داستان کوتاه عربی | نوشته جیمز جویس | به همراه داستان صوتی انگلیسی

ترجمه: کتابیسم

0
1693
داستان کوتاه عربی | نوشته جیمز جویس | به همراه داستان صوتی انگلیسیReviewed by گروه مترجمین کتابیسم on Apr 1Rating:

خیابان ریچموند شمالی نه‌اینکه انتهایش را خانه دوطبقه متروکه‌ای کور می‌کرد، کلاً سوت‌وکور بود؛ مگر چند دقیقه‌ای که با اتمام ساعت درس دانش آموزان مدرسه راهنمایی کاتولیک برادران مسیحی، شور و هیاهوی پسربچه‌های «از قفس‌ آزاد شده» در فضای مرده‌ی این خیابان می‌پیچید. آن خانه متروکه انتهای خیابان در یک زمین مربع‌شکل؛ مجزا و جدا افتاده از خانه‌‌های اطرافش بود. بقیه خانه‌های خیابان هم گویی آگاه از ساکنین مبادی‌آداب و بی‌آزارشان انگار به چهره آفتاب‌سوخته‌ی قهوه‌ای، خونسرد و بی‌تفاوت یکدیگر زل زده‌اند.

از زمان مرگ مستأجر قبلی خانه ما به‌این‌سو، همان کشیشی که در ضلع پشتی اتاق نشیمن مرد، نه‌کسی به‌داخل خانه رفت‌وآمد کرده بود و نه در و پنجره‌ای باز شده بود تا ذره‌ای هوای تازه وارد فضای خانه شود. این بود که همه ‌اتاق‌های خانه از هوای راکد و مانده بوی نا می‌داد. از میان انبوهی از کاغذهای باطله قدیمی که اتاق زباله پشت آشپزخانه را فراگرفته بود، چند کتاب جلدکاغذی‌ با ورق‌های چین‌وچروک و تاخورده و نم گرفته با عناوینی مانند راهب بزرگ، اثر والتر اسکات؛ ادای خالصانه مراسم عشاء ربانی، و خاطرات ویدوک پیدا کردم. از آخری خوشم آمده بود؛ چون ورق‌هایش همچون برگ‌های پاییزی زرد بود. در مرکز، باغِ گیاهان خودروی وحشی پشت خانه، یک درخت سیب و در اطراف آن چند بوته رونده بود که در زیر یکی از آن بوته‌ها تلمبه زنگ‌زده‌ی دوچرخه همان مستأجر آخری را یافتم. مستأجر متوفی، کشیش خیّری بود؛ گذشته ‌از مبلمان خانه‌اش که طبق‌ وصیّتش به خواهرش رسید، وصیت کرده بود تا همه‌پولش را وقف مؤسسات خیریه کنند.

