برج های تهران

0
573
برج‌های تهران، داستان کوتاه، نوشته‌ی و. اصفهانی
برج‌های تهران، داستان کوتاه، نوشته‌ی و. اصفهانی
برج های تهرانReviewed by مدیر سایت on Jun 20Rating:

از خواب می پرم. باز هم دیرم شده است. به صفحه ساعت نگاه میکنم؛ یک دست سفید است، نه عقربه ای و نه ثانیه شماری. با سرعت آبی به صورتم میزنم، صبحانه ای سر هم بندی می کنم و در حال آماده شدن می خورم. مانتو و مقنعه را به سر و تن می کشم و پله ها را سه تا یکی تا پارکینگ می روم. سوار ماشینم می شوم و استارت می زنم. روشن نمی شود. دو باره و سه باره. نه روشن نمی شود. زیر پایم خالیست. پدال گاز و ترمز سر جایشان نیستند. دزد آمده؟! به جلسه نمی رسم. بدو بر می گردم بالا و به تاکسی تلفنی زنگ میزنم. “خانم الساعه می رسه”. نیم ساعتی پر پر می زنم. بالاخره می رسد. خودم را پرت می کنم روی صندلی عقب.

“آقا لطفا سریع برونید”

“کجا میرید”

“خیابان ابدیت، کوچه انتهایی، شماره… ببخشید یادم نمیاد”

” خانم خیلی دوره ولی می رسیم، یعنی همه می رسند. تمام مسیر ترافیکه “

“آخه جلسه مهمی دارم”

“آروم باشید، آروم، می رسیم”

خیابان ها در دریای خروشان و بی رحم ماشین ها غرق بودند و نا امیدانه دست و پا میزدند. به داخل ماشین ها نگاه می کنم. خدایا هیچ کدام سر ندارند، فقط دستها روی فرمان هاست، صدای موتور ماشین ها و دیگر هیچ.

“آقای راننده راههای از راه های خلوت و فرعی برید.”

“خانم راه های فرعی هم به خیابان اصلی وصل می شوند.”

کاش لب تاپم باهام بود تا لااقل ایمیل ها و سخنرانی هام رو مرور میکردم. چه روز گندی! به داخل ماشین نگاه می کنم، همه چیز به رنگ سیاه است؛ روکش صندلی ها، دور فرمان، روکش تزئینی و پرزدار روی داشبورد و پشت سرم. به آیینه جلو یک اسکلت آویزان است که با حرکات ریز و گاه گاه ماشین می رقصد و نیشخند می زند. شیشه پنجره را پایین می کشم. دو طرف خیابان ساختمان بلند، برج های طوسی رنگ بی گناه صف کشیده اند. ساختمان های نیمه کاره در نوبت ایستاده اند. صدای کندن می آید و کارگرانی که فقط دست شده اند. این همه برج و بارو! چرا تا به حال ندیده بودم؟

” آقای راننده کی میرسیم؟ ده دقیقه دیگه جلسه ما شروع میشه”

” خانم می رسیم”

واای همان افراد منجمد با نگاه های بی روح، گرداگرد میزی دراز و کنده کاری شده و چهره هایی در هم که قرن هاست لبخندی از هم بازشان نکرده است. چهره هایی که زیر چشمی برای هم نقشه می کشند.

استفراغم می گیرد.

“آقای راننده…. کی می رسیم؟”

” خانم می رسیم. دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره. ببینید راه باز شده”

پا روی پدال گاز می گذارد و سبقت های مارپیچی و تند می گیرد.

“آقا ساعت چنده”

” ما ساعت نداریم”

کوچه های در هم تنیده که سالهاست نفس نکشیده اند و کوچه پس کو چه های دو قلو را رد می کنیم. همه جا خلوت است. وارد زمین بزرگی که خاکش تازه کنده و زیرو رو شده می شویم. کسی نیست؛ نه برجی و نه ماشینی. پس جلسه کجاست؟ صدای راننده میخکوبم میکند.

” رسیدیم، پیاده شید”

در ماشین را باز می کنم.

“ممنونم، چقدر کرایه تقدیم کنم؟”

به پنجره راننده نزدیک می شوم. صورت ندارد! دوباره می پرسم :

 “کرایه ام چقدر شده؟”

” خانم، ما از مرده ها کرایه نمی گیریم”

امتیاز دهی

ارسال دیدگاه

کد *