اعدادِ گنگ

نوشته حمید آذرطوسی

2
1006
داستان اعداد گنگ نوشته حمید آذر طوسی
داستان اعداد گنگ نوشته حمید آذر طوسی
 اعدادِ گنگReviewed by حمید آذرطوسی on Jul 31Rating:

نگاهش را از آخرِ کلاس کند و رو به تخته ایستاد ، متوجه لرزش گچ بین انگشتانش شد ، دستش را مشت کرد و گفت :
سرِ خط بنویسین
که صدای تیز زنگ در راهرو پیچید ، باید درس را تمام می‌کرد ، ادامه داد :
اعدادِ
طالبی داد کشید : آقا معینی زنگ خورده‌ها !! برگشت به سمتِ کلاس ، پنجره‌ی آخر کلاس بخار گرفته بود، بعضی سرشان روی میز بود و بعضی هم با چشم های نیمه باز نگاهش می‌کردند نفس حبس شده اش را بیرون داد وگفت :
برید، باقیشو زنگِ بعد میگم .
کم کم سکوت کلاس شکست و صدای ترق توروق نیمکت ها بلند شد، آقای معینی پشت میزش نشست و همانطور که قوزِ روی بینی اش را مالش می‌داد به پنجره‌ی آخر کلاس خیره شد . صدای همهمه و بگو بخند آرام آرام بلندتر شد ، صورتش را بین دست ها پنهان کرد و چشمانش را بست، صدای زیپ کاپشن هارا شنید که پشت سرهم باز و بسته می‌شدند ، دست هایش را روی سرش گذاشت ، قهقه های خروسکی و مردانه کلاس را برداشته بود، چنگ زد لای موهایش که درِ کلاس ناله ای کشید وباز شد .
چشمش را باز کرد ، طالبی را دید که شلنگ می انداخت وبه سمت شلوغی راهرو می‌دوید ، هوای سرد وتازه بدنش را مورمور کرد دوباره سرش را برگرداند و خیره شد به آخرِ کلاس . فرید، آنجا نشسته بود .
بچه ها از جلوی نگاهش رد می‌شدند و هرچند لحظه یکبار صدای ضجه کشداری از لولای در بلند می‌شد، ولی فرید همانجا، گوشه نیمکت آخر نشسته بود و داشت توی کیفش دنبال چیزی می‌گشت، بعد انگار که آن چیز را پیدا نکرده باشد سری تکان داد، درِکیف را بست و زیر چشمی نگاهی به بچه ها کرد. وقتی مطمئن شد همه‌ی بچه‌ها از کلاس رفته اند خودش را روی نیمکت سر داد و از آن خارج شد ، آقای معینی از بین انگشتان دست که جلوی صورتش ستون کرده بود فرید را دید که از میان دوردیفِ نیمکت جلو آمد ، به سمتِ در رفت و بدون هیچ صدایی از لای در خارج شد .
نگاهش هنوز به روبه رو مانده بود ، از وقتی درِکلاس باز شد و سرما در کلاس پیچید ، بخارِ روی پنجره کمتر و کمتر شد ، حالا میتوانست شاخه ها را به وضوح ببیند
پنج شاخه ی خشکِ چنار که در قابِ پنجره این طرف و آن طرف می‌رفتند . تا چند وقتِ پیش هنوز روی شاخه ها تک و توک برگ نشسته بود . برگهای نارنجی و پنجه ای .
وقت هایی که درکلاس تنها می‌شد، نگاهشان می‌کرد ، برگها مثل گوشواره روی شاخه ها می‌درخشیدند و آرام می‌لرزیدند
ولی دیگر تمام شده بود ، نه آفتابی در آسمان بود نه برگی به شاخه ای . نیمی از روز گذشته بود و هنوز هوا به گرگ و میش می‌زد.
نگاهش را از شاخه ها گرفت، بلند شد و از کلاس زد بیرون ، هوای راهرو سرد بود انقدر که شانه هایش لرزید و قوزِ روی بینی اش تیر کشید، یادش آمد کتش را در کلاس جاگذاشته ، ولی دیگر نمیخواست نگاهش به شاخه ها بیافتد ، چند قدمی بی هدف در سالن برداشت و بعد به سمت اتاق دبیران رفت . صدای بگو بخندِ دوری در سالن پیچیده بود ، آرام آرام که به اتاق دبیران نزدیک شد صدا واضح تر شد ، دستش را که روی دستگیره گذاشت از اتاق صدا آمد :
نه جونِ جلیلی این ننه سرما چه شکلیه ؟ من میخوام بدونم !
صدای قهقهِ و سایش استکان نعلبکی ها در اتاق پیچید ، فرسیابی بود که مثل همیشه مجلس را دست گرفته بود، دوباره باهمان صدای جیغ جیغی گفت :
بابا سن و سال ما از دُخدر مُخدر گذشته ، همون ننه سرما بسّمونه . صدای شیهه کشیدن جمع بلند شد ، دستش را از روی دستگیره کشید و برگشت به کلاس .