روزهای کوتاه زمستان که می‌آمد، قبل از اینکه شام از گلویمان پایین برود، آسمان رو به تیرگی می‌گذاشت. وقتی با سایر بچه‌ها در خیابان سرقرار حاضر می‌شدیم، خانه‌ها رنگ غم‌ و اندوه به‌خود گرفته بودند. آسمان بالای سرمان که چراغ‌های خیابان، شعله‌های کم‌سو و ضعیف درون حباب فانوس‌های‌شان را به‌سویش گرفته‌بودند، دائما تغییر رنگ می‌داد و هر بار به رنگی از خانواده بنفش اما متفاوت با چند لحظه پیش پدیدار می‌شد. باوجود سرمای گزنده، آن‌قدر بازی می‌کردیم که بدن‌مان از فعالیت و تعریق زیاد سرخ می‌شد. فریادهایمان در آن خیابان سوت‌وکور می‌پیچید. جدیت و تقیّد به انجام بازی متأثر از آن دل‌مشغولی، بازی‌های کودکانه و نقش‌بازی‌کردن‌های‌مان را به شکل نوعی پیشه درآورده بود که ما را از مسیر تاریک پرگل‌ولای پشت خانه‌ها که آنجا مورد هجوم اقوام و قبایل خشن «دخمه‌ها» قرار می‌گرفتیم گذرانده، به درب پشتی باغ‌های تاریکی که از در و دیوار و شاخ و برگشان قطره‌ها می‌چکید و از تل و گودال‌های خاکستر آن بوهای نامطبوع برمی‌خاست و از آنجا به اسطبل‌های تاریک بودار که درشکه‌چی در آن یا مشغول تیمار، شانه و صاف نمودن یال ‌و موهای اسب بود و یا از تکاندن افسار بسته‌شده موسیقی می‌نواخت می‌رساند. وقتی به خیابان بازمی‌گشتیم، نوری که از پنجره آشپزخانه به بیرون می‌تابید، آن قسمت‌ها را روشن می‌کرد. اگر عمویم در راه بازگشت به خانه به کنج دیوار می‌رسید و به سمت منزل می‌پیچید، در تاریکی مخفی می‌شدیم و حرکت او را با نگاهمان تعقیب می‌کردیم تا مطمئن شویم بدون‌اینکه متوجه ما شود، وارد خانه شده است. یا اگر خواهر مانگان دم در می‌آمد که برادرش را برای صرف چای صدا بزند، تمام مدت که با دقت و نگاهی جستجوگرانه ابتدا و انتهای خیابان را برانداز می‌کرد، تماشایش می‌کردیم. منتظر می‌ماندیم که ببینیم همان‌جا می‌ماند یا به‌داخل خانه باز می‌گردد. اگر می‌ماند، هرچند سخت بود قبول می‌کردم و به سمت خانه مانگان می‌رفتم. منتظر ما می‌ایستاد، در حالی که تابش نور از لابه‌لای درب نیمه‌باز قامتش را نمودار کرده‌بود. برادرش همیشه قبل از اینکه حرفش را گوش کرده و به‌داخل خانه برود کمی سربه‌سرش می‌گذاشت. من کنار نرده‌های فلزی ایستاده بودم و به خواهر مانگان نگاه می‌کردم. پیراهن سرتاسری‌اش تاب می‌خورد وقتی بدنش را حرکت می‌داد. رشته نرم آویزان موهایش در هوا به این‌طرف و آن‌طرف می‌رفت.

هرروز صبح کف مهمان‌خانه جلوی منزل‌مان دراز می‌کشیدم و در خانه‌اش را می‌پاییدم. کرکره را تا حدود دو سه سانتی لبه پنجره پایین می‌کشیدم تا دیده نشوم. وقتی می‌آمد دم در، قلبم به‌سویش خیز برمی‌داشت. به‌سمت پذیرایی می‌دویدم. کتاب‌هایم را برمی‌داشتم و دنبالش راه می‌افتادم. چشم از شکل‌ و شمایل پوشیده در لباس قهوه‌ای‌رنگش برنمی‌داشتم. و وقتی به نزدیک نقطه‌ای که راه‌مان از هم جدا می‌شد می‌رسیدیم، گام‌هایم را تندتر کرده و از کنارش رد می‌شدم. صبح به صبح این کار من بود. هرگز به‌جز چندکلمه اتفاقی و بی‌منظور با او هم‌کلام نشده بودم. درحالی‌که حتی اسمش هم احضاریه‌ای برای خون بی‌سروسامان و بهانه‌ای برای قلب دیوانه‌ام بود.

