که ادوارد را با خود دشمن کنند و در را به روی فرصت‌هایشان ببندند. او خودش نمی‌خواست که با تدریس در نایروبی کارش را به پایان ببرد. او خطاب به همه صحبت می‌کرد اما نگاهش به یوجانوا بود.

یوجانوا گردنبندی خرید، آن را به گردن انداخت و از آویزهای دندان‌مانند سفید آن خوشش آمد. آن شب وقتی هیلاری گردنبند را دید لبخند زد و گفت، “ای کاش مردم می‌دیدند که عاج مصنوعی چقدر واقعی به نظر می‌رسد و حیوانات را رها می‌کردند.” یوجانوا خندید و گفت که گردنبندش از عاج واقعی است و دلش می‌خواست بگوید که فیل را خود او در یک شکار سلطنتی کشته است. هیلاری ابتدا متعجب و بعد ناراحت به نظر رسید. یوجانوا انگشت خود را به پلاستیک زد. سطح صاف آن آرامش‌بخش بود. او باید آرام می‌بود و در هنگام خواندن داستانش این موضوع را بارها به خود یادآوری کرد. پس از تمام شدن داستان، مرد تانزانیایی گفت که او لاگوس را خوب توصیف کرده است، بوها، صداها و این‌که شباهت شهرهای جهان سوم باورنکردنی است. زن اهل آفریقای جنوبی گفت از اصطلاح جهان سوم متنفر است و اما واقعی بودن توصیف اوضاع زنان در نیجریه را دوست داشته است. ادوارد به صندلی تکیه داد و گفت، “در زندگی واقعی هیچ‌وقت این‌طور نیست. زنان هیچ‌وقت به این شکل قربانی نیستند مخصوصاً در نیجریه. بعضی از زنان در نیجریه در جایگاه‌های بالایی قرار دارند. قدرتمندترین وزیر کابینه آن‌جا یک زن است.”

مرد کنیایی حرف او را قطع کرد و گفت که از داستان خوشش آمده است، اما باور ندارد که چیوما از کارش انصراف داده باشد. به هرحال این زن چاره دیگری نداشت و از نظر او پایان این داستان، غیرمنطقی بود.

ادوارد گفت، “تمام داستن غیر محتمل است. این یک نوشته کلیشه‌ای است نه یک داستان واقعی از مردم واقعی.”

چیزی در وجود یوجانوا خالی شد. ادوارد هنوز در حال صحبت بود. “البته خود نوشته را باید تحسین کرد که واقعاً عالی بود.” ادوارد به او نگاه می‌کرد و این پیروزی خاموش درون چشم‌های او بود که موجب شد یوجانوا بایستد و شروع به خندیدن کند. شرکت‌کنندگان به او خیره شدند. او خندید و خندید و دیگران به او نگاه کردند، سپس کاغذهایش را برداشت و درحالی‌که چشمانش را به چهره ادوارد دوخته بود گفت “تنها چیزی که من به داستان اضافه نکردم این بود که من خانه حاجی را ترک کردم، سوار جیپ شدم و اصرار کردم که راننده من را به خانه ببرد زیرا می‌دانستم این آخرین باری بود که سوار آن خودرو می‌شدم.”

حرف‌های دیگری نیز به ذهن یوجانوا هجوم آوردند اما او آن‌ها را به زبان نیاورد. اشک در چشمانش جمع شده بود اما او اجازه نداد که بر صورتش جاری شود. او منتظر بود تا با مادرش تماس بگیرد و به کابین خود برگشت، با خود فکر کرد آیا این پایان برای یک داستان، منطقی محسوب می‌شود؟

امتیاز دهی

ارسال دیدگاه

کد *