صدای پاشنه‌ی کفش هایش در کلاس پیچید ، دورتادورِ کلاس را برانداز کرد ، بجز ترکهای عمیق و ورم های بزرگ چیزی روی دیوار نبود، نگاهش ازروی گچ های زرداب بسته گذشت و دوباره سُر خورد روی پنجره.
پنج شاخه ی خشک را دید که حالا روی شیشه ضرب گرفته بودند ، قدم هایش از بین نیمکتها گذشت وبه آخر کلاس رسید ، از درز پنجره صدای هوهوی باد را شنید، شاخه ها باهم این طرف و ان طرف خم می‌شدند ، بازهم جلوتر رفت حالا از لای درز، بادِسرد به صورتش می‌زد .
اولین باری بود که از اینجا حیاط را می‌دید، بچه ها مثلِ آدمکهای کوچک دورِخودشان می‌گشتند ، چند تایی کنارِ آبخوری، بیشترشان در وسط وچندتایی درگوشه‌ی حیاط فوتبال بازی می‌کردند، صدای همهمه و هیاهوی گنگی از دور شنیده می‌شد، نگاهش را مدام در حیاط چرخاند، انگار که دنبال کسی باشد، چپ به راست بالا به پایین و بعد … ثابت ماند
نگاهش به سمت فرید بود، که بغلِ آبخوری، تک و تنها نشسته بود، مدام به ساعت مچی اش نگاه می‌کرد وپایش را می‌لرزاند . محو تماشای فرید شده بود که رگه ای سفید و براق در آسمان از نظرش گذشت و صدای همهمه کمتر شد .
بچه ها با دهان باز به آسمان نگاه می‌کردند که ناگهان غُرشی مدسه را لرزاند ، صدای هیاهو دوباره بلند شد، بچه ها مثل مرغ سرکنده به هرطرف می‌دویدند، طالبی هم توپ را برداشته بود و به سمت کوچکترها شوت می‌کرد، زوزه باد بلندتر شد و شیشه هارا لرزاند، آقای معینی شاخه هارا دید که تا مرز شکستن رو به حیاط خم شده بودند بعد یکدفعه بلند شدند، قد کشیدند و مثل شلاق به سمتش آمدند .
پنجره کوبیده شد توی صورت آقای معینی و پرتش کرد روی نیمکت، زوزه باد درگوشش پیچید و درِ کلاس محکم بسته شد. حس کرد چیزی مثل مار روی پایش تکان می‌خورد سرش را بلند کرد، شاخه هارا دید که آمده بودند تو و در قابِ پنجره زبانه می‌کشیدند ، یکی از شاخه ها شکسته بود و داشت روی پایش تکان می‌خورد.
فریاد و عربده ی بچه ها تمام مدرسه را برداشته بود ، بادِ سرد توی بینی اش پیچید و مجبور شد با دست جلوی صورتش را بگیرد . در همان حال از پشتِ شاخه ها طالبی را دید ، که توپ چهل تکه را برداشته بود و دنبال بچه ها می‌دوید، توپ را انداخت جلوی پایش و آماده شوت زدن شد که صدای دورگه ای در حیاط پیچید:
فرسیابی داره میاد
طالبی توپ را برداشت و نگاهی به اطراف کرد،کسی دور و برش نبود ،
فرسیابی داد کشید :
چه خبره اونجا ؟
توپ را انداخت روی زمین ، نگاهش به سمت آبخوری مانده بود ، یک قدم دور خیز کرد و بعد محکم شوت کرد به همان سمت .
آقای معینی ناله زد :
آآآی…
وبینی اش را با دو دست گرفت ، چشمانش پر از اشک شده بود . در هاله ای لرزان سرِ طاسی را دید که به سمت طالبی می‌رفت و هرکس سر راهش بود با چک و لگد کنار می‌زد، و بعد فریادی در حیاط پیچید :
چه خبره اینجا ؟ چه مرگتونه ؟
صدایش در باد افتاد و همه جارا پُرکرد . بچه ها ساکت شدند ،آقای معینی از درد، پاهایش به لرزه افتاده بود،آرام آرام صدای ریزش باران روی ایرانت ها بلند شد ، دوباره فرسیابی داد زد :
کَرین ؟ گوساله ها ؟ کدومتون داشت دعوا می‌کرد؟ صدایش به جیغ میزد
طالبی سرش را پایین انداخت و چیزی گفت ، ولی صدایش در زوزه باد گم شد ، دوباره فرسیابی داد کشید : فوتبال ؟ کدوم کُره خری داشت فوتبال بازی می‌کرد؟ مگه نگفته بودم فوتبال نداریم؟
بچه ها دور فرسیابی و طالبی حلقه زده بودند ، باران داشت تند می‌شد سرهایشان پایین افتاده بود . فرسیابی رو به طالبی داد کشید:
کوشش توپ؟ دست کدومتونه ؟
همه هاج و واج به هم نگاه کردند ، طالبی سرش را بلند کرد و گفت :
اوناها آق فرسیابی اونجاس !!! وبا دست سکوی کنارِ آبخوری را نشان داد ، همه برگشتند به آن سمت .