تصویرش حتی در حضور معاندترین افراد نسبت به عشق و عشق‌ورزی در خیالم به امن بود. عصر شنبه وقتی زن‌عموام  به‌خرید رفت، مرا برای حمل چند بسته همراهش برد. پای پیاده که از مسیرهای شعله‌ور از زبانه‌های خشم می‌گذشتیم، مردان مست و زنان سرگرم چک‌وچانه بر سر قیمت به‌ما تنه می‌زدند. در این میان، رنج‌ها و مشقت‌های کارگران سخت‌کوش و مظلوم در جای‌جای بازار به‌چشم می‌خورد. شاگرد دکان‌ها هم گارد گرفته در پست نگهبانی از بشکه‌های گوشتِ گونه و ران خوک عباراتی وردگونه و ذکرمانند را مکرراً جار می‌زدند که آدم سرسام می‌گرفت. همچنین آوازخوان‌های دوره‌گرد، با صدایی تودماغی یکی از اشعار خیابانی معروف حاوی بیت «بیایید ای دلیرمردان سرزمین ایرلند و گوش فرا دهید این ترانه‌را»  در مدح اُ دونووان راسا  و یا ترجیع‌بندی در مورد گرفتاری‌های وطن‌مان را بارها و بارها می‌خواندند. همه سروصداها باهم این مفهوم از زندگی را در خیال برایم تداعی می‌کرد: «گویی با چنگ و دندان می‌کوشم جام شراب عشاء ربانی‌ام  را از میان انبوه دشمنان به سلامت درببرم. گه‌گداری از میان زمزمه مناجات و ذکر مدح و ثنایی که خودم هم نمی‌فهمیدم چه می‌گفتم، نام او بر کلامم جاری می‌شد. بارها چشمانم پر اشک می‌شد (از بیان علتش عاجز بودم) و برخی اوقات حس‌می‌کردم سیلی‌خروشان از قلبم جوشیده به سینه‌ام می‌ریخت. چندان به‌آینده فکر نمی‌کردم. نمی‌دانستم که آیا هیچ‌وقت می‌شد با او حرف بزنم یا خیر و یا اگر با او حرف می‌زدم، چگونه از عشق و سرگشتگی‌ام برایش می‌گفتم. ولی جسمم چنگی را می‌ماند که کلام و حرکات او همچون انگشتان هنرمندی، نوازشگر تارهای آن بودند.

عصر یک روز، به اتاق نشیمن پشتی، محل مرگ آن کشیش رفتم. عصر بارانی تیره‌وتاری بود و هیچ صدایی در خانه شنیده نمی‌شد. از منفذ یکی از پنجره‌های شیشه شکسته، هجوم بی‌پایان قطرات بارانِ چون سوزن‌های ریز را شنیدم که سطح زمین را مانند بسترهای غرق ‌در آب به‌بازی گرفته‌بودند. سوسوی نور ناشی از روشنایی چراغی و یا انعکاس شیشه پنجره‌ای در دوردست زیر پایم را روشن می‌کرد. از خدایم بود که چیز زیادی نبینم. گویی همه حس‌هایم آگاه از قصد گریز من از چنگ‌شان، میل داشتند پسِ نقاب پنهان و محجوب بمانند. ضمن اینکه کفِ دست‌هایم را به‌قدری به‌هم می‌فشردم که به‌لرزه افتاده‌بودند، بارها و بارها با خودم زمزمه می‌کردم: ای عشق! ای عشق! …

بالاخره با من صحبت کرد. وقتی اولین کلمات را خطاب به من به‌زبان می‌آورد، آن‌قدر گیج شده‌بودم که مانده‌بودم چه پاسخ بدهم. از من پرسید که آیا قصد دارم به بازار عربی بروم. یادم نیست که جواب دادم یا نه. او گفت فکر می‌کند بازار عالی باشد و او خیلی دوست دارد که سری به آنجا بزند.

پرسیدم: «چرا نمی‌تونید برید؟»

وقتی حرف می‌زد، النگوی نقره‌اش را دورتادور مچش می‌گرداند و تاب می‌داد. او گفت که نمی‌تواند برود چون در آن هفته در صومعه آنها دوره گوشه‌نشینی برگزار می‌شود. برادرش با دو پسربچه دیگر سر کلاه‌لبه‌دارشان مشغول نزاع و زدوخورد بودند و من تنها کنار نرده‌های فلزی بودم. پاشنه یکی از کفش‌هایش را از زمین بلند کرده و سرش را به نشانه احترام و تعظیم به‌سوی من کمی خم کرد. در نور چراغ مقابل درِمان، قوس سفید گردنش درخشیدن گرفت که در آن روشنی موی ریخته بر گردنش به خودنمایی پرداخته و دستش که بر نرده‌های فلزی نهاده بود آشکار گردید. نور به یک سوی پیراهن سرتاسری‌اش می‌تابید و وقتی راحت می‌ایستاد و اندام‌هایش را آزاد می‌گذاشت، لبه سفید لباسی مانند زیرپیراهنی معلوم می‌گردید.

او گفت: «برای شما خوبه»

گفتم: «اگر برم، براتون یه چیزی می‌گیرم»

چه حماقت‌های بی‌شماری که پس از اتفاق عصر آن روز، افکار خواب و بیداری‌ام را ضایع نکرد! ای‌کاش چند روزِ کسل‌کننده‌ی مانده تا رفتنم به بازار عربی نیست و نابود می‌شد. اعصاب کارها و تکالیف مدرسه را نداشتم. شب‌هنگام در اتاق‌خوابم و روزها در کلاس‌درس تصویر او بین من و صفحه‌ای که زور می‌زدم آن را بخوانم حائل می‌شد. از میان عالَم سکوت و خلوت با خویشتن که وجودم را با جادوی مسرت‌بخش مشرق‌زمین مسحور و روحم را سرمست کرده بود، بخش‌های کلمه عربی  به من الهام می‌شد. از عمو و زن‌عمو‌ام اجازه گرفتم که شنبه‌شب به بازار بروم. برای زن‌عمو‌ام جای تعجب بود و اظهار امیدواری می‌کرد که کاری که بیرون داشتم ربطی به امور انجمن‌های سری فراماسونری نداشته‌باشد. در کلاس به چند سؤال آقا معلم جواب دادم. به چهره‌اش که نگاه می‌کردم، به‌تدریج از حالت دلپذیر و دوست‌داشتنی اولیه به چهره‌ای جدی و خشن تغییر حالت داد. به من گفت که امیدوار است شروع به تنبلی و بی‌خیالی نکرده باشم. امور جدی زندگی را مانعی بین خودم و علاقه‌ام می‌دانستم و ازاین‌رو به نظرم بچه‌بازی و درواقع بازی‌های بچگانه زشت و یکنواختی می‌آمدند که اصلاً حال‌وحوصله‌شان را نداشتم.

شنبه صبح به عمویم یادآوری کردم که می‌خواهم عصر به بازار بروم. او غُرغُرکنان حین جستجو به دنبال فرچه (برس) کلاهش کنار چوب‌لباسی ورودی پذیرایی، در دو سه کلمه جواب داد:

«آره پسر، یادم مونده.»

چون او در پذیرایی حضور داشت، نمی‌توانستم به مهمان‌خانه جلویی رفته و جلوی پنجره روی زمین دراز بکشم. با حالی نه‌چندان خوب خانه را ترک کردم و با گام‌هایی آهسته به سمت مدرسه روانه شدم. هوا بس‌ناجوانمردانه سرد بود و قلبم پر از تردید، اضطراب و دلشوره.

وقتی برای شام خانه آمدم، عمویم هنوز نیامده بود. هنوز برای رفتن زود بود. نشستم و مدتی به ساعت چشم‌دوختم و وقتی دیگر تیک‌تاک ساعت داشت روی روانم می‌رفت، زدم از اتاق بیرون. کوه پلکان را بالا رفتم تا بالاخره توانستم به بالاترین قسمت خانه برسم. اتاق‌های مرتفع، سرد، خالی و تیره‌وتار، از اسارت آشفتگی و اضطراب رهایم ساخت. با خود آواز می‌خواندم و از اتاقی به اتاق دیگر می‌رفتم. از پنجره جلویی، در زیر پایم رفقای همدمم را در حال بازی در کوچه دیدم. پیشانی‌ام را که به شیشه سرد پنجره تکیه دادم، هیاهوی آن‌ها ضعیف، درهم و غیرقابل تمییز به‌گوشم می‌رسید. نگاهی به منزل تاریک او انداختم. شاید یک ساعت آنجا ایستاده بودم ولی چیزی ندیدم جز مرور تصویر جسم قهوه‌ای‌پوشی در خیالم که نور چراغ زیرکانه و با هوشمندی، قوس گردن، دستِ روی نرده‌های فلزی و لبه زیرپیراهنی‌اش را شکار کرده‌ بود.