فرید با صورت ورم کرده آنجا نشسته بود و توپ روی پاهایش می‌لرزید، قطرات خون چکه چکه از بینی اش می‌افتاد و روی توپ پخش می‌شد ، سرش را آرام از روی توپ بلند کرد ، صورتش غرقِ خون بود، نگاهش به سمت شاخه های چنار رفت که زیر باد خم شده بودند به سمتِ کلاس .
آقای معینی نگاهش را از نگاه مستقیم فرید دزدید و سرش را پایین انداخت ، مچ پاها و زانوهایش شروع به لرزیدن کرده بود، فرسیابی رو به دفتر داد کشید :
اقای جلیلی زنگو بزن ، دَرای راهرو رو وا کنین
بعد از چند لحظه صدای تیز زنگ در سر آقای معینی پیچید ، همانطور که سرش پایین بود ، دستانش را جلوی گوش هایش گرفت اما بی فایده بود ، صدا قطع نمیشد ، بوی خون و خاکِ نم خورده در مشامش پر شد ، مچ پایش می‌لرزید و زیر لب گفت :
بَسه بَسه بَسه …
سردیِ قطرات باران را پشت گردنش حس کرد ، صدای ممتد زنگ آرام آرام کم شد و صدای رگبار باران را روی ایرانیت ها شنید. سرش را بلند کرد، باد و باران توی صورتش کوبیده می شد ، بچه هارا دید که هرچه دستشان بود روی سرشان گرفته بودند و به سمت راهرو می‌دویدند، ولی فرید کنار دیوار منتظر ایستاده بود تا با صف داخل شود، هنوز خونِ تازه از بینیِ شکسته اش شُره میکرد ، از لب ها و چانه اش پایین می امد و در یقه اسکی سفیدش پخش می‌شد .
آقای معینی بلند شد ، شاخه های خشک چنار را به بیرون هل داد و از بین ردیف نیمکتها خودش را به میزش رساند، تا پشت میز نشست از دور صدایی در سالن پیچید، انگار یک گله اسب در حال یورتمه رفتن باشند ، صدای سم هایشان نزدیک و نزدیک تر شد و ناگهان طالبی عربده کشان درِ کلاس را باز کرد ، تا آقای معینی را دید سلام داد و روی نیمکت اول نشست . باقیِ بچه ها هم سلام دادند و نشستند ، آخرین نفر فرید بود-که از لای در بدون هیچ صدایی وارد شد ، از جلوی آقای معینی گذشت و گوشه نیمکت آخر ، جلوی پنجره نشست . هنوز خونِ تازه از تیغه ی بینی اش می‌جوشید، آقای معینی بلند شد ، چند قدمی جلوی تخته راه رفت و تا آمد حرفی بزند صدایی از لای در گفت :
اقای معینی یه لحظه … برگشت به سمت در ، فرسیابی بود که با لبخند از لای در نگاهش می‌کرد .
اقای معینی دستش را جلوی بینی گرفت و از کلاس خارج شد ، فرسیابی جلوتر آمد و گفت :
چی شده ؟
با صدای تو دماغی جواب داد :
هیچی بابا ، تو هوای سرد تیر میکشه
فرسیابی سری تکان داد و گفت :
خوب برو دکتر تا داستان نشده ، با سرِ طاس و خیسش به حیاط اشاره کرد و ادامه داد :
امروزم که قیامت شد، دیدی که ؟ اون از صُب که ظلمات بود اینم ازحالاش
مزاحمت نشم فرید جون، اگه زحمتت نیس ساعتِ اخر وایسا منم برسون . همین امروز که ماشین نیواردم سیل گرفته .
هرکاری کرد نتوانست لبخندی بزند و گفت :
باشه .
فرسیابی تشکر کرد و رفت. اقای معینی هم برگشت به کلاس . به محض ورود دوباره ، شاخه های قلم شده را دید که در قاب پنجره تکان می‌خوردند.
نگاهش را از آخرِ کلاس کند و رو به تخته ایستاد ، متوجه لرزش گچ بین انگشتانش شد ، دستش را مشت کرد و گفت :
سرِ خط بنویسین

4.63/5 (8)

امتیاز دهی

2 دیدگاه

  1. بسیار داستان خوبی بود. زبان بسیار خوب و درست بود.تعلیق فوق العاده ای داشت و به نظرم زاویه دید بسیار هوشمندانه انتخاب شده بود. به نویسنده خیلی تبریک میگم و مشتاق هستم از ایشون بیشتر بخونم. امیدوارم کارشون رو ادامه بدن.

  2. نویسنده خیلی خوب فضاسازی کرده. طوری که خواننده به خوبی سرمایی که توصیف شده رو حس میکنه ، مدرسه که داستان تووش شکل گرفته هم به خوبی تصویر شده به نظرم. در کل داستان خوش خوان و خوبی و بود واقعا. مرسی

ارسال دیدگاه

کد *