وقتی طبقه‌پایین برگشتم، دوباره خانم مِرسر، بیوه‌ی یک وام‌دهِ گروبردار را دیدم که کنار آتش نشسته بود. او پیرزنی پرچانه بود که تمبرهای استفاده شده را برای یک هدف واهی و غیرممکن جمع می‌کرد. مجبور بودم یک مشت غیبت و حرف‌های بیهوده هنگام صرف چای را تحمل کنم. صرف چای و عصرانه بیش از یک ساعت طول کشید؛ ولی عمویم نیامد. خانم مرسر بلند شد که برود: اظهار تأسف کرد که نتوانسته بیشتر بماند، ولی ساعت از ۸ گذشته بود و چون هوای شب برایش خوب نبود، دوست نداشت دیروقت بیرون باشد. وقتی او رفت، با دستان مشت‌کرده در طول و عرض اتاق به راه‌رفتن پرداختم. زن‌عمو‌ام گفت:

«متأسفم که ممکنه مجبور بشی بازار رفتنت رو به خاطر این شب خدا به تأخیر بندازی.»

ساعت ۹ شب صدای کلید عمویم را در قفلِ ایمنی (شب‌بند) در پذیرایی شنیدم. شنیدم که با خود حرف می‌زند و چوب‌لباسی ورودی پذیرایی از سنگینی اورکتش تکانی خورد. می‌توانستم حدس بزنم این نشانه‌ها چه مفهومی برای من می‌تواند داشته باشد. وقتی نیمه صرف شامش بود، از او خواستم به‌من پول بدهد به بازار بروم. یادش رفته بود.

او گفت: «مردم الآن تو رخت‌خوابشون هفت‌پادشاه رو خواب دیدن. اون‌وقت تو»

من لبخند نزدم. زن‌عمو‌ام (زن‌عمویم) محکم و قاطع به‌او گفت:

«نمی‌تونی بهش پول بدی و بذاری بره؟ تا حالاشم به‌اندازه کافی معطل نگهش داشتی.»

عموم از اینکه قولش را فراموش کرده بود عذرخواهی کرد. او گفت که او به این گفته قدیمی‌ترها اعتقاد دارد که: «کار بدون بازی و تفریح آدم رو خرفت می‌کنه». از من پرسید کجا می‌خواهم بروم و من دوباره به او گفتم. از من پرسید که آیا شعر «خداحافظی یک عرب با اسب توسن خود»  را بلد هستم. می‌خواست ابیات نخستین این قطعه شعر را برای زن‌عمو بخواند که آشپزخانه را ترک کردم.

یک سکه فلورین  را در دستم محکم گرفتم و سریع و با گام‌های بلند خیابان باکینگهام را به سمت ایستگاه طی کردم. خیابان‌های شلوغ و مملو از مردم در حال بازارگردی و خرید و روشنایی خیره‌کننده‌ی چراغ‌های خیابان، هدف این سفر را به یادم می‌آورد. یک صندلی در یک واگن درجه سه در یک قطار خالی و بدون مسافر رزرو کردم. پس از تأخیری که بی‌تابم کرده بود، قطار با سرعتی اندک از ایستگاه خارج شد. قطار به‌گونه‌ای که گویی که می‌خواست بی‌سروصدا و دور از چشم همه بینندگان به‌سوی مقصد خود رهسپار شود، از میان خرابه‌ها و از فراز رودخانه‌هایی که به سرعت یک چشم به‌هم‌زدن جریان داشتند می‌گذشت. در ایستگاه وست‌لند رو جمعیتی از مردم به درب‌های کوپه هجوم برده و فشار می‌آوردند ولی مأمورین واگنِ خواب با اعلام این که این قطار، مخصوص بازار است آنها را به عقب می‌راندند. در کوپه خالی تنها ماندم. چند دقیقه‌ای بیشتر نگذشت که قطار در کنار یک سکوی چوبی سرهم‌بندی شده توقف نمود. از روی سکو رد شده، از قطار خارج شده و وارد جاده شدم و به صفحه مدرج و شماره‌های روی یک ساعت که زیر نور قرار داشت نگاه انداختم؛ ساعت ۱۰ دقیقه به ساعت ۱۰ بود. روبرویم ساختمان بزرگی قرار داشت که آن نام جادویی رویش نقش بسته بود.

فرد یا مکانی که مأمور به دریافت ورودی شش‌پنی باشد، پیدا نکردم؛ این بود که ترسیدم که مبادا بازار تعطیل شده باشد. درحالی‌که یک شیلینگ به مردی‌که ظاهراً از خستگی ازپاافتاده بود می‌دادم، به‌سرعت از یک درب‌گردان عبور کردم. خودم را در یک سالن ورودی بزرگ یافتم که در نیمه ارتفاعش آثار هنری یک گالری را دورتادور سالن قرار داده بودند. همه دکه‌ها و غرفه‌ها بسته بودند و بخش عمده سالن در تاریکی فرورفته بود. چیزی همچون سکوت حاکم‌بر کلیسا پس از اتمام مراسم عبادی در فضا حس کردم. با ترس‌ولرز به‌سمت مرکز بازار رفتم. چند نفری دم غرفه‌هایی که هنوز باز بودند جمع شده‌بودند. در مقابل پرده‌ای که بر روی آن عبارت Café Chantant  با لامپ‌های رنگارنگ نوشته شده بود، دو مرد بر روی یک سینی نقره‌ایِ سرو غذا پول می‌شمردند. به صدای سقوط سکه‌ها گوش دادم.

به‌سمت یکی از غرفه‌ها می‌رفتم در که حالی سعی می‌کردم به‌یاد بیاورم برای‌چه آمده‌ام ولی گویی به این راحتی‌ها نبود. به غرفه که رسیدم، نگاهی به گلدان‌های چینی و سرویس‌های چای‌خوری گل‌دار انداختم. دم در غرفه یک بانوی جوان با دو مرد جوان مشغول بگو و بخند بودند. به لهجه انگلیسی آنها دقت کردم و کمی سرسری به گفتگوی آنها گوش دادم.

«اوه، من هیچ‌وقت چنین‌چیزی نگفتم!»

«اوه، ولی تو گفتی!»

«اوه، ولی نگفتم!»

«اون این‌رو نگفت؟»

«اوه، دروغ مصلحتیه دیگه!»

بانوی جوان که مرا مشاهده کرد، به سمتم آمد و پرسید که آیا قصد خرید چیزی دارم. لحن صدایش چندان خوشایند نبود؛ انگار تنها برای رفع تکلیف با من لب به کلام گشوده است. با احساس حقارت به کوزه‌های بزرگی که همچون نگهبانانی شرقی در دو سمت ورودی تاریک غرفه گذاشته شده بودند نگاه کردم و زیرلب زمزمه کردم:

«نه، ممنون.»

بانوی جوان کمی گلدان‌ها را جابجا نمود و به سمت آن‌دو مرد جوان برگشت. سپس باز هم در مورد همان موضوع شروع کردند به گفتگو. یکی دو بار آن بانو از گوشه چشم به من نگاه انداخت.

گرچه می‌دانستم ماندنم بی‌فایده است ولی حس‌کردم اگر وانمود کنم اجناسش توجهم را به‌خود جلب کرده، طبیعی‌تر به‌نظر می‌رسد. این بود که توقفم را در مقابل غرفه‌اش کمی طولانی‌تر کردم. سپس به‌آرامی روی گردانده، از آن غرفه دور شده و به سمت وسط بازار رفتم. دو پنی را روی شش پنی دیگر در جیبم انداختم. صدای فردی را از انتهای گالری شنیدم که خاموشی چراغ‌ها را اعلام کرد. قسمت بالای بازار حال کاملاً تاریک شده بود.

با چشمانی که از خشم و عذاب درونم می‌سوخت به تاریکی خیره شده‌بودم و خودم را موجودی پوچ حس کردم که خودبینی‌اش او را بازیچه و مورد تمسخر قرار داده است.

4.67/5 (3)

امتیاز دهی

ارسال دیدگاه

کد *